رمان اسیر خان پارت اول ۱
اسیر.خان.🧡🔥پارت¹
صدای اسبها از حیاط میاومد و من کنار پنجره ایستاده بودم و به حیاط خونه نگاه میکردم. از صبح چند نفر از فامیل مدام رفتوآمد میکردن و هیچکس حاضر نبود درست بهم بگه چه اتفاقی قراره بیفته.
یه پیراهن بلند سفید با گلهای آبی پوشیده بودم که تا پایین ساق پام میرسید. موهای بلند و بورم رو باز گذاشته بودم و فقط دو طرفش رو با یه روبان سفید جمع کرده بودم. حتی حوصله نداشتم به صورتم دست بزنم. از وقتی فهمیده بودم قراره منو بفرستن عمارت خان، دست و پام میلرزید.
مادرم وارد اتاق شد. یه چادر مشکی روی سرش بود و صورتش از نگرانی خسته به نظر میرسید.
چند لحظه فقط نگام کرد.
— دلنواز...
سرمو بالا آوردم.
— بله؟
آروم نزدیکم شد و دستم رو گرفت.
— باید آماده بشی.
گلوم خشک شد.
— برای چی؟
مادرم جواب نداد. فقط دستم رو محکمتر گرفت.
چند ثانیه بعد پدرم وارد اتاق شد. پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده بود و قیافهاش طوری بود که فهمیدم اتفاقی که ازش میترسیدم واقعاً قراره بیفته.
پدرم گفت:
— امروز میری عمارت خان.
خشکم زد.
— من؟
پدرم سرش رو پایین انداخت.
— آره.
— چرا؟
چند لحظه سکوت کرد.
— به خاطر همون دعوای قدیمی بین دو خاندان.
نفسم سنگین شد.
— ولی من که کاری نکردم...
پدرم چیزی نگفت.
همون سکوتش از هر جوابی بدتر بود.
چند ساعت بعد، جلوی در خونه یه ماشین مشکی منتظرم بود. مادرم تا دم در همراهم اومد. دستم رو گرفت و برای چندمین بار گفت:
— فقط آروم باش دخترم.
سرمو تکون دادم، ولی خودم میدونستم اصلاً نمیتونم آروم باشم.
سوار ماشین شدم و از شیشه به خونهمون نگاه کردم. مادرم هنوز جلوی در ایستاده بود.
ماشین حرکت کرد.
تمام مسیر فقط به یه چیز فکر میکردم؛ اردوان خان.
اسمش رو بارها از مردم شنیده بودم.
میگفتن مردی نیست که کسی جرئت کنه جلوش وایسه. میگفتن خیلی زود عصبانی میشه و وقتی خشمگین بشه، همه ترجیح میدن از سر راهش کنار برن.
هرچی به عمارت نزدیکتر میشدیم، قلبم تندتر میزد.
بالاخره بعد از مدت زیادی، دروازهی بزرگ عمارت از دور دیده شد.
پشت دروازه چند مرد ایستاده بودن. حیاط خیلی بزرگ بود و چند اسب کنار اصطبل بسته شده بودن. وسط حیاط هم یه حوض بزرگ با فواره داشت.
ماشین وارد حیاط شد.
من آروم پیاده شدم و به ساختمون روبهروم نگاه کردم.
عمارت بزرگ بود، ولی شبیه قصرهای عجیب و غریب نبود. یه خونهی قدیمی و باشکوه بود با دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و حیاطی که دور تا دورش درخت و گل داشت.
همین که چند قدم برداشتم، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برگشتم.
چند مرد کنار هم ایستاده بودن و وسطشون یه نفر داشت به طرف من میاومد.
قد بلند، موهای کاملاً مشکی و ابروهای پررنگ داشت. پیراهن مشکی تنش بود و دو دکمهی اولش باز بود. شلوار مشکی، کمربند چرمی، ساعت و گردنبندی که همیشه دور گردنش بود.
نگاهش سرد و جدی بود.
همون لحظه فهمیدم خودش بود.
اردوان خان.
چند قدم جلو اومد و روبهروم ایستاد.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد بدون اینکه حالت صورتش تغییر کنه، گفت:
— تو دلنوازی؟
لبهام رو به هم فشار دادم و آروم گفتم:
— بله.
نگاهش رو ازم گرفت و رو به یکی از مردها گفت:
— ببرینش داخل.
من همونجا ایستاده بودم.
یکی از زنهای خدمتکار نزدیکم شد.
— خانم، بفرمایید.
نگاهی کوتاه به اردوان انداختم.
هنوز همونجا ایستاده بود.
بعد بدون اینکه چیزی دیگه بگه، برگشت و وارد عمارت شد.
من هم با ترس قدم برداشتم و پشت سر خدمتکار وارد شدم.
از همون لحظهای که پام رو داخل عمارت گذاشتم، فهمیدم زندگی من دیگه مثل قبل نیست.
پ.ن:من خودم به شخصه عاشق این رمانم هستم و کلا این ژانر رو دوست دارم پارت اولش تقدیم به شما خیلی دوستون دارم بچه ها خیلی خیلی خیلی مرسی از حمایت هاتون🎀💓
صدای اسبها از حیاط میاومد و من کنار پنجره ایستاده بودم و به حیاط خونه نگاه میکردم. از صبح چند نفر از فامیل مدام رفتوآمد میکردن و هیچکس حاضر نبود درست بهم بگه چه اتفاقی قراره بیفته.
یه پیراهن بلند سفید با گلهای آبی پوشیده بودم که تا پایین ساق پام میرسید. موهای بلند و بورم رو باز گذاشته بودم و فقط دو طرفش رو با یه روبان سفید جمع کرده بودم. حتی حوصله نداشتم به صورتم دست بزنم. از وقتی فهمیده بودم قراره منو بفرستن عمارت خان، دست و پام میلرزید.
مادرم وارد اتاق شد. یه چادر مشکی روی سرش بود و صورتش از نگرانی خسته به نظر میرسید.
چند لحظه فقط نگام کرد.
— دلنواز...
سرمو بالا آوردم.
— بله؟
آروم نزدیکم شد و دستم رو گرفت.
— باید آماده بشی.
گلوم خشک شد.
— برای چی؟
مادرم جواب نداد. فقط دستم رو محکمتر گرفت.
چند ثانیه بعد پدرم وارد اتاق شد. پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده بود و قیافهاش طوری بود که فهمیدم اتفاقی که ازش میترسیدم واقعاً قراره بیفته.
پدرم گفت:
— امروز میری عمارت خان.
خشکم زد.
— من؟
پدرم سرش رو پایین انداخت.
— آره.
— چرا؟
چند لحظه سکوت کرد.
— به خاطر همون دعوای قدیمی بین دو خاندان.
نفسم سنگین شد.
— ولی من که کاری نکردم...
پدرم چیزی نگفت.
همون سکوتش از هر جوابی بدتر بود.
چند ساعت بعد، جلوی در خونه یه ماشین مشکی منتظرم بود. مادرم تا دم در همراهم اومد. دستم رو گرفت و برای چندمین بار گفت:
— فقط آروم باش دخترم.
سرمو تکون دادم، ولی خودم میدونستم اصلاً نمیتونم آروم باشم.
سوار ماشین شدم و از شیشه به خونهمون نگاه کردم. مادرم هنوز جلوی در ایستاده بود.
ماشین حرکت کرد.
تمام مسیر فقط به یه چیز فکر میکردم؛ اردوان خان.
اسمش رو بارها از مردم شنیده بودم.
میگفتن مردی نیست که کسی جرئت کنه جلوش وایسه. میگفتن خیلی زود عصبانی میشه و وقتی خشمگین بشه، همه ترجیح میدن از سر راهش کنار برن.
هرچی به عمارت نزدیکتر میشدیم، قلبم تندتر میزد.
بالاخره بعد از مدت زیادی، دروازهی بزرگ عمارت از دور دیده شد.
پشت دروازه چند مرد ایستاده بودن. حیاط خیلی بزرگ بود و چند اسب کنار اصطبل بسته شده بودن. وسط حیاط هم یه حوض بزرگ با فواره داشت.
ماشین وارد حیاط شد.
من آروم پیاده شدم و به ساختمون روبهروم نگاه کردم.
عمارت بزرگ بود، ولی شبیه قصرهای عجیب و غریب نبود. یه خونهی قدیمی و باشکوه بود با دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و حیاطی که دور تا دورش درخت و گل داشت.
همین که چند قدم برداشتم، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برگشتم.
چند مرد کنار هم ایستاده بودن و وسطشون یه نفر داشت به طرف من میاومد.
قد بلند، موهای کاملاً مشکی و ابروهای پررنگ داشت. پیراهن مشکی تنش بود و دو دکمهی اولش باز بود. شلوار مشکی، کمربند چرمی، ساعت و گردنبندی که همیشه دور گردنش بود.
نگاهش سرد و جدی بود.
همون لحظه فهمیدم خودش بود.
اردوان خان.
چند قدم جلو اومد و روبهروم ایستاد.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد بدون اینکه حالت صورتش تغییر کنه، گفت:
— تو دلنوازی؟
لبهام رو به هم فشار دادم و آروم گفتم:
— بله.
نگاهش رو ازم گرفت و رو به یکی از مردها گفت:
— ببرینش داخل.
من همونجا ایستاده بودم.
یکی از زنهای خدمتکار نزدیکم شد.
— خانم، بفرمایید.
نگاهی کوتاه به اردوان انداختم.
هنوز همونجا ایستاده بود.
بعد بدون اینکه چیزی دیگه بگه، برگشت و وارد عمارت شد.
من هم با ترس قدم برداشتم و پشت سر خدمتکار وارد شدم.
از همون لحظهای که پام رو داخل عمارت گذاشتم، فهمیدم زندگی من دیگه مثل قبل نیست.
پ.ن:من خودم به شخصه عاشق این رمانم هستم و کلا این ژانر رو دوست دارم پارت اولش تقدیم به شما خیلی دوستون دارم بچه ها خیلی خیلی خیلی مرسی از حمایت هاتون🎀💓
- ۱۱.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط