holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂
پارت هشتم: اعترافی ناخواسته
📍 بیمارستان،ساعت ۹شب
آدریانا به آرامی چشمهاش رو باز کرد.نور اتاق اذیتش میکردو سرش هنوز کمی سنگین بود.
—الورا...؟
الورا که روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود،فورا از جایش بلند شد.
—آدریانا...!😭❤️
دست خواهرش رو گرفت و یا خوشحالی اشک ریخت.
—الهی بمیرم برات!میدونی چقد ترسیدم!😭
آدریانا لبخند کمرنگی زد.
—هی گریه نکن دیوونه!من خوبم.
بعد نگاهش را در اتاق چرخاند.
—آدریان کجاست؟
الورا با لبخندی شیطنت آمیز به در اشاره کرد.
آدریان درست همان لحظه وارد اتاق شد.وقتی دید آدریانا بیدار شده،برای چند لحظه همونجا ایستاد.
—بالاخره تصمیم گرفتی بیدار بشی؟
آدریانا لبخند زد،اما وقتی نگرانی را در چشمانش دید،آرام از تخت پایین آمد.
آدریان سریع جلو آمد.
—هی! دکتر گفته باید استراحت کنی!
آدریانا بدون جواب،ناگهان او را در آغوش گرفت.
آدریان خشکش زد.
دست های آدریانا دورش حلقه شده بودو صداش آرام به گوشش رسید.
—ببخشید که ترسوندمت...
آدریان چند لحظه سکوت کرد و بعد دست هایش را دور او حلقه کرد.
—احمق!فک کردم اتفاق بدی برات افتاده.
آدریانا سرش را کمی عقب برد و به چشم هاش نگاه کرد.
—تو واقعا نگرانم شدی؟
آدریان نگاهش رو دزدید.
—نه داشتم برای بیمارستان جشن میگرفتم!
آدریانا خندید.
—چقد بدجنسی🤣
الورا از گوشه اتاق گفت.
—ببخشید که مزاحم صفحه عاشقانه تون میشم،ولی یکی باید به خانم سوپرمدل یادآوری کنه که هنوز مریضه!
آدریانا با خنده از آغوش آدریان بیرون آمدو به تخت برگشت
اما درست وقتی همهچیز آرام به نظر میرسید.آدریان گوشی اش را بیرون آورد و پیام ناشناس را دوباره خواند.
لبخندش محو شد.
کسی بیرون از اتاق میخواست به آدریانا آسیب بزند...و او نمیگذاشت این اتفاق بیفتد.
==========================================خوشگلا دیروز پارت آپلود نشد چون وقت نبود.
اگه بتونم فردا سه یا دو پارت میزارم❤️
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
📍 بیمارستان،ساعت ۹شب
آدریانا به آرامی چشمهاش رو باز کرد.نور اتاق اذیتش میکردو سرش هنوز کمی سنگین بود.
—الورا...؟
الورا که روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود،فورا از جایش بلند شد.
—آدریانا...!😭❤️
دست خواهرش رو گرفت و یا خوشحالی اشک ریخت.
—الهی بمیرم برات!میدونی چقد ترسیدم!😭
آدریانا لبخند کمرنگی زد.
—هی گریه نکن دیوونه!من خوبم.
بعد نگاهش را در اتاق چرخاند.
—آدریان کجاست؟
الورا با لبخندی شیطنت آمیز به در اشاره کرد.
آدریان درست همان لحظه وارد اتاق شد.وقتی دید آدریانا بیدار شده،برای چند لحظه همونجا ایستاد.
—بالاخره تصمیم گرفتی بیدار بشی؟
آدریانا لبخند زد،اما وقتی نگرانی را در چشمانش دید،آرام از تخت پایین آمد.
آدریان سریع جلو آمد.
—هی! دکتر گفته باید استراحت کنی!
آدریانا بدون جواب،ناگهان او را در آغوش گرفت.
آدریان خشکش زد.
دست های آدریانا دورش حلقه شده بودو صداش آرام به گوشش رسید.
—ببخشید که ترسوندمت...
آدریان چند لحظه سکوت کرد و بعد دست هایش را دور او حلقه کرد.
—احمق!فک کردم اتفاق بدی برات افتاده.
آدریانا سرش را کمی عقب برد و به چشم هاش نگاه کرد.
—تو واقعا نگرانم شدی؟
آدریان نگاهش رو دزدید.
—نه داشتم برای بیمارستان جشن میگرفتم!
آدریانا خندید.
—چقد بدجنسی🤣
الورا از گوشه اتاق گفت.
—ببخشید که مزاحم صفحه عاشقانه تون میشم،ولی یکی باید به خانم سوپرمدل یادآوری کنه که هنوز مریضه!
آدریانا با خنده از آغوش آدریان بیرون آمدو به تخت برگشت
اما درست وقتی همهچیز آرام به نظر میرسید.آدریان گوشی اش را بیرون آورد و پیام ناشناس را دوباره خواند.
لبخندش محو شد.
کسی بیرون از اتاق میخواست به آدریانا آسیب بزند...و او نمیگذاشت این اتفاق بیفتد.
==========================================خوشگلا دیروز پارت آپلود نشد چون وقت نبود.
اگه بتونم فردا سه یا دو پارت میزارم❤️
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۱۹۵
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط