عشق بی پیان
سلامممم اومدم با ای پارت دیگه 😊💓💓
*
*
*
#ولی عزیزم اون اشتباه کرده
&مامان...
#نایون یون سوک از بچگی اینجابوده شاید رفتارش درست نبوده
& مامان!! اون جلوی در عمارت به من سیلی زد!
همون لحظه صدای باز شدن در عمارت اومد و ارباب بزرگ (پدر جونکوک) وارد شد
& بابا..
نایون با ناراحتی گفت
&بابا میدونی این خدمتکاره با من چیکار کرد؟
(بچها علامت پدر نایون ~)
~دخترم اروم باش چیشده
&اون... اون منو زد!
ارباب خشکش زد و بعد چند ثانیه گفت
~ کی.؟ کدوم خدمتکار زدت
نایون با دست به سمت حیاط اشاره کرد.
&همون دختره... یون سوک.
ارباب نگاهش رو به سمت حیاط برد. یون سوک کنار در بزرگ حیاط بود و از ترس ای گوشه داشت میلرزید
پدر جونکوک با صدایی جدی گفت:
~یون سوک؟
یون سوک آروم جلو اومد.
!بله، ارباب...
~چرا به نایون دست زدی؟
یون سوک چیزی نگفت.
~جواب بده!
!من... نمیدونستم ایشون دختر شما هستن.
نایون با عصبانیت گفت
&یعنی اگه نمیدونستی، حق داشتی منو بزنی؟
یون سوک سرش رو پایین انداخت
!نه، بانوی من....
ارباب اومد جلو و با سردی گفت
~از امروز دیگه اجازه نداری بدون اجازه وارد بخش اصلی عمارت بشی
یون سوک با تعجب سرش را بالا آورد.
!ارباب...
~گفتم برو.
یون سوک چیزی نگفت و به سمت اتاق خدمتکارها رفت.
نایون نفس عمیقی کشید و کنار مادرش نشست
&بالاخره برگشتم خونه و همین روز اول دردسر
مادر نایون گفت
#حالا که برگشتی، بذار حداقل یه شب آروم داشته باشیم
سونگهو که از دور شاهد ماجرا بود اومد و گفت
@فکر کنم نایون هنوز همون نایون دو سال پیشه😂
نایون با اخم گفت
&تو هم بهتره ساکت بشی
@باشه، باشه! تازه رسیدی، دعوا رو شروع نکن!
همه خندیدند؛ اما ای گوشهای از عمارت، یون سوک با چهرهای پر از ناراحتی به پنجره نگاه میکرد
و اروم گفت
!پس... بانوی جوان برگشته...
پایان فلش بگ
و این پارت برای فلش بگ بود و پارت بعد ادامه فیک رو تو زمان حال مینویسم باییییی
*
*
*
#ولی عزیزم اون اشتباه کرده
&مامان...
#نایون یون سوک از بچگی اینجابوده شاید رفتارش درست نبوده
& مامان!! اون جلوی در عمارت به من سیلی زد!
همون لحظه صدای باز شدن در عمارت اومد و ارباب بزرگ (پدر جونکوک) وارد شد
& بابا..
نایون با ناراحتی گفت
&بابا میدونی این خدمتکاره با من چیکار کرد؟
(بچها علامت پدر نایون ~)
~دخترم اروم باش چیشده
&اون... اون منو زد!
ارباب خشکش زد و بعد چند ثانیه گفت
~ کی.؟ کدوم خدمتکار زدت
نایون با دست به سمت حیاط اشاره کرد.
&همون دختره... یون سوک.
ارباب نگاهش رو به سمت حیاط برد. یون سوک کنار در بزرگ حیاط بود و از ترس ای گوشه داشت میلرزید
پدر جونکوک با صدایی جدی گفت:
~یون سوک؟
یون سوک آروم جلو اومد.
!بله، ارباب...
~چرا به نایون دست زدی؟
یون سوک چیزی نگفت.
~جواب بده!
!من... نمیدونستم ایشون دختر شما هستن.
نایون با عصبانیت گفت
&یعنی اگه نمیدونستی، حق داشتی منو بزنی؟
یون سوک سرش رو پایین انداخت
!نه، بانوی من....
ارباب اومد جلو و با سردی گفت
~از امروز دیگه اجازه نداری بدون اجازه وارد بخش اصلی عمارت بشی
یون سوک با تعجب سرش را بالا آورد.
!ارباب...
~گفتم برو.
یون سوک چیزی نگفت و به سمت اتاق خدمتکارها رفت.
نایون نفس عمیقی کشید و کنار مادرش نشست
&بالاخره برگشتم خونه و همین روز اول دردسر
مادر نایون گفت
#حالا که برگشتی، بذار حداقل یه شب آروم داشته باشیم
سونگهو که از دور شاهد ماجرا بود اومد و گفت
@فکر کنم نایون هنوز همون نایون دو سال پیشه😂
نایون با اخم گفت
&تو هم بهتره ساکت بشی
@باشه، باشه! تازه رسیدی، دعوا رو شروع نکن!
همه خندیدند؛ اما ای گوشهای از عمارت، یون سوک با چهرهای پر از ناراحتی به پنجره نگاه میکرد
و اروم گفت
!پس... بانوی جوان برگشته...
پایان فلش بگ
و این پارت برای فلش بگ بود و پارت بعد ادامه فیک رو تو زمان حال مینویسم باییییی
- ۹.۰k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط