پارت ۵

صبح روز بعد، قبل از اینکه حتی چشام کاملاً باز بشه، درد توی تنم پیچید. لکه‌های قرمز روی بازوم و شونه‌م، مثل یادگاری شب قبل، هنوز می‌سوختن. آروم از تخت بلند شدم. هر حرکت، مثل کشیدن یه زخم تازه بود.

لباس خاکستری رو تنم کردم. آستین‌هاش بلند بود. خوب بود. حداقل زخم‌هام رو می‌پوشوند.

ساعت ۵ بود. دوباره آشپزخانه. دوباره صبحانه. دوباره تهیونگ.

این بار ولی وقتی سینی رو گذاشتم روی میزش، حتی سرش رو هم بلند نکرد. فقط گفت:
& برو. امروز کف راهروهای طبقه‌ی دوم.

برگشتم و رفتم. نفس راحتی کشیدم که امروز حتی نگاهم نکرد. ولی نمی‌دونستم چرا. انگار این بی‌اعتنایی از خود تحقیر هم بدتر بود.

کف راهروهای طبقه‌ی دوم طولانی و بی‌انتها بود. دست‌هام تاول زده بود. زانوهام از دیشب هنوز می‌لرزید. ولی کار می‌کردم. چون چاره‌ای نداشتم.

ظهر بود که یه صدایی از پشت سرم اومد.

+ (با لحن آروم و کنجکاو) تو جدیدی، نه؟

برگشتم. یه مرد جوون با موهای تیره و لباس مشکی ایستاده بود. چشم‌هاش مهربون‌تر از بقیه بود. ولی من از قبل یاد گرفته بودم که تو این عمارت، هیچ‌کس رو نمی‌شه باور کرد.

· ب... بله. من...

+ (لبخند زد) من جیمین هستم. برادر تهیونگ.

قلبم ایستاد. برادرش؟ یعنی یکی دیگه از همون خونواده؟

+ (نگاهم کرد) نگران نباش. من مثل اون نیستم. شنیدم که عروس عوض شده. تقصیر تو نبود، نه؟

جوابی نداشتم. فقط سرم رو پایین انداختم.

+ اگه کاری داشتی، می‌تونی به من بگی. تهیونگ... خیلی سختگیره. ولی من می‌تونم یه‌کم کمکت کنم.

· م... مرسی. ولی من...

+ (حرفم رو قطع کرد) بیا. یه‌کم استراحت کن. تو از صبح داری کار می‌کنی.

می‌خواستم قبول نکنم. ولی پاهام دیگه تحمل نداشت. جیمین منو به یه اتاق کوچیک برد. یه لیوان آب بهم داد. من با دست‌های لرزون گرفتمش.

+ (آروم) تهیونگ باهات بدرفتاری می‌کنه، نه؟

سکوت کردم. جیمین آهی کشید.
+ می‌دونم. اون از وقتی بچه بود همین‌طوری بود. سرد. بی‌رحم. ولی تو نباید بذاری خردت کنه. تو هنوز جوونی. ۱۹ سالته. حق نداری اینجا زندانی باشی.

اشک تو چشم‌هام جمع شد. برای اولین بار، یه نفر داشت بهم می‌گفت که حق دارم. که این زندگی مال من نیست.

· نمی‌تونم فرار کنم. اگه برم، خونوادم رو می‌کشه.

+ (آروم) شاید راهی باشه.

سرم رو بالا آوردم.

· چه راهی؟

+ (به در نگاه کرد) نمی‌دونم. ولی قول می‌دم که یه فکری بکنم. تو فقط... مقاومت کن. گریه نکن. چون اون از گریه‌ی تو لذت می‌بره.

صدای قدم‌هایی از راهرو اومد. جیمین سریع از جاش بلند شد.
+ (آروم) برو. الان. تهیونگ نباید ببینه تو اینجایی.

از اتاق بیرون اومدم. قلبم تند می‌زد. برگشتم سر کارم. ولی این بار یه چیز تو دلم عوض شده بود. یه نفر بود که بهم گفته بود «تو حق داری». یه نفر که شبیه تهیونگ نبود.

شب که شد، دوباره صدای در زدن اومد. محکم و بی‌رحمانه.

در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. این بار چشم‌هاش سردتر از همیشه بود.
& (آروم) امروز با جیمین حرف زدی؟

رنگم پرید. از کجا فهمید؟

· م... من فقط...

& (جلو اومد و صورتم رو نزدیک صورتش آورد) گوش کن، موش کوچولو. جیمین هر چی هم که بهت بگه، تو اینجا مال منی. فقط من. فهمیدی؟

· ب... بله.

& (پوزخند زد) خوبه. حالا برو تو اتاق. امشب نمی‌خوام ببینمت. ولی فردا شب... جبران می‌کنی.

در رو محکم بست و رفت. من پشت در موندم. دست‌هام می‌لرزید. اشک تو چشم‌هام بود، ولی نگهش داشتم. جیمین گفته بود گریه نکن. پس گریه نکردم.
دیدگاه ها (۵)

dark life = 33

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁴ویو میکا_____اولین چیز...

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ²ویو اتچند ساعت گذشته بود...ولی من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط