~Destiny:Part 1~
صبح بود... از خواب پا شدم. امروز به طور عجیبی یه حس خیلی دلگیری داشت!
اما با این حال از تختم پا شدم و تختم و مرتب کردم و لباس خوابم و عوض کردم و یه لباس خونگی پوشیدم و رفتم پایین....
~:سلامممم مامانییی!
&:سلام دخترم،صبح بخیر.
~:بابا و سوهو کجان؟
&:بابات صبح زود رفتش شرکت و داداشتو هم رسوند دانشگاه.
~:اها... میگمـ مامان امروز قراره جایی بریـ؟حوصلم سر رفته میای ظهر بریم بیرون؟
&:نه امروز کار دارم عروسی دختر دوستمه واسه همین باید باهاش برم واسه خرید و اینا شب هم ممکنه یه کوچولو دیر برگردم.
~:عـا باشه پس با سورا میرم. راستی شاید شب و بیاد بمونه ها.
&:باشه اوکیه. فقط خودتون یه چیزی سفارش بدین واسه شام یا هم خودتون درست کنین.
~:باشه.
&:اینا رو وبش بیا صبحانه ت و بخور.
~:چشــــم.
صبحانه رو با مامان خوردم و بعدش رفتم بالا تو اتاقم...
میخواستم زنگ بزنم به سورا تا ظهر باهم بریم بیرون،گوشیم و از شارژ در اوردم،تقریباً ساعت دوازده اینا بود. شماره ی سورا رو تو گوشیم پیدا کردم و بهش زنگ زدم...
=:الوو!سلامم جوجووو.
~:علیک سلام صد بار گفتم به من نگو جوجووو.
=:خب حالااا.
~:اینا رو ولشش میگم پایه ای ساعت چهار اینا بریم کافه بعدش هم بریم خریدد؟
=:باشهه حتما هروقت کارت تموم شد زنگ بزن.
~:و راستیی امشب بابام تا دیروقت سرکاره ممکنه صبح برگردهه سوهو هم که قراره امشب خونه دوستش بمونه من خونه تنهام امشب میای خونمون بمونـی؟
=:باشـه بزار به مامانمم بگم میام.
~:اوکـی من برم دیگه کارم تموم شد زنگ میزنم.
=:باشه دیگه کاری نداریـ؟
~:نه دیگه مرسـی بایـ.
=:بای بای جوجووووو.
~:هعییییی خداحافظ.
....
تلفن و قطع کردم و رفتم دوش بگیرم و بعدش هم اماده شم...
«یک ساعت بعد»
از حموم در اومدم و بعدش موهام و خشک کردم و شونه زدم روتین موم رو انجام دادم و بعدش با یه کش کوچولو بستم و روتین پوستیم و هم انجان دادم و بعد یه عطر خیلی ملایم زدم و رفتم پایین....
تا این کارا رو انجام دادم شده بود ساعت دو و تقریبـاً یک و نیم ساعت وقت داشتم. واسه خودم یه فنجون قهوه اماده کردم و رفتم تو اتاقم...
یه نمیم ساعتی و هم کتاب خوندم و قهوم رو هم خوردم...
ساعت سه و ربع بود کم کم داشت دیرم میشد...
رفتم لباسم و از کمد برداشتم و پوشیدم و یه چند تا هن اکسسوری انداختم....
و بعدش یه عطر زدم و دیکه کارم تموم شده بود...
زنگ زدم به سورا...
~:سلام سورا من امادم تو چی؟
=:منم امادم بیا همون کافه ی همیشگی.
~:باشه.
بعدش قطع کردیم و منم رفتم پایین
در و بستم و قفل کردم...
یه تاکسی گرفتم و بعدش ادرس کافه رو دادم و بعد نیم ساعت رسیدم...
«نیم ساعت بعد»
رفتم داخل کافه. یه کافه ی کوچک بود البته نه اونقدر کوچک...
دیدم سورا رسیده و کنار پنجره نشسته و داره با تلفن حرف میزنه....
رفتم سمتش...
~:سلاممممم داتشی بت کی حرف میزدیی؟!
=:سلامم بیا بشینن داشتم با مامانم حرف میزدم.
~:اها باشه. خب چیزی سفارش دادی؟
=:نه هنوز منتظر تو بودم!
...
اما با این حال از تختم پا شدم و تختم و مرتب کردم و لباس خوابم و عوض کردم و یه لباس خونگی پوشیدم و رفتم پایین....
~:سلامممم مامانییی!
&:سلام دخترم،صبح بخیر.
~:بابا و سوهو کجان؟
&:بابات صبح زود رفتش شرکت و داداشتو هم رسوند دانشگاه.
~:اها... میگمـ مامان امروز قراره جایی بریـ؟حوصلم سر رفته میای ظهر بریم بیرون؟
&:نه امروز کار دارم عروسی دختر دوستمه واسه همین باید باهاش برم واسه خرید و اینا شب هم ممکنه یه کوچولو دیر برگردم.
~:عـا باشه پس با سورا میرم. راستی شاید شب و بیاد بمونه ها.
&:باشه اوکیه. فقط خودتون یه چیزی سفارش بدین واسه شام یا هم خودتون درست کنین.
~:باشه.
&:اینا رو وبش بیا صبحانه ت و بخور.
~:چشــــم.
صبحانه رو با مامان خوردم و بعدش رفتم بالا تو اتاقم...
میخواستم زنگ بزنم به سورا تا ظهر باهم بریم بیرون،گوشیم و از شارژ در اوردم،تقریباً ساعت دوازده اینا بود. شماره ی سورا رو تو گوشیم پیدا کردم و بهش زنگ زدم...
=:الوو!سلامم جوجووو.
~:علیک سلام صد بار گفتم به من نگو جوجووو.
=:خب حالااا.
~:اینا رو ولشش میگم پایه ای ساعت چهار اینا بریم کافه بعدش هم بریم خریدد؟
=:باشهه حتما هروقت کارت تموم شد زنگ بزن.
~:و راستیی امشب بابام تا دیروقت سرکاره ممکنه صبح برگردهه سوهو هم که قراره امشب خونه دوستش بمونه من خونه تنهام امشب میای خونمون بمونـی؟
=:باشـه بزار به مامانمم بگم میام.
~:اوکـی من برم دیگه کارم تموم شد زنگ میزنم.
=:باشه دیگه کاری نداریـ؟
~:نه دیگه مرسـی بایـ.
=:بای بای جوجووووو.
~:هعییییی خداحافظ.
....
تلفن و قطع کردم و رفتم دوش بگیرم و بعدش هم اماده شم...
«یک ساعت بعد»
از حموم در اومدم و بعدش موهام و خشک کردم و شونه زدم روتین موم رو انجام دادم و بعدش با یه کش کوچولو بستم و روتین پوستیم و هم انجان دادم و بعد یه عطر خیلی ملایم زدم و رفتم پایین....
تا این کارا رو انجام دادم شده بود ساعت دو و تقریبـاً یک و نیم ساعت وقت داشتم. واسه خودم یه فنجون قهوه اماده کردم و رفتم تو اتاقم...
یه نمیم ساعتی و هم کتاب خوندم و قهوم رو هم خوردم...
ساعت سه و ربع بود کم کم داشت دیرم میشد...
رفتم لباسم و از کمد برداشتم و پوشیدم و یه چند تا هن اکسسوری انداختم....
و بعدش یه عطر زدم و دیکه کارم تموم شده بود...
زنگ زدم به سورا...
~:سلام سورا من امادم تو چی؟
=:منم امادم بیا همون کافه ی همیشگی.
~:باشه.
بعدش قطع کردیم و منم رفتم پایین
در و بستم و قفل کردم...
یه تاکسی گرفتم و بعدش ادرس کافه رو دادم و بعد نیم ساعت رسیدم...
«نیم ساعت بعد»
رفتم داخل کافه. یه کافه ی کوچک بود البته نه اونقدر کوچک...
دیدم سورا رسیده و کنار پنجره نشسته و داره با تلفن حرف میزنه....
رفتم سمتش...
~:سلاممممم داتشی بت کی حرف میزدیی؟!
=:سلامم بیا بشینن داشتم با مامانم حرف میزدم.
~:اها باشه. خب چیزی سفارش دادی؟
=:نه هنوز منتظر تو بودم!
...
- ۲۹۶
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط