سناریو قفل آبی

موضوع: اگه دوست پسرمون باشن ولی جلوی خودشون یک پسر بهمون اعتراف کنه یا بهمون نامه عاشقانه بده واکنششون چیه یا چی کار میکنن ؟🤣
کاراکتر ها: ایساگی رین کایزر ناگی ساعه نس باچیرا بانی رعو شیدو چارلز
نس : روز ولنتاین بود و نس رفته بود خونه برای تو شکلات درست کنه تو هم بیرون بودی نس بهت داد گفت : آت الان کجا هستی ؟
آت : آدرس رو بهش گفتی و نس گفت باشه چند دقیقه دیگه میام. گوشی رو گذاشتی داخل جیبت که یهو یک پسر اومد و گفت : آت خوبی میخواستم یک چیزی رو بهت بدم میشه این شکلات ها رو قبول کنی ؟ آت : نمی‌دونستی چیکار کنی که نس اومد تو و اون رو دید که داره به تو شکلات میده سریع زد داخل دسته پسره و شکلاتاش افتادن « دلم برای پسره سوخت 🥲» نس : داری توی روز ولنتاین به اته عزیزم چی میدی ؟ فکر کردی داری چیکار می‌کنی بگو ببینم چه نسبتی با اته من داری هان ؟ نفلههههه🤬 « چهره می رو که دید سریع رفت 🤣» نس : نس محکم دستت رو گرفت و گفت: آت من میدونم تو خیلی خشکلی ولی نباید بزاری کسی جز من به تو نزدیک بشه باشه ؟ آت: باشه حتما نس جونم 😘
بانی : تو و بانی رفته بودین داخل یکی از رستوران های اسپانیا داشتین باهم غذا می‌خوردین وقتی غذا تموم شد تو رفتی دستت رو بشوری وقتی داشتی برمی‌گشتی یک سره اومد به تو نزدیک شد و گفت : آت میشه با من قرار بزاری من از تو خوشم میاد ؟
آت : نه من دوست پسر دارم و الان هم دارم میرم پیشش بهتره به من نزدیک نشی آخه دوست پسرم دوست ندارم کسی به من نزدیک بشه. پسره گفت : اوه واقعا ولی من که دوست پسرت رو نمی‌بینم دروغ نگو من واقعا تو رو دوست دارم 😏😏 « بدبخت پسره نمیدونست که بانی دقیقا کنارش ایستاده بوده🤣🤣😱» « اون لبخند و چهره معصوم بانی از روی چهرش کنار رفت »
بانی : هی تو میشه با من بیای بیرون باهات کاردارم. پسره گفت : آره میگه تو کی هستی ؟ « چقدر تو خری 🤣🥀» تو و بانی و اون پسره باهم رفتیم بیرون بانی یک جای جلوت پیدا کرد و تا مرگ پسره رو زد و گفت : فقط یک باره دیگه با به آت من نزدیک شو دیگه روز رونمیبینی.
بانی دست رو گرفت و باهم رفتیم « بانی رفت برای تو گل و عروسک گرفت تا از دلت در بیاره 😂💘🥳» نانازیییییییییییی »


راستی بچه ها ببخشید که سناریو نزاشتم 😞😓😞 اومید وارم که دوست داشته باشید 🥰 سناریو بعدی رو با ۱۵ تا لایک هر چارت این سناریو میزارم 🌹
دیدگاه ها (۲)

سناریو قفل آبی

سناریو قفل آبی

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

مربی موتور سوار

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۹//یونا فهمیده اعضا اتو دوست دارن نقشه ریخته که داداشش ...

سناریو(درخواستی یکی دیگه از فرشته ها)وقتی با هم رفیقیم و بهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط