پروژه شکست خورده پارت 33 : شهر آوار
پروژه شکست خورده پارت 33 : شهر آوار
النا 🤍🌼 :
تو یه فضای پوچ بودم .
حتی زمین زیر پام رو حس نمیکردم و تو هوا معلق بودم .
صدایی شبیه به خودم شنیدم .
ـ کمکم کن ......
صدا تو فضای پوچ اکو میشد .
صدا دوباره گفت ـ کمک .....
ـ تو کجایی ؟
جوابی نگرفتم .
صدا ـ لطفا یکی کمکم کنه .
دنبال منبع صدا گشتم ، ولی کسی یا چیزی رو پیدا نکردم .
یهو ......
یه آینه .....
به آینه نزدیک شدم .
اولش فقط انعکاس خودم بود ولی بعد .....
اون انعکاس تبدیل به طرف تاریکم شد .
دستش از آینه اومد بیرون و منو داخل آینه کشوند .
ولی داخل آینه دیگه فضای پوچی نبود .
شهری بود که تو آتیش میسوخت و همه جا آوار شده بود .
خون کف خیابون خشک شده بود و پیچک های کلفت و خاردار از آوار ساختمونا بالا رفته بودن .
دارک النا ـ میبینی ؟ این کاریه که وقتی باهم باشیم میتونیم انجام بدیم .
ـ ولی من نمیخوام اینجوری بشه . من هیچوقت نمیذارم دوباره کنترلم رو به دست بگیری .
دارک النا ـ پس اتفاقی که تو جنگل افتاد چی ؟ برای چند ثانیه دوباره از این دنیای پوچی خارج شدم و دنیای واقعی رو دیدم . واقعا فوقالعاده بود .
با عصبانیت نگاهش کردم .
دارک النا ـ بیخیال دیگه ، اینجوری نگام نکن . دستمو بگیر .
و دستشو به سمتم دراز کرد .
دستشو پس زدم .
ـ گفتم که ، نه . من نمیخوام همچین وضعیتی رو درست کنم .
دارک النا ـ عه ؟
و به حاله سیاهی تبدیل شد و به قفسه سینم فرو رفت .
با صدای جیغ از خواب پریدم .
همش یه کابوس بود .
شدو اومد تو اتاقم .
شدو ـ النا ، تو خوبی ؟
چیزی نگفتم .
هنوزم به خاطر کابوسی که دیده بودم تو شوک بودم .
شدو اومد سمت تخت .
نشست گوشه تخت .
شدو ـ کابوس دیدی ؟
سرمو به نشونه آره تکون دادم .
شدو ـ خیل خب ، تا وقتی بخوابی پیشتم .
و کنارم دراز کشید .
محکم بغلش کردم و گونم رو به خز سفید و نرم رو سینش چسبوندم .
صدای ضربان قلب شدو ذهنم رو آروم کرد و خوابم برد .
سونیک 💙✨ :
ـ چی شد پس شدو فقط رفت به النا سر بزنه چرا نمیاد ؟
روژ ـ نمیدونم ولی بهتره یه سر بهشون بزنیم .
ـ خودم میرم .
امی ـ منم میام .
رفتیم طبقه بالا .
در زدیم .
صدایی نیومد .
خیلی نگران شدم .
اگه طرف تاریک یکیشون بیدار شده بود چی ؟
به امی نگاه کردم .
اونم ترسیده بود .
آروم درو باز کردم .
با یه صحنه خیلی بامزه مواجه شدیم .
النا بغل شدو خوابش برده بود .
امی ـ این دو تا رووووووو .
ـ پس به خاطر این خبری ازش نبود .
دم شدو آروم تکون تکون خورد .
مثل اینکه تو حالت خواب و بیداری بود .
ـ خب دیگه بیا بریم . ما که نمیخوایم بیدارشون کنیم .
دست امی رو گرفتم و کشوندمش سمت در .
رفتیم طبقه پایین .
ناکلز ـ خب ، حالشون چطوره ؟
ـ از خوبم خوب تر .
به امی نگاه کردم و باهم خندیدیم .
النا 🤍🌼 :
تو یه فضای پوچ بودم .
حتی زمین زیر پام رو حس نمیکردم و تو هوا معلق بودم .
صدایی شبیه به خودم شنیدم .
ـ کمکم کن ......
صدا تو فضای پوچ اکو میشد .
صدا دوباره گفت ـ کمک .....
ـ تو کجایی ؟
جوابی نگرفتم .
صدا ـ لطفا یکی کمکم کنه .
دنبال منبع صدا گشتم ، ولی کسی یا چیزی رو پیدا نکردم .
یهو ......
یه آینه .....
به آینه نزدیک شدم .
اولش فقط انعکاس خودم بود ولی بعد .....
اون انعکاس تبدیل به طرف تاریکم شد .
دستش از آینه اومد بیرون و منو داخل آینه کشوند .
ولی داخل آینه دیگه فضای پوچی نبود .
شهری بود که تو آتیش میسوخت و همه جا آوار شده بود .
خون کف خیابون خشک شده بود و پیچک های کلفت و خاردار از آوار ساختمونا بالا رفته بودن .
دارک النا ـ میبینی ؟ این کاریه که وقتی باهم باشیم میتونیم انجام بدیم .
ـ ولی من نمیخوام اینجوری بشه . من هیچوقت نمیذارم دوباره کنترلم رو به دست بگیری .
دارک النا ـ پس اتفاقی که تو جنگل افتاد چی ؟ برای چند ثانیه دوباره از این دنیای پوچی خارج شدم و دنیای واقعی رو دیدم . واقعا فوقالعاده بود .
با عصبانیت نگاهش کردم .
دارک النا ـ بیخیال دیگه ، اینجوری نگام نکن . دستمو بگیر .
و دستشو به سمتم دراز کرد .
دستشو پس زدم .
ـ گفتم که ، نه . من نمیخوام همچین وضعیتی رو درست کنم .
دارک النا ـ عه ؟
و به حاله سیاهی تبدیل شد و به قفسه سینم فرو رفت .
با صدای جیغ از خواب پریدم .
همش یه کابوس بود .
شدو اومد تو اتاقم .
شدو ـ النا ، تو خوبی ؟
چیزی نگفتم .
هنوزم به خاطر کابوسی که دیده بودم تو شوک بودم .
شدو اومد سمت تخت .
نشست گوشه تخت .
شدو ـ کابوس دیدی ؟
سرمو به نشونه آره تکون دادم .
شدو ـ خیل خب ، تا وقتی بخوابی پیشتم .
و کنارم دراز کشید .
محکم بغلش کردم و گونم رو به خز سفید و نرم رو سینش چسبوندم .
صدای ضربان قلب شدو ذهنم رو آروم کرد و خوابم برد .
سونیک 💙✨ :
ـ چی شد پس شدو فقط رفت به النا سر بزنه چرا نمیاد ؟
روژ ـ نمیدونم ولی بهتره یه سر بهشون بزنیم .
ـ خودم میرم .
امی ـ منم میام .
رفتیم طبقه بالا .
در زدیم .
صدایی نیومد .
خیلی نگران شدم .
اگه طرف تاریک یکیشون بیدار شده بود چی ؟
به امی نگاه کردم .
اونم ترسیده بود .
آروم درو باز کردم .
با یه صحنه خیلی بامزه مواجه شدیم .
النا بغل شدو خوابش برده بود .
امی ـ این دو تا رووووووو .
ـ پس به خاطر این خبری ازش نبود .
دم شدو آروم تکون تکون خورد .
مثل اینکه تو حالت خواب و بیداری بود .
ـ خب دیگه بیا بریم . ما که نمیخوایم بیدارشون کنیم .
دست امی رو گرفتم و کشوندمش سمت در .
رفتیم طبقه پایین .
ناکلز ـ خب ، حالشون چطوره ؟
ـ از خوبم خوب تر .
به امی نگاه کردم و باهم خندیدیم .
۲.۷k
۰۲ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.