پارت ۱۴ : جنگ بالشتی
¥ امید وارم اندازت باشه جوجه *اشاره به میا *
من به هر حال پادشاه نفرین ها هستم باید هم کادو بدم
¥ به خوبی استفاده کنی جوجه
× اها ممنونم
¥ تو ذهن سوکونا: خودم یه روزی این بچه رو می کشم به هر این بچه نقطه ضعف گوجو ساتورو
برش زمانی ***ساعت ۲ شب
@ میا داشت تو اتاقش با موبایلش ور میرفت
سوگورو هم رفته بود خونه
× دایی میشه باهات یکم صحبت کنم ؟
@ اره عزیزم بیا اینجا بشین
× دایی این اواخر خیلی به خودکشی فکر میکردم اما هر موقع می خواستم خودمو بکشم
نتونستم.... اگه خودمو میکشم دلم برای تو و عمو سوگورو و آدم های جوجوتسو خیلی تنگ می______
@ تو.... تو ... واقعا می خواستی خودکشی کنی ؟
× سرمو گذاشتم رو شونش و بغلش کردم و گفتم: من واقعا متاسفم.... نمی خواستم اینو بدونی .... ولی خیلی تو دلم سنگینی میکرد
@ عزیز دلم ... من هیچ وقت نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم
چطور می خواستی خودکشی کنی ؟؟؟؟
@ می خواستی منو مثل مادرت تنها بزاری بری
× محکم تر بغلش کردم فقط میگفتم: متاسفم ... متاسفم... من نباید به خودکشی فکر میکردم
@ متوجه نیستی.. دلم نمی خواد بلایی سرت بیاد
@ از همون بچگی همیشه مراقبت بودم .... از سه سالگي دارم بزرگت میکنم
بعد به همین سادگی می خواستی منو تنها بزاری بری میا من ??
× دایی من واقعا دوست دارم
اگه دوست نداشتم که خودکشی میکردم
@ دیگه حرفشو نزن
× بلندم کرد و منو گذاشت رو پاهاش و موهامو ناز و آروم تو گوشم گفت : دوست داری جنگ بالشی کنیم؟؟
× اخ جوننننن بازی کنیم
× زیر پامو گرفت و افتادم رو تخت.. تخت خیلی نرم بود ... وقتی از اون بالا میوفتادی خیلی کیف داشت
همه اتاق شده بود از پر بالش
× دستمو گرفت و منو تا تونست قلقلک داد
وایی 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣خدا مردم از خنده
بس کن دایییییی
@ اه خیلی خوش گذشت
× اره.. برای مدت ها بود که اینجوری نخندیده بودم
@ اه خدا به نظرم بریم بخوابیم
× تا دایی رفت تو حال تا مسواک بزنه
مم تو تخت دایی خوابم برد
@ میا فردا صبحا_____
@ اه خوابیده ... خوب شد تخت دو نفرست
اشکال نداره بزار همینجا بخوابه
من با این پارت اکلیلی شدم 🥲🥲🩵🤍🩵🤍
من به هر حال پادشاه نفرین ها هستم باید هم کادو بدم
¥ به خوبی استفاده کنی جوجه
× اها ممنونم
¥ تو ذهن سوکونا: خودم یه روزی این بچه رو می کشم به هر این بچه نقطه ضعف گوجو ساتورو
برش زمانی ***ساعت ۲ شب
@ میا داشت تو اتاقش با موبایلش ور میرفت
سوگورو هم رفته بود خونه
× دایی میشه باهات یکم صحبت کنم ؟
@ اره عزیزم بیا اینجا بشین
× دایی این اواخر خیلی به خودکشی فکر میکردم اما هر موقع می خواستم خودمو بکشم
نتونستم.... اگه خودمو میکشم دلم برای تو و عمو سوگورو و آدم های جوجوتسو خیلی تنگ می______
@ تو.... تو ... واقعا می خواستی خودکشی کنی ؟
× سرمو گذاشتم رو شونش و بغلش کردم و گفتم: من واقعا متاسفم.... نمی خواستم اینو بدونی .... ولی خیلی تو دلم سنگینی میکرد
@ عزیز دلم ... من هیچ وقت نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم
چطور می خواستی خودکشی کنی ؟؟؟؟
@ می خواستی منو مثل مادرت تنها بزاری بری
× محکم تر بغلش کردم فقط میگفتم: متاسفم ... متاسفم... من نباید به خودکشی فکر میکردم
@ متوجه نیستی.. دلم نمی خواد بلایی سرت بیاد
@ از همون بچگی همیشه مراقبت بودم .... از سه سالگي دارم بزرگت میکنم
بعد به همین سادگی می خواستی منو تنها بزاری بری میا من ??
× دایی من واقعا دوست دارم
اگه دوست نداشتم که خودکشی میکردم
@ دیگه حرفشو نزن
× بلندم کرد و منو گذاشت رو پاهاش و موهامو ناز و آروم تو گوشم گفت : دوست داری جنگ بالشی کنیم؟؟
× اخ جوننننن بازی کنیم
× زیر پامو گرفت و افتادم رو تخت.. تخت خیلی نرم بود ... وقتی از اون بالا میوفتادی خیلی کیف داشت
همه اتاق شده بود از پر بالش
× دستمو گرفت و منو تا تونست قلقلک داد
وایی 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣خدا مردم از خنده
بس کن دایییییی
@ اه خیلی خوش گذشت
× اره.. برای مدت ها بود که اینجوری نخندیده بودم
@ اه خدا به نظرم بریم بخوابیم
× تا دایی رفت تو حال تا مسواک بزنه
مم تو تخت دایی خوابم برد
@ میا فردا صبحا_____
@ اه خوابیده ... خوب شد تخت دو نفرست
اشکال نداره بزار همینجا بخوابه
من با این پارت اکلیلی شدم 🥲🥲🩵🤍🩵🤍
۳.۵k
۲۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.