{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Escape_from_death_April29

#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part6

☆ویو:نویسنده☆

اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟؟
دست به سینه، به درخت تکیه داده بود.
سوتی زد و گفت:چه خبر از آقای بی لیاقت؟حالا که معشوقه ات رو کشتی چه حسی داری؟؟

اوسامو به سمت اون عوضی حمله ور شد و سعی کرد که خفه اش کنه..دیگه هیچی نمیفهمید..فقط میخواست اون عوضی رو از روی زمین محو کنه.اون مرد فقط میخندید..یعنی به حال خراب اوسامو میخندید.
حداقل یه نیم ساعتی بود که دازای درحال خفه کردنش بود. ولی انگار این مردک قصد مردن نداشت..اما دازای میتونست قسم بخوره که این مرد اصلا نفس نمیکشه...ولی چطور هنوز زنده است؟
صدای زنی باعث شد مکثی کنه و به اون زن نگاهی کنه...
موهای نقره ای، با چشمانی یاسی رنگ

+:گفتم ولش کن!

دازای هیچ اهمیتی به زن نداد..و دوباره شروع به کارش کرد...که...که... الان چیشد؟اوسامو محکم به درخت برخورد کرد؟؟؟

دازای:ولی من که-

حرفش با صدای چویا اش...وایسا چویا اش؟؟؟شاید اشتباه شنیده...سرش رو بالا آورد و نگاهی کرد..نه..نه اشتباه نبود.. چویا اش جلوی اوسامو خم شده بود و با چشمانش داشت بدن دازایش رو آنالیز میکرد

چویا:حالت خوبه دازای؟؟چرا وضعیتت اینه؟چرا انقدر لاغر شدی؟خوب میخوا-

و حرفش با بوسه ای از طرف دازای قطع شد...بوسه ای که به شدت، مزه دلتنگی میداد.
چشمانش کم کم بسته شد..و به خواب عمیقی رفت.

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

چویا:دازای؟؟دازای؟؟ الان که وقت خواب نیست..بیدار شو دیگه پسر..الان تازه شب شده

دازای آروم آروم چشمانش رو باز کرد.. چون کسی داشت اسمش را صدا میزد.. البته نباید چویا رو "کسی" خطاب کنم..به دازای بر میخوره.(نویسنده:چه غلطاااا)

وقتی کامل چشمانش رو باز کرد..دور و برش رو بادقت گشت...کجاست؟؟؟ چویا اش کجاست؟؟؟(نویسنده:چویا رو بهش بدین دیگه😒)

دازای داد زد:چویا رو کجا بردین؟؟

اون مردک عوضی و اون زن نگاهی بهم کردن...نگاهاشون این رو بیان میکرد:
"این پسره ی بی لیاقت توهم چی رو میزنه؟"(نویسنده:🤣🤣)

دازای ادامه داد:من خودم چویا رو دیدم..خودم لمسش کردم..خودم بوسش کردم!!

_ : هی اینجوری بهم نگاه نکن یویی!من کاری نکردم..من تاحالا به هیچ مردی بوسه ندادم..و نمیدم!

یعنی توهم زده؟چه توهم شیرینی! کاش هرگز این فکر و خیال ها تمام نمیشد

_ اضافه کرد:شاید دیوونه شده.

دازای از خیلی وقت پیش دیوانه شده بود.. از وقتی که اوسامو چشمان اقیانوسی ناکاهارا رو دید..در همان موقع دیوانه ی چشمانش..و خود ناکاهارا شد.

یویی:هوتوکه بهم بگو با این مرد چیکار کردی؟ چرا دیوونه شده؟(نویسنده:معنی اسم هاشون میشه، یویی یعنی تنها و هوتوکه یعنی کسی که مرده. من تاحالا اسم ساختگی درست نکردم..به جز چونیا..)

هوتوکه:من چه میدونم!!

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

نام نام نام...
الان بقیه اش رو میزارم😃👍
دیدگاه ها (۰)

اگر مایلید بنویسید نویسنده

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط