پارت 165
*پرش زمانی به 3 ماه بعد*
*از دید عزی*
*تو اتاق انتظار نشسته بودم و مدام پامو میکوبیدم زمین.. یه ساعت میشه که امی داخل اتاق عمله.. وایی. واسه کارلوس هم انقد طول کشید؟ تو حال خودم بودم که با فشار قهوه داغ تو صورتم پریدم*
عزی: آخ..لئوووو
لئو: درد.. بیا اینو بخور دیگه مثل بچه ها رفتار نکن
*اخم کردم ولی قهوه رو ازش گرفتم..*
لئو: کارلوس پیش پدره و بقیه هم سعی میکنن سریعا کاراشونو تموم کنن و بیان..البته ما گفته نماند که کارشون شامل کار تو و امی هم میشه
عزی: که اینطور..
*بعد از یه مدت بالاخره کم کم بقیه هم میرسن*
گالیم: هنوز خبری نیست؟
*گالیم و گابریل با هم میان*
عزی: نه هنوز
گابریل: قهوه ها؟ استرس داری عزی؟
عزی: البته که نه فقط یکم از صبر کردن خسته شدم
لئو: هر جور که خودت میخوای
*از دور صدای مایکل و لوسی هم میاد*
لوسی: وای نمیتونم صبر کنم تا دومین کوچولو رو ببینم
مایکل: آره منم هنوز یادم نرفته که برای کارلوس کلی لباس اردک فرستادی
لوسی: برا ایشونم میفرستم..راستی سلام بچه ها
گالیم: مطمئنم پر از ایده ای تا این دختر کوچولو رو هم بین جوجه اردک غرق کنی
گابریل: به هر حال، لوسیفر به عنوان پادشاه اردک ها هم شناخته میشد
لوسی: بیخیال اردکا قشنگ ترین موجوداتن..
*و این حرف باعث خنده هممون شد بالاخره جوئل و لروی و کاسیوس هم اومدن*
کاسیوس: عجیبه هیمل و ونتی رو نمیبینم
لئو: از اونجایی که این زوج عزیزمون این دو تا رو کلی اذیت کردن معلومه
عزی: هییی بهم برخورد.. من اذیتشون نکردم اونا.. خب..اوکی شاید یه کم اذیتشون کرده باشم
*و بالاخره پدر، کارلوس، هیمل، ونتی و اسکارلت هم اومدن*
گاد: میبینم که اونقدرام دیر نیومدیم
کارلوس: بابا..حال مامان خوبه؟
عزی: هنوز معلوم نیست شازده کوچولو ولی مطمئنم حال مامان و پرنسس کوچولو خوبه
*کارلوس با چشمای نگران به در نگاه میکنه تا اینکه بالاخره صدای گریه بچه میپیچه*
اسکارلت: کارلوس داداش بزرگه شد
*از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم..کارلوس محکم بغلم میکنه و بقیه هم به روش خودشون خوشحالی میکنن تا اینکه رافائل با یه دختر کوچول بیرون میاد*
رافائل: مبارکه اعلیحضرت
*آروم دختر کوچولومو بغل میگیرم و زانو میزنم تا کارلوس هم ببینه*
کارلوس: چه خوشگله
اسکارلت: کوچولو
ونتی: خیلی شیرینه..خب اسمشو بهمون نگفتین
کارلوس: شارلوت.. شارلوت مورنینگ ستار
هیمل: آزاد.. من که خوشم اومد
لروی: چی؟
هیمل: شارلوت تو اروپا به معنای آزاد میشه..خب از مزایای زیاد چرخیدن تو دنیای انسان هاست دیگه
گاد: مثل اینکه یه نفر از وظایف جدیدش لذت میبره
هیمل: چی بگم *خنده*
*آروم منو کارلوس پیش امی میریم..امی آروم میشینه و شارلوت رو بغل میگیره*
امی: شارلوت کوچولوی ما..
کارلوس: قراره خیلی چیزا رو یادش بدم
عزی: حتما شازده کوچولوی بهشت
*بالامو دور خونوادم پیچوندم و خونواده عزیزمو بغل کردم.. مهم نیست چی بشه، حتی برای یه تار مو از خونوادم دنیا رو به آتیش میکشم حتی اگه جلوی خشم پدر وایسم*
*از دید عزی*
*تو اتاق انتظار نشسته بودم و مدام پامو میکوبیدم زمین.. یه ساعت میشه که امی داخل اتاق عمله.. وایی. واسه کارلوس هم انقد طول کشید؟ تو حال خودم بودم که با فشار قهوه داغ تو صورتم پریدم*
عزی: آخ..لئوووو
لئو: درد.. بیا اینو بخور دیگه مثل بچه ها رفتار نکن
*اخم کردم ولی قهوه رو ازش گرفتم..*
لئو: کارلوس پیش پدره و بقیه هم سعی میکنن سریعا کاراشونو تموم کنن و بیان..البته ما گفته نماند که کارشون شامل کار تو و امی هم میشه
عزی: که اینطور..
*بعد از یه مدت بالاخره کم کم بقیه هم میرسن*
گالیم: هنوز خبری نیست؟
*گالیم و گابریل با هم میان*
عزی: نه هنوز
گابریل: قهوه ها؟ استرس داری عزی؟
عزی: البته که نه فقط یکم از صبر کردن خسته شدم
لئو: هر جور که خودت میخوای
*از دور صدای مایکل و لوسی هم میاد*
لوسی: وای نمیتونم صبر کنم تا دومین کوچولو رو ببینم
مایکل: آره منم هنوز یادم نرفته که برای کارلوس کلی لباس اردک فرستادی
لوسی: برا ایشونم میفرستم..راستی سلام بچه ها
گالیم: مطمئنم پر از ایده ای تا این دختر کوچولو رو هم بین جوجه اردک غرق کنی
گابریل: به هر حال، لوسیفر به عنوان پادشاه اردک ها هم شناخته میشد
لوسی: بیخیال اردکا قشنگ ترین موجوداتن..
*و این حرف باعث خنده هممون شد بالاخره جوئل و لروی و کاسیوس هم اومدن*
کاسیوس: عجیبه هیمل و ونتی رو نمیبینم
لئو: از اونجایی که این زوج عزیزمون این دو تا رو کلی اذیت کردن معلومه
عزی: هییی بهم برخورد.. من اذیتشون نکردم اونا.. خب..اوکی شاید یه کم اذیتشون کرده باشم
*و بالاخره پدر، کارلوس، هیمل، ونتی و اسکارلت هم اومدن*
گاد: میبینم که اونقدرام دیر نیومدیم
کارلوس: بابا..حال مامان خوبه؟
عزی: هنوز معلوم نیست شازده کوچولو ولی مطمئنم حال مامان و پرنسس کوچولو خوبه
*کارلوس با چشمای نگران به در نگاه میکنه تا اینکه بالاخره صدای گریه بچه میپیچه*
اسکارلت: کارلوس داداش بزرگه شد
*از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم..کارلوس محکم بغلم میکنه و بقیه هم به روش خودشون خوشحالی میکنن تا اینکه رافائل با یه دختر کوچول بیرون میاد*
رافائل: مبارکه اعلیحضرت
*آروم دختر کوچولومو بغل میگیرم و زانو میزنم تا کارلوس هم ببینه*
کارلوس: چه خوشگله
اسکارلت: کوچولو
ونتی: خیلی شیرینه..خب اسمشو بهمون نگفتین
کارلوس: شارلوت.. شارلوت مورنینگ ستار
هیمل: آزاد.. من که خوشم اومد
لروی: چی؟
هیمل: شارلوت تو اروپا به معنای آزاد میشه..خب از مزایای زیاد چرخیدن تو دنیای انسان هاست دیگه
گاد: مثل اینکه یه نفر از وظایف جدیدش لذت میبره
هیمل: چی بگم *خنده*
*آروم منو کارلوس پیش امی میریم..امی آروم میشینه و شارلوت رو بغل میگیره*
امی: شارلوت کوچولوی ما..
کارلوس: قراره خیلی چیزا رو یادش بدم
عزی: حتما شازده کوچولوی بهشت
*بالامو دور خونوادم پیچوندم و خونواده عزیزمو بغل کردم.. مهم نیست چی بشه، حتی برای یه تار مو از خونوادم دنیا رو به آتیش میکشم حتی اگه جلوی خشم پدر وایسم*
- ۳.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط