پارت 181
*در حال آشپزی بودم که صدای در خونه اومد*
کارلوس: مامانیییییییی
امی: هی هی.. مدرسه خوش گذشت؟
شارلوت: ما ما
امی: عزیزمممم
عزی: بله دیگه.. به بچه ها سلام میدی به پدر بچه اهمیت نمیدی؟
*خندیدمو شارلوت رو از بغلش گرفتم و کارلوس هم سریع دوید سمت اتاقش*
امی: سلام کلاغ شاه
عزی: کلاغ شاه؟ خودت خواستی
*از پشت بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادنم در حالی که سعی میکردم شارلوت رو محکم نگه دارم بغلم تا نیوفته*
امی: باشه باشه عزی..الان شارلوت رو میندازم *خنده*
*سریع یه بوسه رو سر من و شارلوت گذاشتو رفت سمت اتاقمون.. هنوز..تردید دارم..باید بهش بگم یا نه.. وقتی کارلوس با خوشحالی اومد و شارلوت رو از بغلم گرفت و به سمت آشپزخونه رفت، با خودم تصمیم گرفتم که نه..*
امی: الان نه..
عزی: چی نه؟
*سرمو بالا آوردم که دیدم بله.. آقا با بالا تنه بدون لباس تکیه داده به چارچوب در*
امی: عزی چیکار میکنی؟ برو لباس بپوش
*سرخ میشم.. چجوری میتونه جلوی بچه ها اینجوری وایسته؟*
عزی: نوچ دلم نمیخواد..تازه چی نه؟
*هلش میدم داخل اتاق و خودم تو چارچوب در وایمیستم تا در صورت نیاز فرار کنم*
امی: هیچی..داشتم به تولد اسکارلت فکر میکردم.. اگه اشتباه نکنم هفته بعد تولدشه..
عزی: هوم؟ اوه..آره درست میگی.. باید یه فکری براش کنیم..وای باورم نمیشه اون کوچولو داره پنج سالش میشه
امی: هوم؟ بعدشم تولد شارلوته بعد کارلوس..
*من و عزی آروم لبخند میزنیم*
عزی: باورم نمیشه..خیلی سریع دارن بزرگ میشن.. کارلوس میشه ۸ سالش.. شارلوت کوچولومون تازه میشه ۱ سالش و اسکارلت هم میشه ۵ سالش
امی: هوم.. باید دنبال یه هدیه خوب براش باشیم.. یادته که دفعه های پیش چون کار داشتی چیز خوبی بهشون ندادیم
عزی: بیخیال.. هیمل و ونتی از خودمونن مطمئنم زیاد براشون مهم نیس-
*بهش چشم غره ای میرم...یعنییی چیی؟ من خودم بخاطر زحمت هایی که به هیمل میده خجالت میکشم ولی این کلاغ..*
امی: چطوری میتونی با وجود این همه مشکلات و دردسر هایی که به هیمل میدی بازم تو چشماش زل بزنی بگی نتونستم هدیه خوبی برای دخترت پیدا کنم حتی با وجود اینکه نصف مسئولیت هامو میندازم گردنت؟
*و با این حرف عزی از خنده منفجر میشه که مشت سبک از من تو شکمش میخوره ولی همچنان به خنده ادامه میده..و از اونور*
کارلوس: هدیه برای اسکارلت؟..ام..اوه..هورااااا تولد اسکارلتههه
*کارلوس از خوشحالی از رو صندلی آشپزخونه میپره و از شدت هیجان نمیدونه چطور خودشو کنترل کنه*
کارلوس: مامان بابا.. میخوام برای کادو اسکارلت یه چیزی درست کنم
امی: هوم؟ ولی ما که قراره بهش کادو بدیم
کارلوس: اون از طرف شماست نه من
عزی: حقا که پسر خودمی.. خب چی میخوای درست کنی
کارلوس: یه گل سر.. که بزنه به پشت موهاش
امی: اوووه.. خیلی خوبه..هوم...امیلی (سرافیم) خیلی هارو می شناسه..شاید کسی رو بشناسه که بتونه برات درستش کنه
*از شدت خوشحالی بغلم کردو رفت سر جاش.. واقعا..دلم نمیخواد بار دیگه این خانواده رو از دست بدم..این جو شاد..پس..فردا بهتره یه جور دیگه وارد عمل شم*
کارلوس: مامانیییییییی
امی: هی هی.. مدرسه خوش گذشت؟
شارلوت: ما ما
امی: عزیزمممم
عزی: بله دیگه.. به بچه ها سلام میدی به پدر بچه اهمیت نمیدی؟
*خندیدمو شارلوت رو از بغلش گرفتم و کارلوس هم سریع دوید سمت اتاقش*
امی: سلام کلاغ شاه
عزی: کلاغ شاه؟ خودت خواستی
*از پشت بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادنم در حالی که سعی میکردم شارلوت رو محکم نگه دارم بغلم تا نیوفته*
امی: باشه باشه عزی..الان شارلوت رو میندازم *خنده*
*سریع یه بوسه رو سر من و شارلوت گذاشتو رفت سمت اتاقمون.. هنوز..تردید دارم..باید بهش بگم یا نه.. وقتی کارلوس با خوشحالی اومد و شارلوت رو از بغلم گرفت و به سمت آشپزخونه رفت، با خودم تصمیم گرفتم که نه..*
امی: الان نه..
عزی: چی نه؟
*سرمو بالا آوردم که دیدم بله.. آقا با بالا تنه بدون لباس تکیه داده به چارچوب در*
امی: عزی چیکار میکنی؟ برو لباس بپوش
*سرخ میشم.. چجوری میتونه جلوی بچه ها اینجوری وایسته؟*
عزی: نوچ دلم نمیخواد..تازه چی نه؟
*هلش میدم داخل اتاق و خودم تو چارچوب در وایمیستم تا در صورت نیاز فرار کنم*
امی: هیچی..داشتم به تولد اسکارلت فکر میکردم.. اگه اشتباه نکنم هفته بعد تولدشه..
عزی: هوم؟ اوه..آره درست میگی.. باید یه فکری براش کنیم..وای باورم نمیشه اون کوچولو داره پنج سالش میشه
امی: هوم؟ بعدشم تولد شارلوته بعد کارلوس..
*من و عزی آروم لبخند میزنیم*
عزی: باورم نمیشه..خیلی سریع دارن بزرگ میشن.. کارلوس میشه ۸ سالش.. شارلوت کوچولومون تازه میشه ۱ سالش و اسکارلت هم میشه ۵ سالش
امی: هوم.. باید دنبال یه هدیه خوب براش باشیم.. یادته که دفعه های پیش چون کار داشتی چیز خوبی بهشون ندادیم
عزی: بیخیال.. هیمل و ونتی از خودمونن مطمئنم زیاد براشون مهم نیس-
*بهش چشم غره ای میرم...یعنییی چیی؟ من خودم بخاطر زحمت هایی که به هیمل میده خجالت میکشم ولی این کلاغ..*
امی: چطوری میتونی با وجود این همه مشکلات و دردسر هایی که به هیمل میدی بازم تو چشماش زل بزنی بگی نتونستم هدیه خوبی برای دخترت پیدا کنم حتی با وجود اینکه نصف مسئولیت هامو میندازم گردنت؟
*و با این حرف عزی از خنده منفجر میشه که مشت سبک از من تو شکمش میخوره ولی همچنان به خنده ادامه میده..و از اونور*
کارلوس: هدیه برای اسکارلت؟..ام..اوه..هورااااا تولد اسکارلتههه
*کارلوس از خوشحالی از رو صندلی آشپزخونه میپره و از شدت هیجان نمیدونه چطور خودشو کنترل کنه*
کارلوس: مامان بابا.. میخوام برای کادو اسکارلت یه چیزی درست کنم
امی: هوم؟ ولی ما که قراره بهش کادو بدیم
کارلوس: اون از طرف شماست نه من
عزی: حقا که پسر خودمی.. خب چی میخوای درست کنی
کارلوس: یه گل سر.. که بزنه به پشت موهاش
امی: اوووه.. خیلی خوبه..هوم...امیلی (سرافیم) خیلی هارو می شناسه..شاید کسی رو بشناسه که بتونه برات درستش کنه
*از شدت خوشحالی بغلم کردو رفت سر جاش.. واقعا..دلم نمیخواد بار دیگه این خانواده رو از دست بدم..این جو شاد..پس..فردا بهتره یه جور دیگه وارد عمل شم*
- ۱۲.۷k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط