برده عمارت جئون
پارت ¹⁶³
وقتی به طرف خونه بابام حرکت کرد چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن.
هر چقدر به خونه بابام نزدیک تر میشدیم
علامت سوال روی سرم بزرگ تر میشد.
ترسمم بیشتر.
شک نداشتم میخواست انتقام کار من رو از بابام بگیره.
چنان با سرعت میرفت که میترسیدم تصادف کنیم.
هر چقدر ازش میخواستم اروم بره ولی صدام به گوش اون مرد نمیرسید.
جلوی در پشتی خونه ی پدر یونا که پارک کرد
نگاه ترسیده ام به در خونه مون افتاد و لب زدم:
-میخوای چکار کنی؟
جونگکوک بی توجه به سوالم پیاده شد و زنگ در خونه رو زد.
همینکه با من کاری نداشت ترسم بیشتر میشد.
بلافاصله از ماشین پیاده شدم و دست جونگکوک رو گرفتم:
-با بابام کاری نداشته باش
التماس میکنم
هر کاری میخوای با خودم کن...
اونکه نمیدونست...
هنوز التماس می کردم که در باز شد و مامان جلوی در ظاهر شد.
با دیدن من و جونگکوک رنگش پرید و به طرفم اومد:
-اینجا چکار میکنی مامان؟
چرا گریه میک...
هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگکوک به گلوی مامان چنگ زد و تنش رو به دیوار پشت سرش کوبید:
-فکر کردی نمیفهمم بهش گفتی بچه منو بندازه؟
تو دیگه چجور حیوونی هستی؟
رگ گردن جونگکوک داشت پاره میشد و مامانم صورتش از بی هوایی سرخ شده بود.
قبل از اینکه مامانم رو بکشه به بازوی جونگکوک مشت کوبیدم و گفتم:
-مامانم و ول کن...همش تقصیر منه اون کاری نکرده
اما صدای پوزخند جونگکوک مثل آب یخ روی تن داغم ریخته شد:
-مامانت؟
بالاخره گلوش رو ول کرد و با همون پوزخند رو به مامانم گفت:
-بهش نگفتی مامانش نیستی؟
پارت هدیه💕🌻
وقتی به طرف خونه بابام حرکت کرد چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن.
هر چقدر به خونه بابام نزدیک تر میشدیم
علامت سوال روی سرم بزرگ تر میشد.
ترسمم بیشتر.
شک نداشتم میخواست انتقام کار من رو از بابام بگیره.
چنان با سرعت میرفت که میترسیدم تصادف کنیم.
هر چقدر ازش میخواستم اروم بره ولی صدام به گوش اون مرد نمیرسید.
جلوی در پشتی خونه ی پدر یونا که پارک کرد
نگاه ترسیده ام به در خونه مون افتاد و لب زدم:
-میخوای چکار کنی؟
جونگکوک بی توجه به سوالم پیاده شد و زنگ در خونه رو زد.
همینکه با من کاری نداشت ترسم بیشتر میشد.
بلافاصله از ماشین پیاده شدم و دست جونگکوک رو گرفتم:
-با بابام کاری نداشته باش
التماس میکنم
هر کاری میخوای با خودم کن...
اونکه نمیدونست...
هنوز التماس می کردم که در باز شد و مامان جلوی در ظاهر شد.
با دیدن من و جونگکوک رنگش پرید و به طرفم اومد:
-اینجا چکار میکنی مامان؟
چرا گریه میک...
هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگکوک به گلوی مامان چنگ زد و تنش رو به دیوار پشت سرش کوبید:
-فکر کردی نمیفهمم بهش گفتی بچه منو بندازه؟
تو دیگه چجور حیوونی هستی؟
رگ گردن جونگکوک داشت پاره میشد و مامانم صورتش از بی هوایی سرخ شده بود.
قبل از اینکه مامانم رو بکشه به بازوی جونگکوک مشت کوبیدم و گفتم:
-مامانم و ول کن...همش تقصیر منه اون کاری نکرده
اما صدای پوزخند جونگکوک مثل آب یخ روی تن داغم ریخته شد:
-مامانت؟
بالاخره گلوش رو ول کرد و با همون پوزخند رو به مامانم گفت:
-بهش نگفتی مامانش نیستی؟
پارت هدیه💕🌻
- ۲۶.۵k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط