در قفس افتاده ققنوسم ز بال سنگ ها

در قفس افتاده ققنوسم ز بال سنگ ها
نغمه سوزِ بی نوایی در خیال سنگ ها

سرمه نوش ِ چشم ِ الکن ماندهء قاف ِ افق
- می کشم بر بالِ زخمی تر ، وبال سنگ ها

هیمه اندوزِ دوباره تا تولّد یافتن...!!!!....
- گشته ام در برزخی از بی مجال سنگ ها

شعله آواز دلم را می برم اکنونِ دیر.....
بی نگاه ِ سایه ریزِ سرد و لال سنگ ها....

- آه می ترسم از آواری که در خاکم کند
بد گمانم محتمل از احتمال سنگ ها..!!!...

آخرین پروازِ عشقم را به چشم ِ منتظر..
- تا به یاد آرم .... نمی سازم حلال سنگ ها

کی رِسم تا تو؟!..بهشت ِ آرزوی گم..که نیست
- دوزخ ِ کالی دلم را از محال سنگ ها..!!!..

کاش می شد !!..تا بگیرم ، چشمه نوش و نغمه خوان
- راهِ پژواک ِ غرورِ بد سِگال سنگ ها...!!!!..
دیدگاه ها (۱)

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

ارمغان سیدین

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط