{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

حکایت پادشاه و غلامِ گریزان از مرگ

روزی غلامی هراسان به قصر پادشاه پناه آورد و گفت: «ای پادشاه، امروز در بازار مرگ را دیدم! نگاهش چنان بود که گویی به دنبال من است. اسبی تیزرو به من بده تا به شهری دور بگریزم و از دستش نجات پیدا کنم.»

پادشاه دلش به حال غلام سوخت و دستور داد اسبی تندرو به او بدهند. غلام بی‌درنگ سوار شد و به‌سوی شهری دور تاخت تا از مرگ بگریزد.

پادشاه از روی کنجکاوی، مرگ را فراخواند و پرسید: «چرا غلام مرا ترساندی؟ چه دشمنی با او داشتی؟»

مرگ پاسخ داد: «من قصد ترساندنش را نداشتم؛ فقط از دیدنش تعجب کردم! قرار بود امشب در همان شهر دور او را ملاقات کنم. با خود گفتم: عجب! او اینجا چه می‌کند، درحالی‌که امشب باید آنجا باشد؟»

غلام از مرگ گریخت، اما همان فرار، او را به مقصدی رساند که از آن می‌گریخت!

🌿 پیام حکایت:
گاهی ترس، ما را به تصمیم‌هایی وامی‌دارد که نتیجه‌ای برخلاف خواسته‌مان دارند. همیشه نمی‌توانیم همه‌چیز را کنترل کنیم؛ اما می‌توانیم به‌جای تصمیم‌گیری از روی وحشت، با آرامش و خرد بیشتری با زندگی روبه‌رو شویم.



💯
دیدگاه ها (۰)

#شاهنامه #۱۰۸ #اشکانیانپادشاهی اشکانیان دویست سال بود . بعد ...

💚جانم علی (ع)💚

دوازده نکته کوتاه و گویا از شجاعت امام علی(ع) توضیحات 23 ژ...

🌹 چند فضيلت کوتاه از بحار فضائل اميرالمومنين عليه السلام 1⃣ ...

‌☫﷽☫روز شمار عیدالله الاکبر ۷روز تاغدیر‌‌ ↬✿◆🔅 ◆✿↫ دوا...

#داستانهای_شاهنامه_فردوسی:#پادشاهی_فریدون…پادشاهی فریدون به ...

روی پنگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط