امام امت
نور که باز میگردد…
نه شب گذشته بود از محرم. دلهایمان در اوجِ روضهها، بیقرارتر از همیشه… نه روزی بود که چشممان به قاب تلویزیون دوخته شده بود. نبودنشان، اگرچه میدانستیم از سرِ تدبیر است و امنیتِ این جبهه حق، اما دل را میلرزاند. بعد از آن ۱۲ روز پُر اضطراب، ۱۲ روزی که میدانِ نبردِ دیگری در جریان بود، حالا این غیبت، سنگینتر حس میشد.
اما… امشب!
شبِ عاشورای حسین (ع). اوجِ غربت. اوجِ اشک. و در همین اوج… آقا آمدند. در حسینیهی امام.
گویی نوری در دلِ سیاهی تابید. انگار جانِ تازهای در رگهایِ خسته دمیده شد. آن جوانه یِ امید که در این چند روز کمی سر به زیر شده بود، دوباره قامت راست کرد. حضورشان، مُهری بود بر پایانِ آن فصلِ نگرانی. بر اقتدارِ پنهانِ این جبهه.
با دلی که حالا آرامتر گرفته بود، اما با اقتداری که از حضورِ پدر میگرفتیم، در ادامه یِ مراسم شرکت کردیم. این حضور، فقط یک شرکت کردنِ ساده نبود. یک تجدیدِ عهد بود. یک نیرویِ مضاعف.
و چه شبی! شبِ عاشورا. شبی که حسین (ع) با یارانش اتمامِ حجت کرد. راه را نشان داد. گفت هر که میخواهد برود، این آخرین فرصت است. انتخاب با خودتان. ماندن پایِ حق، یا رها کردنِ میدان؟
و گویی امشب، این حضورِ آقا در شبِ اتمامِ حجتِ حسین، خود اتمامِ حجتِ دیگری است. اتمامِ حجتِ ولیِ زمانمان، حضرت صاحب (عج)، با ما. با نسلِ امروز.
آیا ما، یارانِ آن شبِ حسینیم؟ آمادهیِ نبرد؟ یا شبیه کسانی که در بزنگاهها، حجت بر آنها تمام شد اما عمل نکردند؟ آنهایی که در کوفه ماندند و عقلشان اسیرِ چشمشان بود؟ آنهایی که ورّوتِ دنیا یا حرفِ عوام، سندِ عملشان شد؟
این حضورِ امشب، در این ساعتِ حساس، تلنگری است بزرگ. یادآوریِ این پیمانِ عمیق. که ما پایِ این خیمه ایستادهایم. پایِ این انقلاب. پایِ این مسیرِ مقاومت.آقا آمد. حجت را دوباره تمام کرد. حالا نوبتِ ماست. نوبتِ عمل. نوبتِ اثباتِ یاری. که این راهِ حسین است و این، شبِ عاشورایِ ما… و او، ناظر بر عهدمان.
#لبیک_یا_خامنهای
نه شب گذشته بود از محرم. دلهایمان در اوجِ روضهها، بیقرارتر از همیشه… نه روزی بود که چشممان به قاب تلویزیون دوخته شده بود. نبودنشان، اگرچه میدانستیم از سرِ تدبیر است و امنیتِ این جبهه حق، اما دل را میلرزاند. بعد از آن ۱۲ روز پُر اضطراب، ۱۲ روزی که میدانِ نبردِ دیگری در جریان بود، حالا این غیبت، سنگینتر حس میشد.
اما… امشب!
شبِ عاشورای حسین (ع). اوجِ غربت. اوجِ اشک. و در همین اوج… آقا آمدند. در حسینیهی امام.
گویی نوری در دلِ سیاهی تابید. انگار جانِ تازهای در رگهایِ خسته دمیده شد. آن جوانه یِ امید که در این چند روز کمی سر به زیر شده بود، دوباره قامت راست کرد. حضورشان، مُهری بود بر پایانِ آن فصلِ نگرانی. بر اقتدارِ پنهانِ این جبهه.
با دلی که حالا آرامتر گرفته بود، اما با اقتداری که از حضورِ پدر میگرفتیم، در ادامه یِ مراسم شرکت کردیم. این حضور، فقط یک شرکت کردنِ ساده نبود. یک تجدیدِ عهد بود. یک نیرویِ مضاعف.
و چه شبی! شبِ عاشورا. شبی که حسین (ع) با یارانش اتمامِ حجت کرد. راه را نشان داد. گفت هر که میخواهد برود، این آخرین فرصت است. انتخاب با خودتان. ماندن پایِ حق، یا رها کردنِ میدان؟
و گویی امشب، این حضورِ آقا در شبِ اتمامِ حجتِ حسین، خود اتمامِ حجتِ دیگری است. اتمامِ حجتِ ولیِ زمانمان، حضرت صاحب (عج)، با ما. با نسلِ امروز.
آیا ما، یارانِ آن شبِ حسینیم؟ آمادهیِ نبرد؟ یا شبیه کسانی که در بزنگاهها، حجت بر آنها تمام شد اما عمل نکردند؟ آنهایی که در کوفه ماندند و عقلشان اسیرِ چشمشان بود؟ آنهایی که ورّوتِ دنیا یا حرفِ عوام، سندِ عملشان شد؟
این حضورِ امشب، در این ساعتِ حساس، تلنگری است بزرگ. یادآوریِ این پیمانِ عمیق. که ما پایِ این خیمه ایستادهایم. پایِ این انقلاب. پایِ این مسیرِ مقاومت.آقا آمد. حجت را دوباره تمام کرد. حالا نوبتِ ماست. نوبتِ عمل. نوبتِ اثباتِ یاری. که این راهِ حسین است و این، شبِ عاشورایِ ما… و او، ناظر بر عهدمان.
#لبیک_یا_خامنهای
- ۲۵.۸k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط