یآدته؟ یآدته اولین بآری که ضربآن قلبم رفت تا آسمون تا بهت
یآدته؟ یآدته اولین بآری که ضربآن قلبم رفت تا آسمون تا بهت بگم "عاشقتم" کی بود؟
یآدته؟ یآدته اولین بآری که بعدش تو هم صدات لرزید تا بهم بگی "منم" کی بود؟
ظهر بود یا عصر دقیقاً یادم نیست
پنجشنبه بود یا چهارشنبه هم یادم نیست
ولی آخرآیِ هفته بود و آسمون ابری
کوچه هم خلوت و تلفن هم که میشد رسانای حضورت دستم
تو لب پنجره اتاقت نشسته بودی و من تو کوچه به ساختمون نیمه کار تکیه داده بودم
گفتم جرأت یا حقیقت بازی کنیم؟
گفتی من اینجا تو اونجا...چجوری؟
گفتم مثل احمقایِ لوس نباش... بخوای میشه! نگاه الان یه بطری خالی جلو پامه، میچرخونم رو به من وایساد من میپرسم رو به درخت جلوم وایساد تو!
گفتی باشه... باشه ولی بی دروغ، دروغگو دشمن خداست!
بطری رو چرخوندم و چرخوندم و چرخوندم تا یکساعت گذشت
گفتی کار دارم باید برم دیگه برای آخرین دورِ بازی بطری رو بچرخون
چرخوندم افتاد به من
ازت پرسیدم جرأت یا حقیقت؟
گفتی حقیقت!
گفتم ممکنه عاشق شده باشی تو این چند وقت؟!
گفتی آره!
گفتم من؟
گفتی شد دوتا سوأل!
گفتم یدور دیگه میچرخونم
افتاد تو
پرسیدی ممکنه عاشق شده باشی تو این چند وقت؟!
گفتم آره!
گفتی من؟
گفتم شد دوتا سوال
گفتی یدور دیگه بچرخون
افتاد من
دوباره پرسیدم من؟
گفتی آره!
هیچی نگفتم...هیچی نگفتی!
دوباره چرخوندم
افتاد تو
پرسیدی من؟
گفتم آره!
گفتم بیخیال این چرخوندنا اصلا...
نچرخیم!
زیاد بچرخیم سرگیجه میگیریم حواسمون پرت میشه از هم گم و گور میشیم
بی سرگیجه دوست دارم...
گفتی منم!
بازی تموم شده بود یادت رفته بود دروغگو دشمن خداست... یادت رفته بود که دشمن خدا شدی دیگه!
دشمن خدا شدی که الان تنها وایسادم وسط کوچه زیر بارون تلفنتو هی میگیرم و این زنیکه میگه تلفنت اشغاله... تلفنت اشغاله؟ با کی اشغاله؟
با کی چرخیدی سرگیجه گرفتی که گم و گور شدی؟
باز به دروغ به کی داری میگه منم که دشمن خدا بشی؟
نچرخونم... هنوز بی سرگیجه دوست دارم! #محیا_زند
یآدته؟ یآدته اولین بآری که بعدش تو هم صدات لرزید تا بهم بگی "منم" کی بود؟
ظهر بود یا عصر دقیقاً یادم نیست
پنجشنبه بود یا چهارشنبه هم یادم نیست
ولی آخرآیِ هفته بود و آسمون ابری
کوچه هم خلوت و تلفن هم که میشد رسانای حضورت دستم
تو لب پنجره اتاقت نشسته بودی و من تو کوچه به ساختمون نیمه کار تکیه داده بودم
گفتم جرأت یا حقیقت بازی کنیم؟
گفتی من اینجا تو اونجا...چجوری؟
گفتم مثل احمقایِ لوس نباش... بخوای میشه! نگاه الان یه بطری خالی جلو پامه، میچرخونم رو به من وایساد من میپرسم رو به درخت جلوم وایساد تو!
گفتی باشه... باشه ولی بی دروغ، دروغگو دشمن خداست!
بطری رو چرخوندم و چرخوندم و چرخوندم تا یکساعت گذشت
گفتی کار دارم باید برم دیگه برای آخرین دورِ بازی بطری رو بچرخون
چرخوندم افتاد به من
ازت پرسیدم جرأت یا حقیقت؟
گفتی حقیقت!
گفتم ممکنه عاشق شده باشی تو این چند وقت؟!
گفتی آره!
گفتم من؟
گفتی شد دوتا سوأل!
گفتم یدور دیگه میچرخونم
افتاد تو
پرسیدی ممکنه عاشق شده باشی تو این چند وقت؟!
گفتم آره!
گفتی من؟
گفتم شد دوتا سوال
گفتی یدور دیگه بچرخون
افتاد من
دوباره پرسیدم من؟
گفتی آره!
هیچی نگفتم...هیچی نگفتی!
دوباره چرخوندم
افتاد تو
پرسیدی من؟
گفتم آره!
گفتم بیخیال این چرخوندنا اصلا...
نچرخیم!
زیاد بچرخیم سرگیجه میگیریم حواسمون پرت میشه از هم گم و گور میشیم
بی سرگیجه دوست دارم...
گفتی منم!
بازی تموم شده بود یادت رفته بود دروغگو دشمن خداست... یادت رفته بود که دشمن خدا شدی دیگه!
دشمن خدا شدی که الان تنها وایسادم وسط کوچه زیر بارون تلفنتو هی میگیرم و این زنیکه میگه تلفنت اشغاله... تلفنت اشغاله؟ با کی اشغاله؟
با کی چرخیدی سرگیجه گرفتی که گم و گور شدی؟
باز به دروغ به کی داری میگه منم که دشمن خدا بشی؟
نچرخونم... هنوز بی سرگیجه دوست دارم! #محیا_زند
۶.۷k
۳۱ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.