{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من چه می دانم سر انگشتش چه ڪرد

من چه می دانم سر انگشتش چه ڪرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم ڪه این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چو ز پا افتادم آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنڪه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم،مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسڪه رنجم داد و لذت دادمش
ترڪ او ڪردم،چه می دانم ڪه بود
مستیم از سر پرید،ای همنفس
بار دیگر پر ڪن این پیمانه را
خون بده،خون دل آن خود پرست
تا به پایان آرم این افسانه را....
فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

نیست یاری تا بگویم راز خویشناله پنهان کرده ام در ساز خویشچنگ...

مست بودم، مست عشق و مست نازمردی آمد قلب سنگم را ربودبس که رن...

نیست یاری تا بگویم راز خویش...

شراب و خوننیست یاری تا بگویم راز خویشناله پنهان کرده ام در س...

.نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش ...

‌آتشی شد بر دل و جانم گرفتراهزن شد راه ایمانم گرفترفته بود ا...

پر کن این پیمانه را ای هم نفسپر کن این پیمانه را از خون او م...

رنگ چشمش را چه می‌پرسی ز من؟رنگ چشمش کِی مرا پابند کرد؟آتشی ...

جز مصیبت ما چہ دیدیم اے رفیق از سرنوشتڪاش مے شد متن این غم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط