سناریو ایزانا
پسر بد من💘
P:::8
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
_به چی برخوردی دقیقا ؟
#این... این مهم نیست الان فقط باید با من بیای فرار کنیم
_باید بهم بگی
#قول میدم بهت بگم ولی بعد از اینکه از خطر دور شدیم
_من نمیتونم همینجوری باهات بیام اگر میگی اونا خطرناکن
#من یک نقشه دارم
_چه نقشه ای؟
بعد از تعریف کردن نقشه...
_مطمئنی جواب میده؟
#من تا تونستم سرش فکر کردم بهم اعتماد کن
_خیلی خب باشه
#حالا برگرد سر کلاست
_باشه ، خداحافظ
از هم جدا شدیم و من برگشتم سر کلاس و اون رفت...
به محض اینکه در کلاس رو باز کردم نگاه ها روم قفل شد، بعضی ها با تحقیر، بعضی ها با نفرت و بعضی ها با "ترس"
نمیدونم چرا اما بعضی ها با ترس بهم نگاه میکردن انگار جن دیده بودن
بدون توجه بهشون رفتم و سر میرم نشستم تا اینکه ماریا دوباره شروع کرد
&اون سگ هارت رفت ؟ عجب، فکر میکردم تا ابد بهت میچسبه
ماریا دوباره اومد کنار میزم
&البته که بدون اون سگ ها هیچ دفاعی نداری خودتم که بی عرضه ای
*ولش کن ماریا لیاقت نداره باهاش حرف بزنی
&هاه راست میگی جن.ده ها لیاقت ندارن
ماریا رفت سر میزش نشست که بعد از چند دقیقه معلم وارد شد
معلم: من رو به خاطر تاخیرم ببخشید ، کتاب هاتونو باز کنید که درس رو شروع میکنیم
نفهمیدم کلاس چجوری گذشت چون مدام فکرم پیش ایزانا و نقشه اش بود و مونده بودم چی توی پرونده الکساندر و لیا دیده بود که اینجوری ترسیده بود و اومده بود شخصا نجاتم بده...
اصلا چرا اومده بود نجاتم بده؟ نکنه حسی بهم داره؟ نه بابا مگه دیوونم همچین فکر هایی میکنم...
وقتی داشتم از کلاس میرفتم بیرون ماریا و دار و دسته اش جلومو گرفتن
&دنبالم بیا حیاط پشتی کارت دارم
حتما میخواست بلایی سرم بیاره ولی اگه نمیرفتم بلای بدتری سرم میاوارد...
دنبال ماریا رفتم و وقتی رسیدیم به حیاط پشتی دار و دسته اش منو گرفتن و کیفمو ازم گرفتن
&من موندم چرا یه جن.ده باید کیف داشته باشه؟
کیفمو جوری دستش گرفت انگار یک تیکه آشغال بود و بعد انداخت زمین
&آشغال هم که هست، بهتره با محتویاتش از بین بره
چشمام از تعجب گشاد شد... میخواست کیفمو چیکار کنه ؟
_بس کن!
&دیدی گفتم زبون در آواردی، همیشه ساکت میموندی چرا ایندفعه اینقدر پررو شدی
_خفه شو
&چی گفتی؟
_گفتم خفه شو!
&هاه، چه غلطا، الان حالیت میکنم جن.ده خانم
به فندک از دختر کناریش گرفت
_داری چیکار میکنی؟!
&همونطوری که گفتم دارم این آشغال و محتویاتش رو از بین میبرم
_نه! بس کن!
تقلا کردم که از دستشون در بیام اما فایده ای نداشت اونا سه نفر بودن و من رو محکم گرفته بودن
&تقلا کردن فایده ای نداره موش کوچولو
فندک رو روشن کرد و انداختش پایین درست روی کیفم... کیفم آتیش گرفت، با کتابام دفترام و همه چی
_عوضی!
&مثل اینکه یه گوشمالی هم نیاز داری...
از دید لیا:
داشتم آشپزی میکردم که صدای در اومد، صدامو شیرین کردم
+اوه دخترم برگشتی خونه!
ولی با دیدن سر و وضعش دهنم خشک شد، لباس های کثیف و پاره و بدنش زخم های زیادی داشت و کبود شده بود و کیف هم همراهش نبود... کی جرئت کرده بود با دختر من، کسی که به من تعلق داره اینجوری رفتار کنه؟
برای پارت بعد: 55 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::8
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
_به چی برخوردی دقیقا ؟
#این... این مهم نیست الان فقط باید با من بیای فرار کنیم
_باید بهم بگی
#قول میدم بهت بگم ولی بعد از اینکه از خطر دور شدیم
_من نمیتونم همینجوری باهات بیام اگر میگی اونا خطرناکن
#من یک نقشه دارم
_چه نقشه ای؟
بعد از تعریف کردن نقشه...
_مطمئنی جواب میده؟
#من تا تونستم سرش فکر کردم بهم اعتماد کن
_خیلی خب باشه
#حالا برگرد سر کلاست
_باشه ، خداحافظ
از هم جدا شدیم و من برگشتم سر کلاس و اون رفت...
به محض اینکه در کلاس رو باز کردم نگاه ها روم قفل شد، بعضی ها با تحقیر، بعضی ها با نفرت و بعضی ها با "ترس"
نمیدونم چرا اما بعضی ها با ترس بهم نگاه میکردن انگار جن دیده بودن
بدون توجه بهشون رفتم و سر میرم نشستم تا اینکه ماریا دوباره شروع کرد
&اون سگ هارت رفت ؟ عجب، فکر میکردم تا ابد بهت میچسبه
ماریا دوباره اومد کنار میزم
&البته که بدون اون سگ ها هیچ دفاعی نداری خودتم که بی عرضه ای
*ولش کن ماریا لیاقت نداره باهاش حرف بزنی
&هاه راست میگی جن.ده ها لیاقت ندارن
ماریا رفت سر میزش نشست که بعد از چند دقیقه معلم وارد شد
معلم: من رو به خاطر تاخیرم ببخشید ، کتاب هاتونو باز کنید که درس رو شروع میکنیم
نفهمیدم کلاس چجوری گذشت چون مدام فکرم پیش ایزانا و نقشه اش بود و مونده بودم چی توی پرونده الکساندر و لیا دیده بود که اینجوری ترسیده بود و اومده بود شخصا نجاتم بده...
اصلا چرا اومده بود نجاتم بده؟ نکنه حسی بهم داره؟ نه بابا مگه دیوونم همچین فکر هایی میکنم...
وقتی داشتم از کلاس میرفتم بیرون ماریا و دار و دسته اش جلومو گرفتن
&دنبالم بیا حیاط پشتی کارت دارم
حتما میخواست بلایی سرم بیاره ولی اگه نمیرفتم بلای بدتری سرم میاوارد...
دنبال ماریا رفتم و وقتی رسیدیم به حیاط پشتی دار و دسته اش منو گرفتن و کیفمو ازم گرفتن
&من موندم چرا یه جن.ده باید کیف داشته باشه؟
کیفمو جوری دستش گرفت انگار یک تیکه آشغال بود و بعد انداخت زمین
&آشغال هم که هست، بهتره با محتویاتش از بین بره
چشمام از تعجب گشاد شد... میخواست کیفمو چیکار کنه ؟
_بس کن!
&دیدی گفتم زبون در آواردی، همیشه ساکت میموندی چرا ایندفعه اینقدر پررو شدی
_خفه شو
&چی گفتی؟
_گفتم خفه شو!
&هاه، چه غلطا، الان حالیت میکنم جن.ده خانم
به فندک از دختر کناریش گرفت
_داری چیکار میکنی؟!
&همونطوری که گفتم دارم این آشغال و محتویاتش رو از بین میبرم
_نه! بس کن!
تقلا کردم که از دستشون در بیام اما فایده ای نداشت اونا سه نفر بودن و من رو محکم گرفته بودن
&تقلا کردن فایده ای نداره موش کوچولو
فندک رو روشن کرد و انداختش پایین درست روی کیفم... کیفم آتیش گرفت، با کتابام دفترام و همه چی
_عوضی!
&مثل اینکه یه گوشمالی هم نیاز داری...
از دید لیا:
داشتم آشپزی میکردم که صدای در اومد، صدامو شیرین کردم
+اوه دخترم برگشتی خونه!
ولی با دیدن سر و وضعش دهنم خشک شد، لباس های کثیف و پاره و بدنش زخم های زیادی داشت و کبود شده بود و کیف هم همراهش نبود... کی جرئت کرده بود با دختر من، کسی که به من تعلق داره اینجوری رفتار کنه؟
برای پارت بعد: 55 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۹.۳k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط