007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

....
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰
....

یور در حالی که همراه لوید به آرامی راه می‌رفت، نگاهش به مکانی که آدم‌های زیادی در آن نشسته بودند، افتاد: «لوید سان انگار دارن یه تئاتر اجرا می‌کنن!»

لوید نگاهش را به سمت آنجا چرخاند: «به نظر می‌آد از طرف آکادمی ایدنه...» او مکثی کرد و ادامه داد: «دوست داری بریم یور سان؟»

یور سری تکان داد و آن دو به جمع تماشاگران پیوستند.

در حالی که جمعیت در حال نشستن بودند، بکی با عجله از پشت صحنه بیرون آمد تا آخرین بررسی‌ها را انجام دهد. او با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما لرزش اضطراب در آن پیدا بود، به آنیا و دامیان که در کنار هم ایستاده بودند، اشاره کرد.

ناگهان موسیقی شروع شد. صدای ملایم سازها در فضای باز پخش شد و جمعیت ساکت شدند. نورهای رنگی روی صحنه پخش گشت و بکی با اشاره‌ی دست، شروع نمایش را اعلام کرد.

آنیا، در حالی که لباس سیندرلا را به تن داشت، با قدم‌هایی که سعی می‌کرد با وقار بردارد، به وسط صحنه آمد. او با نگاهی معصومانه و کمی خجالتی، به دوردست‌ها خیره شد، انگار که در دنیای خود او بود.

اما لحظه ای بعد رنگ او پریده به نظر می‌رسید.
آنیا در حالی که ناخن هایش را می جوید ، سعی می کرد نگاهش را از لوید دور نگه دارد.

او زیر لب تکرار می کرد:«اونا چرا اینجان؟ نه...بابا منو نمی‌شناسه...باید به خودم اعتماد داشته باشم...»

او نفسی عمیق کشید و منتظر دامیان ماند.

دقیقاً در همان لحظه، دامیان با لباسی که شبیه به یک شاهزاده‌ی اصیل بود، از سمت دیگر صحنه وارد شد. او با قامتی کشیده و نگاهی که سعی می‌کرد غرورِ یک شاهزاده را حفظ کند، به سمت آنیا قدم برداشت. با هر قدمی که دامیان نزدیک‌تر می‌شد، ضربان قلبش تندتر می شد.

آن‌ها در مرکز صحنه روبروی هم قرار گرفتند. طبق نقش، حالا نوبت آن بود که نگاه‌هایشان در هم گره بخورد. دامیان، با وجود اینکه می‌دانست همه دارند تماشایشان می‌کنند، نتوانست جلوی نگاهِ نافذ و در عین حال مهربانِ آنیا را بگیرد.

در میان سکوتِ پر از هیجانِ تماشاگران، موسیقی به اوج رسید و آماده شد تا سکانس اصلیِ رقصِ آغازین شروع شود...
....

لوید که در میان جمعیت نشسته بود، چشمانش را ریز کرد و با دقت آن‌ها را زیر نظر گرفت.

یور که از تماشای نمایش لذت می‌برد، با خوشحالی به سمت او گفت: «نمایش خیلی خوبیه مگه نه لوید سان؟»

لوید اما پاسخی نداد و خیره به آن‌ها ماند. یور که متوجه سکوت طولانی لوید شده بود، با کنجکاوی صورتش را به سمت او برگرداند: «لوید سان...؟»

لوید با صدایی که انگار تازه از دنیای دیگری به خودش آمده بود، گفت: «آه ببخشید یور سان، برای یک لحظه غرق این نمایش شده بودم!»

یور خندید و گفت: «که اینطور، خب...به نظر منم واقعاً عالیه!»

لوید در حالی که با لبخند همیشگی‌اش سر تکان می‌داد، نگاهش را به سمت آنیا برگرداند و در ذهن خود اندیشید:«اون دختر... چرا اینقدر حس آشنایی داره...؟»

...

موسیقی از حالت آرام به یک ریتمِ رقصِ کلاسیک و باشکوه تغییر کرد. دامیان، با وجود اینکه در درون داشت با خود می‌جنگید که چطور باید این نقش را جدی بگیرد، گامی رو به جلو برداشت و با حرکتی که در آن ظرافت و قدرت موج می‌زد، دستش را به سمت آنیا دراز کرد.

آنیا، با لبخندی تصنعی که سعی می‌کرد همزمان استرس خود را مخفی کند و با وقارِ یک شاهزاده‌خانم به نظر برسد، دستش را در دست او گذاشت. تماسِ دست‌هایشان مثل یک جرقه بود؛ دامیان برای لحظه‌ای کوتاه نفسش را در سینه حبس کرد، اما بلافاصله با نگاهی نافذ، سعی کرد تعادل خود را حفظ کند.

آن‌ها شروع به چرخیدن کردند. در میانِ چرخش‌های آرام و منظم، لباسِ پر زرق و برقِ آنیا مثل یک گلِ در حال شکفتن دورِ آن‌ها می‌چرخید. دامیان با مهارت تمام، آنیا را هدایت می‌کرد و هر بار که آن‌ها به هم نزدیک می‌شدند، فضای بین‌شان از تنش و هیجان پر می‌شد.

آنیا در حالی که به چشم‌های دامیان خیره شده بود، با خود فکر می‌کرد:«اون واقعاً داره نقش شاهزاده رو بازی می‌کنه؟ چقدر... متفاوت به نظر می‌رسه!»

دامیان هم در حالی که سعی می‌کرد به موسیقی گوش دهد، در ذهنش تنها یک فکر می‌چرخید:«لعنتی، چرا این دختر اینقدر... درخشان به نظر می‌رسه؟»

آنیا با شنیدن صدای افکار او کمی سرخ شد.

در اوجِ موسیقی، دامیان با یک حرکتِ نمایشی، آنیا را به سمت خود کشید و در حالی که چرخشی سریع انجام دادند، او را به آرامی به سمت زمین بازگرداند. جمعیت که تا آن لحظه نفس‌هایشان را حبس کرده بودند، با صدای تشویق و فریادهای شادی که از میان مردم بلند می‌شد، صحنه را پر کردند.

اما در میانه‌ی این همه شادی، آنیا و دامیان هنوز در دنیای خودشان بودند؛ جایی که فقط موسیقی، رقص و نگاه‌هایِ پنهانی وجود داشت...

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۲۰)

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۶**آنچه گذشت؛در اولین تمرین، وقتی دامی...

یور : آنیا... تو زیباترین چیزی هستی که تا به حال دیده‌ام.لوی...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط