رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل دهم : یک پیام ساده
صبح روز بعد، ملیسا با صدای اعلان گوشیاش بیدار شد.
گوشی رو برداشت و پیامهای گروه خانوادگی رو باز کرد.
دخترعمویش عکسی از دورهمی دیشب فرستاده بود.
زیر عکس، یکی از عموها نوشته بود:
«دیشب خیلی خوش گذشت! دفعهٔ بعد زودتر بیاین.»
زنعموها هم زیر عکس قلب گذاشته بودن.
ملیسا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی رو خاموش کرد و کنار گذاشت.
هنوز از دیشب ناراحت بود.
نه فقط بهخاطر یک اتفاق.
بهخاطر تمام لحظههایی که کنار هم جمع شده بودن و بهش فهمونده بودن که در اون خانواده، چقدر راحت میشه نادیده گرفته شد.
چند ساعت بعد، وقتی برای صبحانه به آشپزخونه رفت، مادرش پرسید:
ـ امروز میخوای چیکار کنی؟
ـ نمیدونم. شاید یکم درس بخونم.
ـ خوبه، عزیزم.
ملیسا نشست و مشغول خوردن شد.
گوشیاش دوباره روشن شد.
این بار پیامی از یکی از پسرعموهاش بود.
برای لحظهای تعجب کرد.
اما وقتی پیام رو باز کرد، فقط نوشته بود:
«جزوهٔ ریاضی رو داری؟ بفرست.»
ملیسا به صفحه خیره شد.
حتی یک سلام هم نداده بود.
انگشتهاش روی صفحه حرکت کردن.
جزوه رو پیدا کرد و براش فرستاد.
پسرعمویش جواب داد:
«اوکی.»
ملیسا گوشی رو کنار گذاشت.
باز هم همین بود.
وقتی چیزی لازم داشتن، یادش میافتادن که وجود داره.
اما وقتی چیزی نمیخواستن، انگار اصلاً به یادشون نمیاومد که اون هم عضوی از خانواده است.
ملیسا آهسته زیر لب گفت:
ـ کاش یه بار فقط برای خودم پیام میدادین...
بعد کتابش رو باز کرد.
این بار تصمیم گرفت حداقل صبحش رو با فکر کردن به رفتار بقیه خراب نکنه.
اما ته دلش هنوز یک سؤال باقی مونده بود:
آیا ممکن بود روزی بدون اینکه خودش برای گرفتن توجه تلاش کنه، کسی از ته دل بخواد کنارش باشه؟
آیا ممکن بود یکی اون رو انتخاب بکنه؟
صبح روز بعد، ملیسا با صدای اعلان گوشیاش بیدار شد.
گوشی رو برداشت و پیامهای گروه خانوادگی رو باز کرد.
دخترعمویش عکسی از دورهمی دیشب فرستاده بود.
زیر عکس، یکی از عموها نوشته بود:
«دیشب خیلی خوش گذشت! دفعهٔ بعد زودتر بیاین.»
زنعموها هم زیر عکس قلب گذاشته بودن.
ملیسا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی رو خاموش کرد و کنار گذاشت.
هنوز از دیشب ناراحت بود.
نه فقط بهخاطر یک اتفاق.
بهخاطر تمام لحظههایی که کنار هم جمع شده بودن و بهش فهمونده بودن که در اون خانواده، چقدر راحت میشه نادیده گرفته شد.
چند ساعت بعد، وقتی برای صبحانه به آشپزخونه رفت، مادرش پرسید:
ـ امروز میخوای چیکار کنی؟
ـ نمیدونم. شاید یکم درس بخونم.
ـ خوبه، عزیزم.
ملیسا نشست و مشغول خوردن شد.
گوشیاش دوباره روشن شد.
این بار پیامی از یکی از پسرعموهاش بود.
برای لحظهای تعجب کرد.
اما وقتی پیام رو باز کرد، فقط نوشته بود:
«جزوهٔ ریاضی رو داری؟ بفرست.»
ملیسا به صفحه خیره شد.
حتی یک سلام هم نداده بود.
انگشتهاش روی صفحه حرکت کردن.
جزوه رو پیدا کرد و براش فرستاد.
پسرعمویش جواب داد:
«اوکی.»
ملیسا گوشی رو کنار گذاشت.
باز هم همین بود.
وقتی چیزی لازم داشتن، یادش میافتادن که وجود داره.
اما وقتی چیزی نمیخواستن، انگار اصلاً به یادشون نمیاومد که اون هم عضوی از خانواده است.
ملیسا آهسته زیر لب گفت:
ـ کاش یه بار فقط برای خودم پیام میدادین...
بعد کتابش رو باز کرد.
این بار تصمیم گرفت حداقل صبحش رو با فکر کردن به رفتار بقیه خراب نکنه.
اما ته دلش هنوز یک سؤال باقی مونده بود:
آیا ممکن بود روزی بدون اینکه خودش برای گرفتن توجه تلاش کنه، کسی از ته دل بخواد کنارش باشه؟
آیا ممکن بود یکی اون رو انتخاب بکنه؟
- ۳.۲k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط