I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:21(109)
(ویو:جونگکوک)
_:فقط...
تو سه روز آینده باید سری از کار های شرکت رو،ردیف کنم.
و توی این سه روز بهش فکر میکنم،و با یه راه حل درست پیشت برمیگردم.
نفس ریزی به معنای آسودگی،کشید...
و بعد آرام گفت:
متئو:باشه.
پس منتظرت هستم.
با اشاره ی سر گفتم،باشه ای گفتم.
و بعد متئو از ماشین پیاده،و سوار ماشین خودش شد...
صدای روشن شدن،و دور شدن ماشینش شنیده میشد...
و وقتی که چراغ های ماشینش،به خاطر فاصله،در تاریکی کاملا خاموش شده بودن...
دسته گل رز سیاه را از پشت ماشین،برداشتم...
ماشین رو روشن گذاشتم،چون زود برمی گشتم...
و بعد همراه دسته گل،به سمت سنگ مزار یاقوت حرکت کردم...
برعکس...
دیگر نه بغض داشتم،نه گریه میکردم...
فقط ناراحتی زیادی دور قلبم را پوشش داده بود...
روبه روی سنگ قبر ایستادم...
بدون عکس...
مشکی و با نوشته های طلایی...
مین میرا...
بیست ساله...
یاقوت من...
فقط بیست سالش بود!
اما تجربه هایی،بیشتر از سنش را تجربه کرد...
یاقوت من تو دنیای بدی،چشم باز کرد...
وگرنه الان مثل یه دختر بیست ساله،شاد و خرم بود...
و من هنوز میتونستم گرمای آغوشش را دوباره حس کنم...
آهی ریز کشیدم،و دسته گل رو گذاشتم کنار سنگ قبر...
بوسه ای روی آن زدم...
_:خوب بخوابی یاقوتم...
کوکی هیچوقت تو رو از یاد نمی بره.
و بعد با اینکه نمیخواستم،یاقوت رو ترک کردم...
و به سمت ماشین رفتم،و سوار آن شدم...
حال روحی چندان خوبی نداشتم...
جواب تلفن و پیام هام رو چند ساعتی میشد که نداده بودم...
و برام هم مهم نبود.
ماشین رو به سمت بار همیشهگی که،میرفتم،هدایت کردم...
نیازی بود چند پیک مرهم درد من شود...
بعد از گذشت چند دقیقه،رسیدم به بار...
صدای موزیک،تا بیرون میآمد...
وارد شدم...
مثل همیشه شلوغ بود...
البته تعجبی هم نداره...
چون اینجا بار معروفی هست.
از پله ها پایین رفتم...
بوی عطر،و نوشیدنی های مختلف در هوا پخش شده بود...
کارکنان،با دیدن من سریع دست از حرکت،میکشیدن،و تعظیمی میکردن...
پشت میز نشستم...
و به من بار گفتم:
_:همون همیشه گی.(سرد و بم)
من بار:چشم قربان.(همراه تعظیم.)
بعد از گذشت چند ثانیه،گلس رو آورد...
شرابش قرمز بود...
دقیقا مثل خون یاقوت،که روی دست هام ریخته بود...
شراب رو یه نفسه سر کشیدم...
کمی گلوم احساس سوزش کرد...
ولی هنوز به نوشیدن بیشتر داشتم...
و با اشاره به من بار گفتم که دوباره پر کنه...
ویو چند ساعت بعد:
_:...
ببخشید اگر دیر به دیر میذارم،چون مامانم تصادف کرده،دارم بهش رسیدگی میکنم🌸
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:21(109)
(ویو:جونگکوک)
_:فقط...
تو سه روز آینده باید سری از کار های شرکت رو،ردیف کنم.
و توی این سه روز بهش فکر میکنم،و با یه راه حل درست پیشت برمیگردم.
نفس ریزی به معنای آسودگی،کشید...
و بعد آرام گفت:
متئو:باشه.
پس منتظرت هستم.
با اشاره ی سر گفتم،باشه ای گفتم.
و بعد متئو از ماشین پیاده،و سوار ماشین خودش شد...
صدای روشن شدن،و دور شدن ماشینش شنیده میشد...
و وقتی که چراغ های ماشینش،به خاطر فاصله،در تاریکی کاملا خاموش شده بودن...
دسته گل رز سیاه را از پشت ماشین،برداشتم...
ماشین رو روشن گذاشتم،چون زود برمی گشتم...
و بعد همراه دسته گل،به سمت سنگ مزار یاقوت حرکت کردم...
برعکس...
دیگر نه بغض داشتم،نه گریه میکردم...
فقط ناراحتی زیادی دور قلبم را پوشش داده بود...
روبه روی سنگ قبر ایستادم...
بدون عکس...
مشکی و با نوشته های طلایی...
مین میرا...
بیست ساله...
یاقوت من...
فقط بیست سالش بود!
اما تجربه هایی،بیشتر از سنش را تجربه کرد...
یاقوت من تو دنیای بدی،چشم باز کرد...
وگرنه الان مثل یه دختر بیست ساله،شاد و خرم بود...
و من هنوز میتونستم گرمای آغوشش را دوباره حس کنم...
آهی ریز کشیدم،و دسته گل رو گذاشتم کنار سنگ قبر...
بوسه ای روی آن زدم...
_:خوب بخوابی یاقوتم...
کوکی هیچوقت تو رو از یاد نمی بره.
و بعد با اینکه نمیخواستم،یاقوت رو ترک کردم...
و به سمت ماشین رفتم،و سوار آن شدم...
حال روحی چندان خوبی نداشتم...
جواب تلفن و پیام هام رو چند ساعتی میشد که نداده بودم...
و برام هم مهم نبود.
ماشین رو به سمت بار همیشهگی که،میرفتم،هدایت کردم...
نیازی بود چند پیک مرهم درد من شود...
بعد از گذشت چند دقیقه،رسیدم به بار...
صدای موزیک،تا بیرون میآمد...
وارد شدم...
مثل همیشه شلوغ بود...
البته تعجبی هم نداره...
چون اینجا بار معروفی هست.
از پله ها پایین رفتم...
بوی عطر،و نوشیدنی های مختلف در هوا پخش شده بود...
کارکنان،با دیدن من سریع دست از حرکت،میکشیدن،و تعظیمی میکردن...
پشت میز نشستم...
و به من بار گفتم:
_:همون همیشه گی.(سرد و بم)
من بار:چشم قربان.(همراه تعظیم.)
بعد از گذشت چند ثانیه،گلس رو آورد...
شرابش قرمز بود...
دقیقا مثل خون یاقوت،که روی دست هام ریخته بود...
شراب رو یه نفسه سر کشیدم...
کمی گلوم احساس سوزش کرد...
ولی هنوز به نوشیدن بیشتر داشتم...
و با اشاره به من بار گفتم که دوباره پر کنه...
ویو چند ساعت بعد:
_:...
ببخشید اگر دیر به دیر میذارم،چون مامانم تصادف کرده،دارم بهش رسیدگی میکنم🌸
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۱.۵k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط