چند پارتی بازی ممنوع

ساعت ۷:۴۵ صبح ـ دبیرستان سئول

«ا.ت! اگه همین الان از تخت بلند نشی، خودم میام اونجا!»

صدای مامان از طبقه‌ی پایین بلند شد.

بالش رو روی سرم گذاشتم و با صدای خفه‌ای جواب دادم:

ـ مامان، فقط پنج دقیقه دیگه!

ـ پنج دقیقه‌ی تو از دیروز شروع شده!

با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق، مثل فنر از جام پریدم.

وای نه!

روز اول انتقال به مدرسه‌ی جدیدم بود و من قرار بود از همون روز اول دیر برسم.

شش بار مدرسه عوض کرده بودم. شش بار مجبور شده بودم با آدم‌های جدید آشنا بشم، شش بار از صفر شروع کرده بودم و حالا قرار بود برای هفتمین بار لبخند الکی بزنم و بگم: «سلام، خوشبختم!»

از آدم‌های جدید متنفر نبودم؛ از خداحافظی‌های بعدش متنفر بودم.

بالاخره یونیفرم مدرسه رو پوشیدم، موهام رو شونه کردم و کیفم رو برداشتم.

قبل از بیرون رفتن، خودم رو توی آینه نگاه کردم.

ـ خب ا.ت، فقط یه مدرسه‌ست. قرار نیست دنیا تموم بشه.

گوشی‌ام رو برداشتم.

ساعت ۷:۵۸.

ـ **وای، بدبخت شدم!**

---

### ۸:۱۷ صبح ـ جلوی دبیرستان سئول

وقتی به مدرسه رسیدم، زنگ خورده بود.

ساختمون بزرگ مدرسه با پنجره‌های بلند و حیاطی که پر از درخت‌های شکوفه‌دار بود، بیشتر شبیه مدرسه‌های توی سریال‌ها به نظر می‌رسید.

چند نفر توی حیاط ایستاده بودن و حرف می‌زدن. بعضی‌ها می‌خندیدن و بعضی‌ها هم با دیدن من، که مثل دونده‌های مسابقات المپیک از در وارد شده بودم، برگشتن نگاهم کردن.

سرم رو پایین انداختم و به طرف دفتر مدرسه دویدم.

اما درست سر پیچ راهرو...

**بوم!**

با یه نفر برخورد کردم.

کیفم افتاد. چند تا برگه روی زمین پخش شدن و قهوه‌ی لیوانی که دست اون پسر بود، روی آستین یونیفرمش ریخت.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای آرومی شنیدم:

ـ جدی می‌گم... تو از در استفاده می‌کنی یا از دیوار رد می‌شی؟

سرم رو بالا آوردم.

و برای اولین بار، جونگکوک رو دیدم.

موهای مشکی، چشم‌هایی که انگار همیشه دنبال بهونه‌ای برای دعوا می‌گشتن و لبخندی که بیشتر از اینکه دوستانه باشه، حرص آدم رو درمی‌آورد.

به آستینش نگاه کردم.

ـ ببخشید! ندیدمت.

نگاهی به لباسش انداخت و بعد به من.

ـ معلومه. احتمالاً داشتی برای مسابقه‌ی دو آماده می‌شدی.

اخم کردم.

ـ حداقل من دارم می‌دوم که به کلاس برسم؛ تو چرا وسط راه وایسادی؟ مجسمه‌ای چیزی هستی؟

ابروهاش بالا رفت.

از پشت سرش صدای خنده‌ای بلند شد.

پسری با موهای قهوه‌ای روشن به دیوار تکیه داده بود و با علاقه نگاهمون می‌کرد.

ـ اووووه! جونگکوک، بالاخره یکی پیدا شد که جواب تو رو بده!

جونگکوک بدون اینکه نگاش کنه، گفت:

ـ تهیونگ، تو یکی لطفاً نفس نکش.

پسر مو‌قهوه‌ای دستش رو روی قلبش گذاشت.

ـ چه بی‌رحم! من فقط دارم از یه دوستی حمایت می‌کنم که قربانی خشونت قهوه‌ای شده!

ناخواسته خنده‌ام گرفت.

جونگکوک نگاهم کرد.

ـ چیزی خنده‌دار بود؟

فوراً لب‌هام رو جمع کردم.

ـ نه. فقط داشتم فکر می‌کردم دوستت خیلی حرف می‌زنه.

تهیونگ صاف ایستاد و با لبخند به طرفم اومد.

ـ سلام، من کیم تهیونگم. و تو احتمالاً تنها آدم جدیدی هستی که توی پنج دقیقه‌ی اول تونسته جونگکوک رو ساکت کنه.

دستم رو جلو بردم.

ـ ا.ت.

تهیونگ دستم رو فشرد و گفت:

ـ اسم قشنگیه.

بعد به برگه‌هایی که روی زمین افتاده بودن اشاره کرد.

ـ البته برخورد ورودیت به مدرسه یه کم فاجعه بود.

خندیدم.

ـ ممنون که یادآوری کردی!

تهیونگ لبخند زد.

و من هنوز نمی‌دونستم که همین لبخند، قراره چقدر از روزهای مدرسه‌ام رو عوض کنه.

---
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط