{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز، لیسا در راهرو بود.

یک روز، لیسا در راهرو بود.

مردی جوان از اتاق جلسه بیرون آمد. یکی از آدم‌های جونگ کوک. اسمش سانگهو بود.

تا لیسا را دید، لبخند زد.

«تو لیسا هستی؟»

«بله.»

«شنیدم محافظ جدید رئیسی. خیلی جوون. خیلی زیبا.»

لیسا سر تکان داد.

«ممنون.»

سانگهو نزدیک شد.

«چطور شد که انتخاب شدی؟»

«مهارت داشتم.»

«یا شاید چیز دیگه‌ای داری.»

لیسا نگاهش کرد.

«چی؟»

سانگهو دستش را دراز کرد. سمت بازوی لیسا.

«شاید رئیس ما...»

«سانگهو.»

صدای جونگ کوک از انتهای راهرو آمد.

سانگهو فوراً عقب کشید.

جونگ کوک نزدیک شد. نگاهش سرد بود.

«کارت تموم شده؟»

«بله رئیس.»

«پس برو.»

سانگهو رفت.

جونگ کوک به لیسا نگاه کرد.

«حالت خوبه؟»

«آره. فقط...»

«فقط چی؟»

«غیرتی شدی.»

جونگ کوک مکث کرد.

«چی؟»

لیسا لبخند زد.

«دیدم. چطور نگاهش کردی.»

جونگ کوک سرش را تکان داد.

«اون داره از موقعیتش سوءاستفاده می‌کنه.»

«یا شاید تو حسودی می‌کنی.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«لیسا...»

«چی؟»

جونگ کوک نزدیک شد.

«آره. حسودی می‌کنم.»

لیسا مکث کرد.

«جونگ کوک...»

«نمی‌خوام کسی بهت نزدیک بشه. حتی برای یه ثانیه.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«تو خودت گفتی هیچ‌کس نباید بفهمه.»

«می‌دونم. ولی...»

مکث کرد.

«ولی سخته.»

لیسا دستش را گرفت. کوتاه.

«برام هم سخته.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«بریم دفتر.»

❤️🖤
دیدگاه ها (۱)

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط