وانشات mercy night پارت۵
رفتم تو عطر فروشی ولی هرچقدر گشتم نتونستم عطری که ا.ت استفاده میکنه رو پیدا کنم
بین عطرا محو شده بودم که سرم و چرخوندم و ا.ت رو دیدم که داشت عطرا ی مختلف و بو میکشید، وقتی منو دید سریع اومد پیشم
÷سلا اینجا چیکار میکنی؟(بالبخند)
^چیکار میکنم به نظرت؟(خندیدن)
بعد از خنده ای که هردومون کردیم گفتم:
^هیچکدومش چشمتو نمیگیره نه؟
÷باید بگی بینیتو نمیگیره(خنده)... نه عزیزم کلا برا خرید نیومدم! اومدم با عطرایی که خودم میسازم مقایسه کنم ببینم بازاریا بهترن یا عطرای خودم!
^واقعا؟ یعنی خودت عطراتو میسازی؟
÷آره! میخوای برا تو ام بسازم؟
^تولدم باید همین عطری که امروز استفاده کردیو بدی!
÷اه اونو مامانم برام ساخته بود تنها یادگاری ای که ازش دارمه! فرمولشو هیچ وقت برام رو نکرد :/
^پس چرا ازش نمیگیری؟
÷چون دیگه ندارمش:)
^متاسفم
÷مهم نیس
طولی نکشید که این جَو ناراحت کننده و ساکت با صدای شلیک بهم خورد و صدای جیغ و دویدن و تفنگ کل پاساژو گرفت
سریع از عطر فروشی زدیم بیرون و قاطی جمیعت بهم ریخته ی پاساژ شدیم، دست همو گرفتیم که همدیگرو گم نکنیم. تو این جمعیت شلوغ و درهم برهم نمیتونستم ببینمش! رد دستشو گرفتم که با همون دستش محکم منو کشید و برد به یجای تاریک پشت پاساژ، از اونجا یواشکی دویدیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم. ا.ت تونست اونی که این سر و صدا رو راه انداخته بودو ببینه ولی من انقد حول کرده بودم که فقط پا به فرار گذاشتم
وقتی سوار ماشین شده بودیم با حالت تعجب و چشمای کرد به جلو خیره شده بود! ولی برام مهم نیست چون بنظرم عادی ترین ریکشنی بود که تو اون حالت میتونست نشون بده
^حالت خوبه
÷آره
به رانندم گفتم تا خونش برسونتش. کل راه ساکت بودیم وقتی رسیدیم به عمارتشون میخواست پیاده شده که دسشو گرفتم!
^جمعه میبینمت
÷خبریه؟
^تولدمه دیگه
÷آهاااا ببخشید یادم رفت
^مهم نیست
÷باشه. فعلا
^فعلا
و پیاده شد و رفت خونه
منم یه نگاهی به خونشون انداختمو به راننده گفتم حرکت کنه. وقتی رسیدم خونه...
فریال: کجا بودی عزیزم؟
^لازم نیست بهت حساب پس بدم! بابامم هرچی که باید رو میدونه
فریال: ولی منم باید از کارایی که میکنی با خبر باشم. بابات الان باشه بعداً که نیست تا بهش حساب پس بدی، چون اون موقع منم که همه کارت میشم میفهمی که
^تو... (خشن)
صدام که رفت بالا و خراش دار شد سعی کردم آروم باشم
تو همون حالتی که یقشو گرفته بودم بهش نزدیک شدم و گفتم:
^تو با خودت چه خیالایی میبافی زنیکه
فریال: واقع بین بودن چیز بدی نیست!
^از زندگی ما گمشو بیرون
دستمو از رو یقش برداشت و گفت:
فریال: عزیزم چرا چرتو پرت میگی؟مگه میشه زندگیمو ول کنم برم؟ به خصوص داداشت! حالش اصلا خوب نیست ولی بازم نمیزاره حالشو خوب کنم
بین عطرا محو شده بودم که سرم و چرخوندم و ا.ت رو دیدم که داشت عطرا ی مختلف و بو میکشید، وقتی منو دید سریع اومد پیشم
÷سلا اینجا چیکار میکنی؟(بالبخند)
^چیکار میکنم به نظرت؟(خندیدن)
بعد از خنده ای که هردومون کردیم گفتم:
^هیچکدومش چشمتو نمیگیره نه؟
÷باید بگی بینیتو نمیگیره(خنده)... نه عزیزم کلا برا خرید نیومدم! اومدم با عطرایی که خودم میسازم مقایسه کنم ببینم بازاریا بهترن یا عطرای خودم!
^واقعا؟ یعنی خودت عطراتو میسازی؟
÷آره! میخوای برا تو ام بسازم؟
^تولدم باید همین عطری که امروز استفاده کردیو بدی!
÷اه اونو مامانم برام ساخته بود تنها یادگاری ای که ازش دارمه! فرمولشو هیچ وقت برام رو نکرد :/
^پس چرا ازش نمیگیری؟
÷چون دیگه ندارمش:)
^متاسفم
÷مهم نیس
طولی نکشید که این جَو ناراحت کننده و ساکت با صدای شلیک بهم خورد و صدای جیغ و دویدن و تفنگ کل پاساژو گرفت
سریع از عطر فروشی زدیم بیرون و قاطی جمیعت بهم ریخته ی پاساژ شدیم، دست همو گرفتیم که همدیگرو گم نکنیم. تو این جمعیت شلوغ و درهم برهم نمیتونستم ببینمش! رد دستشو گرفتم که با همون دستش محکم منو کشید و برد به یجای تاریک پشت پاساژ، از اونجا یواشکی دویدیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم. ا.ت تونست اونی که این سر و صدا رو راه انداخته بودو ببینه ولی من انقد حول کرده بودم که فقط پا به فرار گذاشتم
وقتی سوار ماشین شده بودیم با حالت تعجب و چشمای کرد به جلو خیره شده بود! ولی برام مهم نیست چون بنظرم عادی ترین ریکشنی بود که تو اون حالت میتونست نشون بده
^حالت خوبه
÷آره
به رانندم گفتم تا خونش برسونتش. کل راه ساکت بودیم وقتی رسیدیم به عمارتشون میخواست پیاده شده که دسشو گرفتم!
^جمعه میبینمت
÷خبریه؟
^تولدمه دیگه
÷آهاااا ببخشید یادم رفت
^مهم نیست
÷باشه. فعلا
^فعلا
و پیاده شد و رفت خونه
منم یه نگاهی به خونشون انداختمو به راننده گفتم حرکت کنه. وقتی رسیدم خونه...
فریال: کجا بودی عزیزم؟
^لازم نیست بهت حساب پس بدم! بابامم هرچی که باید رو میدونه
فریال: ولی منم باید از کارایی که میکنی با خبر باشم. بابات الان باشه بعداً که نیست تا بهش حساب پس بدی، چون اون موقع منم که همه کارت میشم میفهمی که
^تو... (خشن)
صدام که رفت بالا و خراش دار شد سعی کردم آروم باشم
تو همون حالتی که یقشو گرفته بودم بهش نزدیک شدم و گفتم:
^تو با خودت چه خیالایی میبافی زنیکه
فریال: واقع بین بودن چیز بدی نیست!
^از زندگی ما گمشو بیرون
دستمو از رو یقش برداشت و گفت:
فریال: عزیزم چرا چرتو پرت میگی؟مگه میشه زندگیمو ول کنم برم؟ به خصوص داداشت! حالش اصلا خوب نیست ولی بازم نمیزاره حالشو خوب کنم
۱۸.۱k
۲۸ مهر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.