{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان ازعشق تا اغوش :

داستان ازعشق تا اغوش :
گفت دوستت دارم بگذار ببوسمت.
گفت گرمی دستانت به من ارامش میده هردیدار به رسم اشنایی بگذار دستهایت رابفشارم. . بعدازکمی گفت مگر من مالک قلبت نیستم . . .دخترباحیجان گفت اری. . پسرک گفت پس بگذار تپش قلبم را حس کنم. .
دخترک سکوت کرد وچیزی نگفت. .چندی گذشت و پسرک ازطعمه اش استفاده بیشتری میخواست
به دخترگفت تو چرا هرروز ادعای این را داری که وجودت رافدای من میکنی. .
دخترک باگریه گفت دروغ نگفتم ماله تو. .
پسرک گفت پس بگذار در وجودت انقدر اغشته شوم که تاجایی که حس کنم تمامی تو ازان من است..
دخترک میترسید. . حیایش چشمهایش را ارام بست وخود را دراغوش پسر رهاکرد. .
پسرک با نفس های مکررش و صداهای لذت طلبانش چون مار به اطراف معصومیت دختر چمبره میز.
دخترک به خیالش به نهایت عشق رسیده با وجود درد ساکت بود تا معشوقش از عصاره تنش ارام گیر.
پسرک بعداز اتمام کارش وقتی هنوز نعشه ی لذتش به تنش بود به چشمان دخترک خیره شد وگفت.
من کسی را که تنش را دستان هوس لمس کرده نمیخواهم دخترک با بغض آرام گفت من غروری را آموختم.هردو حیوانیم من از جنس مارزخمی وتو همان کفتار لاشخور صفت
دیدگاه ها (۱۰)

نطق آزاد و بیان آزاد استروح آزاد و روان آزاد استهمه جا زمزمه...

سلام دوستان خوبید؟ من واس اواتارم عکس میزارم اما نشون نمیده ...

ﻣﺎ ﺟــــــــﻨــﻮﺑــﯿﺎﺍﻋﺼﺎﺏ : ﻧﺪﺍﺭﯾﻢﻟﺠﺒﺎﺯ : ﺑﻠﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢﻏﺮﻭﺭ : ﺩ...

دختری از کوچه باغی میگذشت یک پسر در راه ناگه سبز گشت در پی ...

داستان ازعشق تا اغوش :گفت دوستت دارم بگذار ببوسمت. . گفت گرم...

داستان ازعشق تا اغوش :گفت دوستت دارم بگذار ببوسمت. . گفت گرم...

داستان ازعشق تا اغوش :گفت دوستت دارم بگذار ببوسمت. . گفت گرم...

داستان ازعشق تا اغوش :گفت دوستت دارم بگذار ببوسمت. . گفت گرم...

خانه حریری، تبریز یاشاسین تبریز یاشاسین آذربایجان شرقی ✌🏻🇮🇷#...

آسمون کهنو زمین بیهدگه برناگردمدیر یهتیمو فاتحه ای بر خوندمب...

به عشق میسپارمت؛ به ویرانگر ترین نفرین انسان.#دلنویس هیچ آمد...

اگر روزی آمدیو من نبودمبدان ڪه دیدار تو را بسیار آرزو ڪردم.۱...

اره خلاصه🫠@vzxox@van.ya_86 @titan_rider @soli0_0

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط