جنگل نفرین شده پارت ۱۸

چند قدم بیشتر نرفته بودند.

که شارلوت ناگهان ایستاد.

دستش را روی شکمش گذاشت.

تهیونگ برگشت.

«شارلوت؟»

شارلوت چیزی نگفت.

نفسش سنگین شده بود.

تهیونگ سریع کنارش نشست.

«چی شده؟»

شارلوت چشم‌هایش را بست.

«دلم...»

تهیونگ نگران شد.

«خیلی درد داره؟»

شارلوت آرام سر تکان داد.

«آره...»

نفسش کوتاه شده بود.

تهیونگ دستش را گرفت.

«باید بریم دکتر.»

شارلوت سریع گفت:

«نه.»

«پس چی کار کنیم؟»

شارلوت با زحمت نفس کشید.

«اژدها...»

تهیونگ مکث کرد.

«چی؟»

«اون می‌دونه.»

«چی رو؟»

شارلوت آرام گفت:

«چجوری خوبم کنه.»

تهیونگ به صورتش نگاه کرد.

«این قبلاً هم اتفاق افتاده؟»

«گاهی.»

«چند وقته؟»

شارلوت چشم‌هایش را باز کرد.

«یادمه از بچگی.»

تهیونگ نگران‌تر شد.

«و هر بار اژدها کمکت می‌کرد؟»

«اوهوم.»

شارلوت سعی کرد بلند شود.

اما دوباره نشست.

تهیونگ بدون حرف خم شد.

دست‌هایش را زیر شانه و زانوهای شارلوت برد.

شارلوت آرام گفت:

«تهیونگ...»

«چی؟»

«کجا می‌ریم؟»

تهیونگ بلندش کرد.

«جنگل.»

شارلوت چشم‌هایش را باز کرد.

«ولی سربازها...»

«مهم نیست.»

«اگه ببیننت؟»

تهیونگ شروع به راه رفتن کرد.

«فعلاً تو مهم‌تری.»

شارلوت ساکت شد.

سرش را آرام روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت.

چند لحظه بعد پرسید:

«از اژدها نمی‌ترسی؟»

تهیونگ به مسیر تاریک جنگل نگاه کرد.

«می‌ترسم.»

شارلوت آهسته گفت:

«پس چرا میای؟»

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

«چون تو بهش اعتماد داری.»

شارلوت لبخند خیلی کوچکی زد.

«اژدها بهت آسیب نمی‌زنه.»

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

«مطمئنی؟»

«اوهوم.»

«چرا؟»

شارلوت چشم‌هایش را بست.

«چون من کنارت هستم.»

تهیونگ برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد دوباره به مسیر ادامه داد.

درخت‌های جنگل کم‌کم از دور نمایان شدند.

و هرچه نزدیک‌تر می‌شدند...

صدای آشنای بال زدن چیزی بزرگ،

از میان تاریکی شنیده می‌شد. 🐉

بدو لایک کننن😐🌷
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

راز خون پارت سوم

.....پارت ششم....

....پارت بیستم....

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهمدست نایک هنوز روی دستگیر...

ادامه سناریو

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️۱۱:۵۹او دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط