یاندره درخواستی از باجی

کنچیوا✨️🧸

اومدم با یکی از درخواستی هایی که گفته بودین.👀💯
این سناریو ۲ پارتی یاندره و شاد هست.🎀
چون همه ی فکت ها و سناریو های دیگه یا دارک بودن یا غمگین یا به هر حال ژانر های دیگه مثل درام هنتای و ...
گفتم این یه دونه یاندره ی شاد بنویسم✨️🌸🐚

مهم تر از همه اینه که، فالو و لایک و حمایت کنید تا گمم نکنید ...
شاید این اولین و آخرین شانس و دیدارمون باشه 🦋🎐🌊

داستان اینه که : شما حالا به هر طریق، دعوت شدید به عروسی اما و دراکن ولی خبر ندارید که....

### حلقه‌ای از جنس طوفان

تالار عروسی از سر و صدا و خنده‌ی بچه‌ها منفجر شده بود. مایکی روی صندلی لم داده بود و هم‌زمان داشت سه تا ظرف شیرینی برنجی را با هم می‌خورد، دراکن با کلافگی سعی داشت جلویش را بگیرد، و میتسیا داشت غر می‌زد که چرا باجی باز هم دکمه‌ی بالایی کت رسمی‌اش را کنده است.
(نویسنده: به خواطر این حجم زیاد از عضله دکمه اش در رفته 🚬🗿)

اَما باجی؟ باجی اصلاً توی این دنیا نبود. چشم‌های کشیده و براقش روی تو قفل شده بود. موهای بلند و سیاهش امروز باز بود و برخلاف همه‌ی مرمرهای رسمی تالار، کت و شلوارش رو طوری پوشیده بود که انگار آماده‌ی جنگ است—فقط با این تفاوت که این‌بار، هدفش تسخیرِ ابدیِ تو بود.

یک‌دفعه باجی با صدای بلند زد زیر خنده. خنده‌ای که کل سالن را ساکت کرد.
لیوان شربتش رو روی میز کوبید، صندلی‌اش را با صدا عقب کشید و با قدم‌های بلند و محکم آمد وسط سالن.

مایکی با تعجب لقمه‌اش پرید توی گلوش: «ها؟ کیسوکه باز چی تو سرشه؟ مسابقه گذاشته؟»
دراکن پیشانی‌اش را مالید: «خدای من... امیدوارم جایی رو منفجر نکنه.»

باجی ایستاد روبه‌روی تو. نفس گرم و تندش به صورتت می‌خورد. لبخند دندان‌نما و گشادش همه‌ی صورتش را گرفته بود. بدون اینکه به کسی اهمیت بدهد، جلوی همه‌ی دوست‌های قدیمی و فامیل، **یک زانو زد روی زمین مرمرین تالار.**

سالن در سکوت مطلق فرو رفت. حتی مایکی هم دست از خوردن کشید.

باجی دستش رو کرد توی جیب کتِ رسمی‌اش و یک جعبه‌ی مخملی تیره‌ی کوچک بیرون آورد. درِ جعبه رو باز کرد. حلقه‌ای که وسطش درخشش خیره‌کننده‌ای داشت، زیر نور لوستر می‌درخشید.

با صدای بم و پر از هیجانش، طوری که همه‌ی سالن بشنوند، گفت:
«هی! حواست هست چی کار کردی؟ از روزی که اومدی توی زندگیِ من، حتی په‌یانگ خوردن هم مزه‌ی دیگه‌ای میده! همه‌ی این احمق‌ها»—با سر به مایکی و دراکن اشاره کرد—«فکر کردن امروز اومدیم عروسیِ فلان‌کس... ولی کور خوندن! امروز روزِ ماست!»

قلبت تند تند می‌زد. با گونه‌های سرخ‌شده، دست‌ات را روی لبه‌ی میز گذاشتی و با صدای لرزان اما محکم گفتی:
«ب... باجی؟! دیوونه شدی؟! همه‌ی بچه‌ها دارن نگامون می‌کنن! پاشو اونجا نشین...!»

باجی خنده‌ی کوتاهی کرد، سرش را کج کرد و با چشم‌هایی که از شدتِ عشقِ مهارنشده برق می‌زد، خیره شد توی چشم‌ات:
«بذار نگاه کنن! مگه اهمیت میدم؟ بذار همه‌ی دنیا بدفهمن که تو مالِ منی! فقطِِ من! اگه کسی بخواد حتی چپ نگات کنه، همینجا وسط عروسی دندون‌هاشو می‌شکنم... پس بی‌خودی تقلا نکن که فرار کنی، ملکه‌ی من!»

جعبه‌ی حلقه را جلوتر آورد و با چشم‌های ستاره‌بارانش ادامه داد:
«حالا... افتخار میدی تا آخر عمرت با این باجیِ دردسرساز سر کنی و زنِ من بشی؟ یا باید همین الان مایکی رو گروگان بگیرم تا بگی آره؟»

مایکی از اون ته داد زد: «هی! من چرا گروگان شم؟! جوابش رو بده دیگه، دختر! منتظرم کیک عروسی رو ببریم!»

همه‌ی چشم‌ها دوخته شده بود به تو. با تمام خجالتی که داشتی، لبخندی زدی، نفس عمیقی کشیدی و دستت رو جلو بردی:
«تو واقعاً غیرقابل‌تحملی، باجی... ولی باشه، قبوله! پاشو ببینم!»

باجی انگار که دنیا رو بهش داده باشند، با یک غریوه‌ی شادی از جا پرید، حلقه‌ی درخشان را با دست‌های کمی لرزان از شوق توی انگشتت کرد، و قبل از اینکه فرصت کنی نفس بکشی، محکم با دوتا دست های بزرگ و مردونه اش دو طرف کمرت رو گرفت و چرخوندت توی هوا؛ وسطِ سوت و کفِ همه‌ی بچه‌های تومان که سالن رو روی سرشان گذاشته بودند!
باجی که انگار روی ابرها راه می‌رفت، تو را از توی هوا گذاشت روی زمین، اما دست‌هایش دور کمرت قفل شده بود و تکان نمی‌خورد.

چشم‌های کشیده و براقش از ذوق برق می‌زدند. لبخند گشاد و دندان‌نمایش تمام صورتش را پر کرده بود. با صدایی که از شدت هیجان دورگه شده بود، زمزمه کرد:
«آخیش! بالاخره گفتی آره... حالا دیگه هیچ راه فراری نداری، ملکه‌ی من!»


خب اینم از پارت یک ...
توی پارت ۲ قراره باجی جلوی جمع کاری کنه که از خجالت لَبو بشی !!! 🤌🔥
برای پارت بعد اشتیاقتون رو بکوبید به لایک ها و ولع تون رو برای پارت بعد توی کامنت ها به رخ ام بکشید... ❤️‍🔥👀💫

برای پارت بعدی ۱۴ تا لایک ♡
جانه...👋☆
دیدگاه ها (۵)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

پارت سه

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

کسخلان گروگان

داستان

درخواستی تک پارتی از مایکی

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

part seven ::⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁مایکی یهو د...

پارت آخر

**پارت ۱۰**قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط