ادامه سناریو
پارت پنجم — «بابای کوچولو» 👶🏻🖤
چند هفته از تولد شین گذشته بود.
خانهای که قبلاً همیشه ساکت بود، حالا پر شده بود از صدای گریه، خنده، وسایل کوچک بچگانه و البته غرغرهای گاهبهگاه مایکی.
مایکی روی مبل نشسته بود و شین را در آغوش گرفته بود.
اما یک مشکل وجود داشت.
شین خوابش نمیبرد.
مایکی برای چندمین بار آرام آرام تکانش داد.
— «بخواب دیگه...»
شین با چشمهای باز به صورت پدرش خیره شد.
مایکی آهی کشید.
— «من که کاری باهات ندارم... چرا اینجوری نگام میکنی؟»
از آشپزخانه صدای خندهی کاگومه آمد.
— «شاید از قیافهات خوشش نمیاد!»
مایکی با تعجب به سمت آشپزخانه نگاه کرد.
— «کاگومه! من دارم بچهمون رو میخوابونم! کمک نمیکنی؟»
کاگومه با لبخند بیرون آمد.
— «چون خیلی بامزهای وقتی نمیدونی باید با بچه چیکار کنی.»
مایکی اخم مصنوعی کرد.
— «من بلدم.»
کاگومه کنار او نشست.
— «آره؟ پس چرا هنوز نخوابیده؟»
مایکی به شین نگاه کرد.
— «چون خودش نمیخواد.»
کاگومه خندید.
شین دست کوچکش را تکان داد و انگشت مایکی را گرفت.
مایکی همان لحظه ساکت شد.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
— «ولی... وقتی دستمو میگیره، دیگه نمیتونم ازش ناراحت بشم.»
کاگومه آرام گفت:
— «تو خیلی تغییر کردی، مایکی.»
مایکی نگاهش کرد.
— «بد شده؟»
— «نه.»
کاگومه سرش را روی شانهی او گذاشت.
— «قشنگ شده.»
مایکی چند لحظه سکوت کرد.
بعد به شین نگاه کرد.
— «قبلاً فکر میکردم چیزی برای از دست دادن ندارم.»
صدایش آرامتر شد.
— «ولی الان... هر بار که به این کوچولو نگاه میکنم، میترسم یه روزی نتونم ازش محافظت کنم.»
کاگومه دستش را روی دست مایکی گذاشت.
— «قرار نیست همیشه همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.»
مایکی به او نگاه کرد.
کاگومه لبخند زد.
— «ما سه نفریم.»
مایکی برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد آرام سرش را به سر کاگومه تکیه داد.
— «سه نفر...»
شین ناگهان صدای کوچکی از خودش درآورد.
هر دو به او نگاه کردند.
مایکی لبخند زد.
— «شنیدی؟ خودش هم موافقه.»
کاگومه خندید.
— «فکر کنم گرسنهست.»
مایکی با جدیت گفت:
— «نه. داشت حرف میزد.»
— «چی گفت؟»
مایکی به شین نگاه کرد.
— «گفت بابا رو دوست دارم.»
کاگومه زد زیر خنده.
— «مایکی! بچه هنوز حتی حرف زدن بلد نیست!»
مایکی با اعتمادبهنفس جواب داد:
— «من پدرشم. میفهمم چی میگه.»
چند روز بعد، مایکی مجبور شد برای چند ساعت از خانه بیرون برود.
قبل از رفتن، کنار تخت شین ایستاد.
شین خواب بود.
مایکی خم شد و پیشانی کوچکش را بوسید.
— «بابا زود برمیگرده.»
بعد به سمت در رفت.
اما درست قبل از خروج، برگشت.
دوباره به شین نگاه کرد.
کاگومه که کنار در ایستاده بود، لبخند زد.
— «چی شد؟»
مایکی شانه بالا انداخت.
— «هیچی.»
چند ثانیه سکوت کرد.
— «فقط... دلم نمیاد برم.»
کاگومه آرام گفت:
— «پس زود برگرد.»
مایکی لبخند زد.
— «حتماً.»
در بسته شد.
و برای اولین بار، مایکی با عجله از دنیای بیرون دور شد؛
چون حالا خانهای داشت که باید به آن برمیگشت.
خانهای که کاگومه و شین در آن منتظرش بودند.
آن شب، وقتی مایکی برگشت، خانه تاریک بود.
آرام وارد اتاق شد.
کاگومه روی تخت خوابش برده بود.
شین هم در گهواره خواب بود.
مایکی لبخند زد.
کفشهایش را درآورد و آرام کنار گهواره نشست.
دست کوچکش را گرفت.
— «بابا برگشت.»
شین در خواب کمی تکان خورد.
مایکی لبخند زد.
— «میدونی؟ من امروز خیلی بهت فکر کردم.»
چند لحظه سکوت کرد.
— «یه روز بزرگ میشی... شاید حتی از من هم قویتر بشی.»
لبخندش محو شد.
— «ولی هرچقدر هم بزرگ بشی، برای من همیشه همین کوچولویی.»
شین دستش را محکمتر دور انگشت مایکی بست.
مایکی سرش را پایین انداخت و آرام خندید.
— «آره... فهمیدم.»
بعد خیلی آهسته گفت:
— «منم دوستت دارم، شین.»
از پشت سرش صدای خوابآلود کاگومه آمد:
— «مایکی...»
مایکی برگشت.
— «بیدارت کردم؟»
کاگومه چشمهایش را نیمهباز کرد.
— «نه...»
بعد لبخند زد.
— «فقط داشتم بهت نگاه میکردم.»
مایکی کنار تخت نشست.
کاگومه دستش را گرفت.
— «خوشحالم که شین تو رو داره.»
مایکی به او نگاه کرد.
— «و من خوشحالم که شما دوتا رو دارم.»
کاگومه سرش را روی شانهی او گذاشت.
و در سکوت شب، صدای نفسهای آرام شین از کنارشان میآمد.
سه نفر.
یک خانه.
و خانوادهای که تازه داشت معنای واقعی دوست داشتن را یاد میگرفت. 🖤👶🏻
چند هفته از تولد شین گذشته بود.
خانهای که قبلاً همیشه ساکت بود، حالا پر شده بود از صدای گریه، خنده، وسایل کوچک بچگانه و البته غرغرهای گاهبهگاه مایکی.
مایکی روی مبل نشسته بود و شین را در آغوش گرفته بود.
اما یک مشکل وجود داشت.
شین خوابش نمیبرد.
مایکی برای چندمین بار آرام آرام تکانش داد.
— «بخواب دیگه...»
شین با چشمهای باز به صورت پدرش خیره شد.
مایکی آهی کشید.
— «من که کاری باهات ندارم... چرا اینجوری نگام میکنی؟»
از آشپزخانه صدای خندهی کاگومه آمد.
— «شاید از قیافهات خوشش نمیاد!»
مایکی با تعجب به سمت آشپزخانه نگاه کرد.
— «کاگومه! من دارم بچهمون رو میخوابونم! کمک نمیکنی؟»
کاگومه با لبخند بیرون آمد.
— «چون خیلی بامزهای وقتی نمیدونی باید با بچه چیکار کنی.»
مایکی اخم مصنوعی کرد.
— «من بلدم.»
کاگومه کنار او نشست.
— «آره؟ پس چرا هنوز نخوابیده؟»
مایکی به شین نگاه کرد.
— «چون خودش نمیخواد.»
کاگومه خندید.
شین دست کوچکش را تکان داد و انگشت مایکی را گرفت.
مایکی همان لحظه ساکت شد.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
— «ولی... وقتی دستمو میگیره، دیگه نمیتونم ازش ناراحت بشم.»
کاگومه آرام گفت:
— «تو خیلی تغییر کردی، مایکی.»
مایکی نگاهش کرد.
— «بد شده؟»
— «نه.»
کاگومه سرش را روی شانهی او گذاشت.
— «قشنگ شده.»
مایکی چند لحظه سکوت کرد.
بعد به شین نگاه کرد.
— «قبلاً فکر میکردم چیزی برای از دست دادن ندارم.»
صدایش آرامتر شد.
— «ولی الان... هر بار که به این کوچولو نگاه میکنم، میترسم یه روزی نتونم ازش محافظت کنم.»
کاگومه دستش را روی دست مایکی گذاشت.
— «قرار نیست همیشه همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.»
مایکی به او نگاه کرد.
کاگومه لبخند زد.
— «ما سه نفریم.»
مایکی برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد آرام سرش را به سر کاگومه تکیه داد.
— «سه نفر...»
شین ناگهان صدای کوچکی از خودش درآورد.
هر دو به او نگاه کردند.
مایکی لبخند زد.
— «شنیدی؟ خودش هم موافقه.»
کاگومه خندید.
— «فکر کنم گرسنهست.»
مایکی با جدیت گفت:
— «نه. داشت حرف میزد.»
— «چی گفت؟»
مایکی به شین نگاه کرد.
— «گفت بابا رو دوست دارم.»
کاگومه زد زیر خنده.
— «مایکی! بچه هنوز حتی حرف زدن بلد نیست!»
مایکی با اعتمادبهنفس جواب داد:
— «من پدرشم. میفهمم چی میگه.»
چند روز بعد، مایکی مجبور شد برای چند ساعت از خانه بیرون برود.
قبل از رفتن، کنار تخت شین ایستاد.
شین خواب بود.
مایکی خم شد و پیشانی کوچکش را بوسید.
— «بابا زود برمیگرده.»
بعد به سمت در رفت.
اما درست قبل از خروج، برگشت.
دوباره به شین نگاه کرد.
کاگومه که کنار در ایستاده بود، لبخند زد.
— «چی شد؟»
مایکی شانه بالا انداخت.
— «هیچی.»
چند ثانیه سکوت کرد.
— «فقط... دلم نمیاد برم.»
کاگومه آرام گفت:
— «پس زود برگرد.»
مایکی لبخند زد.
— «حتماً.»
در بسته شد.
و برای اولین بار، مایکی با عجله از دنیای بیرون دور شد؛
چون حالا خانهای داشت که باید به آن برمیگشت.
خانهای که کاگومه و شین در آن منتظرش بودند.
آن شب، وقتی مایکی برگشت، خانه تاریک بود.
آرام وارد اتاق شد.
کاگومه روی تخت خوابش برده بود.
شین هم در گهواره خواب بود.
مایکی لبخند زد.
کفشهایش را درآورد و آرام کنار گهواره نشست.
دست کوچکش را گرفت.
— «بابا برگشت.»
شین در خواب کمی تکان خورد.
مایکی لبخند زد.
— «میدونی؟ من امروز خیلی بهت فکر کردم.»
چند لحظه سکوت کرد.
— «یه روز بزرگ میشی... شاید حتی از من هم قویتر بشی.»
لبخندش محو شد.
— «ولی هرچقدر هم بزرگ بشی، برای من همیشه همین کوچولویی.»
شین دستش را محکمتر دور انگشت مایکی بست.
مایکی سرش را پایین انداخت و آرام خندید.
— «آره... فهمیدم.»
بعد خیلی آهسته گفت:
— «منم دوستت دارم، شین.»
از پشت سرش صدای خوابآلود کاگومه آمد:
— «مایکی...»
مایکی برگشت.
— «بیدارت کردم؟»
کاگومه چشمهایش را نیمهباز کرد.
— «نه...»
بعد لبخند زد.
— «فقط داشتم بهت نگاه میکردم.»
مایکی کنار تخت نشست.
کاگومه دستش را گرفت.
— «خوشحالم که شین تو رو داره.»
مایکی به او نگاه کرد.
— «و من خوشحالم که شما دوتا رو دارم.»
کاگومه سرش را روی شانهی او گذاشت.
و در سکوت شب، صدای نفسهای آرام شین از کنارشان میآمد.
سه نفر.
یک خانه.
و خانوادهای که تازه داشت معنای واقعی دوست داشتن را یاد میگرفت. 🖤👶🏻
- ۱۷.۴k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط