اهوی گریز پا
𝓪𝓱𝓸𝔂 𝓰𝓸𝓻𝓲𝔃 𝓹𝓪
ρꪖ𝕣𝕥_
ــــــــــــــــــــــــــــ
_خانم علوانییییی استخدام شدم استخدام شدم البته یک ماه بهم فرصت دادن تا خودم رو ثابت کنم اما بازم این خودش یک امیده
با ذوق و اشتیاق تند تند کلمات را در پی همدیگر بیان میکرد و نگاهش به منشی خندان کنارش نیوفتاده بود انگار او هم از استخدام اهوی کوچک جلویش ذوق زده بود انگار که دخترک منبع ارامش بود اولین بار که او را دید دلش خود به خود ارام گرفت
دستان زیبا و زنانه اش را روی شانه دخترکی که هنوز هم درحال بروز اشتیاقش بود گذاشت تا او را کمی ارام کند میترسید از شادی زیادش خدایی نکرده سکته کند
ارام میخندد.......:اروم باش دختر خیل خب خوشحالم برات اهو کوچولو
اهو با خوشحالی نگاهش میکند و خجالت وار سرش را در یقه اش فرو میکند
_ام ببخشید باورم نمیشد که قبولم کنن اخه امروز خیلی خیته شدم از صبح به چهار تا شرکت سر زده بودم و واقعا خسته بودم اما وقتی از زبون اقا شنیدم که قبولم از شوق زیاد نمیدونستم چیکار کنم
منشی از جایش بلند میشود و او را بغل میکند
.........:خوشحالم که همکارم شدی کوچولو الا هم برو خونه اما شماره ات رو برام بنویس تا جزئیات کار هارو برات ارسال کنم تو این یک ماه تلاش میکنم که مورد قبول اقای صلوتی قرار بگیری
_خیلی ممنون
از داخل کیفش دفتر کوچکش را بیرون میکشد و ورقه ای از ان را پاره میکند و خودکاری از روی میز منشی برمیدارد و شماره اش را در ان مینویسد از منشی خداحافظی میکند و از شرکت خارج میشود.
به سمت خانه پا تند میکند شیرینی فروشی را میبیند و لبخند پهنی چهره زیبایش را در بر میگیرد جعبه شیرینی را در اغوشش میگیرد و به سمت خانه میدود.
جلوی در کوچک سبز رنگی میایستد زنگ در را فشار میدهد که صدای خسته برادرش از ایفون گوشش را نوازش میکند در دل قربان صدقه اش میرود و "منمی" را زمزمه میکند در با صدای تیکی باز میشود در را به ارامی هل میدهد و وارد حیات کوچک خانهشان میشود در خانه را باز میکند که هیکل برادرش جلوی رویش رچظاهر میشود که لبخند پر عشقی بر لبانش است.
اخ از عشق بین این خواهر و برادر که جانشان را هم برای یکدیگر میدادند انها که جز همدیگر کسی را نداشتند
.......:سلام بر اهوی گریز پای آهورا
دخترک لبخند پهنی میزند و جعبه شیرینی را روی جا کفشی میگذارد و به سمت اغوش برادرش پا تند میکند و خودش را در اغوشش غیب میکند شاید از برادرش بزرگتر باشد اما از نظر جثه خیلی ها فکر میکردند اهورا از اهو بزرگتر است
_دلم برات تنگ شده بود داداش
اهورا دستان بزرگش را دور جثه کوچک خواهرش میپیچد و روی سرش را بوسه میزند
.......:دل منم برات تنگ شده بود هناسم،امروز خیلی خسته شدی از شیرینی هم معلومه که ابجی قشنگم امروز ترکونده
با خنده از اغوشش جدا میشود و به چشمان زیبای برادرش که از پدرش به ارث برده بود خیره میشود
_اهوم،امروز به پنج تا شرکت سر زدم اما بخاطر اینکه دیپلمه بودم قبولم نکردن اما اخرین شرکتی که رفتم برای یک ماه بهم فرصت دادن تا خودم رو ثابت کنم و اگر کارم خوب باشه یک قرارداد یک ساله مینویسند
اهورا هیچوقت غیرتش اجازه نمیداد خواهرش کار کند اما خواهر بزرگتر بود و حرفش اولویت بود خوب یادش می امد خواهرش چقدر بخاطرش زحمت کشیده بود تر و خشکش کرده بود و زمانی که مریض میشد تا صب با گریه و نگرانی بالای سرش بود او هیچوقت نمیتواند زحمات خواهرش را جبران کند اما میتوانست تلاش کند تا زندگی رویایی برای خواهرش فراهم کند در این ۶ سال به اندازه زنی ۵۰ ساله خواهر کوچکش پیر شده بود و اذیت شده بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#یادگاری#اغوش#مخاطب_خاص#انگیزشی#فیلم#خارجی#فیلم_خارجی#ترکی#مود#وایرال#چالش#ترسناک#چوکور#گوردال
ρꪖ𝕣𝕥_
ــــــــــــــــــــــــــــ
_خانم علوانییییی استخدام شدم استخدام شدم البته یک ماه بهم فرصت دادن تا خودم رو ثابت کنم اما بازم این خودش یک امیده
با ذوق و اشتیاق تند تند کلمات را در پی همدیگر بیان میکرد و نگاهش به منشی خندان کنارش نیوفتاده بود انگار او هم از استخدام اهوی کوچک جلویش ذوق زده بود انگار که دخترک منبع ارامش بود اولین بار که او را دید دلش خود به خود ارام گرفت
دستان زیبا و زنانه اش را روی شانه دخترکی که هنوز هم درحال بروز اشتیاقش بود گذاشت تا او را کمی ارام کند میترسید از شادی زیادش خدایی نکرده سکته کند
ارام میخندد.......:اروم باش دختر خیل خب خوشحالم برات اهو کوچولو
اهو با خوشحالی نگاهش میکند و خجالت وار سرش را در یقه اش فرو میکند
_ام ببخشید باورم نمیشد که قبولم کنن اخه امروز خیلی خیته شدم از صبح به چهار تا شرکت سر زده بودم و واقعا خسته بودم اما وقتی از زبون اقا شنیدم که قبولم از شوق زیاد نمیدونستم چیکار کنم
منشی از جایش بلند میشود و او را بغل میکند
.........:خوشحالم که همکارم شدی کوچولو الا هم برو خونه اما شماره ات رو برام بنویس تا جزئیات کار هارو برات ارسال کنم تو این یک ماه تلاش میکنم که مورد قبول اقای صلوتی قرار بگیری
_خیلی ممنون
از داخل کیفش دفتر کوچکش را بیرون میکشد و ورقه ای از ان را پاره میکند و خودکاری از روی میز منشی برمیدارد و شماره اش را در ان مینویسد از منشی خداحافظی میکند و از شرکت خارج میشود.
به سمت خانه پا تند میکند شیرینی فروشی را میبیند و لبخند پهنی چهره زیبایش را در بر میگیرد جعبه شیرینی را در اغوشش میگیرد و به سمت خانه میدود.
جلوی در کوچک سبز رنگی میایستد زنگ در را فشار میدهد که صدای خسته برادرش از ایفون گوشش را نوازش میکند در دل قربان صدقه اش میرود و "منمی" را زمزمه میکند در با صدای تیکی باز میشود در را به ارامی هل میدهد و وارد حیات کوچک خانهشان میشود در خانه را باز میکند که هیکل برادرش جلوی رویش رچظاهر میشود که لبخند پر عشقی بر لبانش است.
اخ از عشق بین این خواهر و برادر که جانشان را هم برای یکدیگر میدادند انها که جز همدیگر کسی را نداشتند
.......:سلام بر اهوی گریز پای آهورا
دخترک لبخند پهنی میزند و جعبه شیرینی را روی جا کفشی میگذارد و به سمت اغوش برادرش پا تند میکند و خودش را در اغوشش غیب میکند شاید از برادرش بزرگتر باشد اما از نظر جثه خیلی ها فکر میکردند اهورا از اهو بزرگتر است
_دلم برات تنگ شده بود داداش
اهورا دستان بزرگش را دور جثه کوچک خواهرش میپیچد و روی سرش را بوسه میزند
.......:دل منم برات تنگ شده بود هناسم،امروز خیلی خسته شدی از شیرینی هم معلومه که ابجی قشنگم امروز ترکونده
با خنده از اغوشش جدا میشود و به چشمان زیبای برادرش که از پدرش به ارث برده بود خیره میشود
_اهوم،امروز به پنج تا شرکت سر زدم اما بخاطر اینکه دیپلمه بودم قبولم نکردن اما اخرین شرکتی که رفتم برای یک ماه بهم فرصت دادن تا خودم رو ثابت کنم و اگر کارم خوب باشه یک قرارداد یک ساله مینویسند
اهورا هیچوقت غیرتش اجازه نمیداد خواهرش کار کند اما خواهر بزرگتر بود و حرفش اولویت بود خوب یادش می امد خواهرش چقدر بخاطرش زحمت کشیده بود تر و خشکش کرده بود و زمانی که مریض میشد تا صب با گریه و نگرانی بالای سرش بود او هیچوقت نمیتواند زحمات خواهرش را جبران کند اما میتوانست تلاش کند تا زندگی رویایی برای خواهرش فراهم کند در این ۶ سال به اندازه زنی ۵۰ ساله خواهر کوچکش پیر شده بود و اذیت شده بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#یادگاری#اغوش#مخاطب_خاص#انگیزشی#فیلم#خارجی#فیلم_خارجی#ترکی#مود#وایرال#چالش#ترسناک#چوکور#گوردال
- ۱۰.۷k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط