برادر ناتنی
[Step brother]
پارت۱۸
(فلش بک به بیمارستان)
اتاق انتظار بویِ الکل و کاغذِ تازه میداد. ا.ت روی لبهی صندلی نشسته بود و انگشتهاش رو آنقدر به هم فشار داده بود که بندشان سفید شده بود. جیمین کنارش بود؛ نزدیک، اما ساکت. دستش رو روی دستِ اون گذاشته بود و هر چند لحظه یکبار، انگشت شستش رو آرام روی پوستش میکشید.
در باز شد.
پزشک با پوشهای در دستش وارد شد. نه لبخند زد، نه اخم کرد. فقط نشست و برگهها رو روی میز گذاشت. نگاهش برای لحظهای روی هر دوی آنها مکث کرد.
هیچکس چیزی نپرسید.
صدای تیکتاک ساعت، آرام و بیرحم، اتاق را پر کرده بود. ا.ت لبهایش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیومد. جیمین دستش را کمی محکمتر فشرد.
پزشک پوشه را باز کرد. یک برگ را بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. بعد سکوت کرد؛ آنقدر طولانی که ا.ت دیگر نتونست طاقت بیاره.
ا.ت، با صدایی لرزان: «لطفاً… فقط بگید.»
پزشک نفس آرامی کشید و برگه را روی میز گذاشت، اما هنوز اون رو به سمتشون نچرخونده بود.
«نتیجه روشنه.»
جیمین بیحرکت موند. ا.ت احساس کرد قلبش به قفسهی سینهاش میکوبه.
پزشک برگه رو چرخوند.
چشمهای ا.ت اول دنبال کلمات آشنا گشتن؛ بعد روی یک جمله ثابت موندن. چند بار اون رو خوند، انگار معنایش با هر بار خواندن عوض میشد.
«جواب تست DNA : منفی.»
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد ا.ت نفسش را بیرون داد؛ نفسی لرزان که انگار مدتها در سینهاش حبس شده بود. چشمهاش پر از اشک شد، اما این بار ترس نبود که اشکها را میآورد.
جیمین برگه را برداشت. نگاهش روی نتیجه موند و بعد آرام چشمهاش رو بست. شونههاش پایین افتاد؛ انگار باری که سالها روی آنها بود، بالاخره از دوشش برداشته شده باشه.
ا.ت زیر لب گفت: «پس… ما خواهر و برادر نیستیم.»
جیمین نگاهش کرد. لبخند کوچکی روی لبش نشست؛ لبخندی ناباور و شکننده.
«نه. نیستیم.»
دست ا.ت هنوز در دستش بود. این بار، وقتی انگشت هاشون در هم قفل شد، هیچکدوم عقب نکشیدن.
ادامه دارد...
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
پارت۱۸
(فلش بک به بیمارستان)
اتاق انتظار بویِ الکل و کاغذِ تازه میداد. ا.ت روی لبهی صندلی نشسته بود و انگشتهاش رو آنقدر به هم فشار داده بود که بندشان سفید شده بود. جیمین کنارش بود؛ نزدیک، اما ساکت. دستش رو روی دستِ اون گذاشته بود و هر چند لحظه یکبار، انگشت شستش رو آرام روی پوستش میکشید.
در باز شد.
پزشک با پوشهای در دستش وارد شد. نه لبخند زد، نه اخم کرد. فقط نشست و برگهها رو روی میز گذاشت. نگاهش برای لحظهای روی هر دوی آنها مکث کرد.
هیچکس چیزی نپرسید.
صدای تیکتاک ساعت، آرام و بیرحم، اتاق را پر کرده بود. ا.ت لبهایش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیومد. جیمین دستش را کمی محکمتر فشرد.
پزشک پوشه را باز کرد. یک برگ را بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. بعد سکوت کرد؛ آنقدر طولانی که ا.ت دیگر نتونست طاقت بیاره.
ا.ت، با صدایی لرزان: «لطفاً… فقط بگید.»
پزشک نفس آرامی کشید و برگه را روی میز گذاشت، اما هنوز اون رو به سمتشون نچرخونده بود.
«نتیجه روشنه.»
جیمین بیحرکت موند. ا.ت احساس کرد قلبش به قفسهی سینهاش میکوبه.
پزشک برگه رو چرخوند.
چشمهای ا.ت اول دنبال کلمات آشنا گشتن؛ بعد روی یک جمله ثابت موندن. چند بار اون رو خوند، انگار معنایش با هر بار خواندن عوض میشد.
«جواب تست DNA : منفی.»
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد ا.ت نفسش را بیرون داد؛ نفسی لرزان که انگار مدتها در سینهاش حبس شده بود. چشمهاش پر از اشک شد، اما این بار ترس نبود که اشکها را میآورد.
جیمین برگه را برداشت. نگاهش روی نتیجه موند و بعد آرام چشمهاش رو بست. شونههاش پایین افتاد؛ انگار باری که سالها روی آنها بود، بالاخره از دوشش برداشته شده باشه.
ا.ت زیر لب گفت: «پس… ما خواهر و برادر نیستیم.»
جیمین نگاهش کرد. لبخند کوچکی روی لبش نشست؛ لبخندی ناباور و شکننده.
«نه. نیستیم.»
دست ا.ت هنوز در دستش بود. این بار، وقتی انگشت هاشون در هم قفل شد، هیچکدوم عقب نکشیدن.
ادامه دارد...
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
- ۹.۰k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط