{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انوهایم را بغل زدم و فکر کردم خوب است گریه کنم! نکردم، نم

انوهایم را بغل زدم و فکر کردم خوب است گریه کنم! نکردم، نمی شد، نمی توانستم گریه کنم!
انگار که از چوب و از سنگ شده بودم، کتک هم می خوردم، فحش هم می شنیدم, ناسزا، هرچه، هرچه که از آن بدتر باشد اما اشکم در نمی آمد!
دست کشیدم به زانوهایم، ساقها، بازوها، صورتم...
خودم بودم؟
گوشت و پوستم همان بود اما یک چیزی تغییر کرده بود،
یک چیزی که نمی دانستم کجاست...!
_____
#خودمو_نمیشناسم):
دیدگاه ها (۱)

دلم میخواد بدونم تو هم وقتی برف میبینی یاد من میافتی یا نهحت...

اشتباه نکن بعضی بغضا میتونه حتی ی سال دوسال یا حتی تمام عمرت...

[ هیچوقت اجازه نده کسی باعث شه اینطور احساس کنی که لیاقت چیز...

یه وقتایی لازمهاین گوشیه لعنتی رو خاموش کنی، تکیه بدی به دیو...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

Part11ویو می یونکه ناگهان میکاپ آرتیست ها وارد اتاق شدن درست...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط