{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
روزیرها.
بلک‌ها.
برکشایرها.
اما بین آنها، دختر جوانی ایستاده بود که هیچ‌کدام نمی‌شناختند.
دختر به دوربین نگاه نمی‌کرد.
او به سمت پنجره‌ی عمارت خیره شده بود.
پاندورا عکس را برگرداند.
پشتش یک تاریخ نوشته شده بود:
سی‌ویکم اکتبر — ۱۹۷۸
و زیر تاریخ، فقط یک اسم:
اِلین.
ایوان آهسته گفت:
«این کیه؟»
لورنزو به عکس خیره شد.
«نمی‌دونم.»
ریگیلوس ساکت مانده بود.
پاندورا متوجه شد.
«تو می‌شناسیش.»
ریگیلوس نگاهش را بالا آورد.
«نه.»
پاندورا با دقت به او نگاه کرد.
«دروغ گفتی.»
ریگیلوس جواب نداد.
از پشت در دوم، صدای مارلین دوباره شنیده شد:
«ریگیلوس، وقت نداریم.»
ساعت دیواری روشن شد.
۱۱:۵۲
هشت دقیقه تا نیمه‌شب.
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط