رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳
بعد اینکه لباسم رو عوض کردم دیدم تا شام وقت زیاد دارم پس تصمیم گرفتم داخل عمارت چرخی بزنم چون به جزو اتاق خودم و ویلیام و اتاق غذاخوری جاهای دیگه رو دقیق ندیده بودم،ويليام رو از موقعی که از زیر بارون آمدیم ندیدم،حس کردم باید کمکی با ویلیام مهربون تر باشم دلیلی براش ندارم شاید هم می ترسم از اینکه ازش جدا شم درست او ی هیولا هست اما من توی دنیا فقط اون رو دارم .
در حین چرخش با ی اتاق رو به رو شدم که درش با بقیه اتاق ها فرق داشت،اطراف اتاق هم اتاقی نبود که استفاده شه در واقع بقیه اتاق های کنارش بلااستفاد و خالی بودند،در قفل بود ولی ی بوی بدی میامد،بوش آشنا بود،بویدخون و جنازه میامد چون به عنوان دانشجوی مامایی با این بو خیلی آشنا بودم،جلوی گمان های هولناک رو گرفتم اما دلم آروم نگرفت،صدای ماری رو از دور شنیدم که داشت صدام می کردم چون درگیر اتاق بودم برام سخت بود بهش جواب بدم ولی آخر از اتاق دور شدم و از سمت اتاق دور شدم .
سر میز شام بودیم و ویلیام از خاطرات دوران کودکیاش برام حرف می زد قبلا هم عکس بچگیاش رو نشونم داده بود،ناز بوده،اما ذهنم درگیر اتاق بود و واقعا احساس بدی داشتم نسب بهش،چند باری تلاش کردم از زیر زبونش حرف دربیارم اما نشد .
ویلیام داخل اتاقش بود و من داشتم مثل پرندهی پر کنده داخل اتاق را می رفتم،الان نسبت به قبل بیشتر از ویلیام می ترسم تازه دیگه خودش تنها نیست و خانوادهاش هم اضافه شدهاند.دل رو زدم به دریا و رفتم پیش او.در زدم و وارد شدم،ويليام رو دیدم که مثل ی بچه سر مبل خوابیده،ویلیام جالب بود،از اون آدم ها بود که داخل سخت ترین لحظه ها زیبا بود،حتا اون شب هم زیبا بود،ولی چشماش او شب پر از حس امنیت بود ولی نمی دونم چرا اون کار رو با من کرد،چشمها دروغگو نیستند . از اتاق بیرون رفتم و به سمت همونجایی رفتم که ذهنم رو درگیر کردهبود.دستگیره در طلایی بود برخلاف بقیه درهای خونه که دستگیره نقرهای دارند،دستم رو روش گذاشتم ولی کمی مکث کردم و فهمیدم بوی خون نسبت به قبل بدتر شده . صبح در قفل بود اما دلم گفت بازش کن ولی ای کاش به حرف گوش نمیکردم،در دیگر قفل نبود و راز این خونه برام فاش شده بود. آن لحظه با چیزی رو به رو شدم که برایم هنجاراور و ترسناک بود به حدی که هرگز دوست دوباره آن را ببینم .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
در حین چرخش با ی اتاق رو به رو شدم که درش با بقیه اتاق ها فرق داشت،اطراف اتاق هم اتاقی نبود که استفاده شه در واقع بقیه اتاق های کنارش بلااستفاد و خالی بودند،در قفل بود ولی ی بوی بدی میامد،بوش آشنا بود،بویدخون و جنازه میامد چون به عنوان دانشجوی مامایی با این بو خیلی آشنا بودم،جلوی گمان های هولناک رو گرفتم اما دلم آروم نگرفت،صدای ماری رو از دور شنیدم که داشت صدام می کردم چون درگیر اتاق بودم برام سخت بود بهش جواب بدم ولی آخر از اتاق دور شدم و از سمت اتاق دور شدم .
سر میز شام بودیم و ویلیام از خاطرات دوران کودکیاش برام حرف می زد قبلا هم عکس بچگیاش رو نشونم داده بود،ناز بوده،اما ذهنم درگیر اتاق بود و واقعا احساس بدی داشتم نسب بهش،چند باری تلاش کردم از زیر زبونش حرف دربیارم اما نشد .
ویلیام داخل اتاقش بود و من داشتم مثل پرندهی پر کنده داخل اتاق را می رفتم،الان نسبت به قبل بیشتر از ویلیام می ترسم تازه دیگه خودش تنها نیست و خانوادهاش هم اضافه شدهاند.دل رو زدم به دریا و رفتم پیش او.در زدم و وارد شدم،ويليام رو دیدم که مثل ی بچه سر مبل خوابیده،ویلیام جالب بود،از اون آدم ها بود که داخل سخت ترین لحظه ها زیبا بود،حتا اون شب هم زیبا بود،ولی چشماش او شب پر از حس امنیت بود ولی نمی دونم چرا اون کار رو با من کرد،چشمها دروغگو نیستند . از اتاق بیرون رفتم و به سمت همونجایی رفتم که ذهنم رو درگیر کردهبود.دستگیره در طلایی بود برخلاف بقیه درهای خونه که دستگیره نقرهای دارند،دستم رو روش گذاشتم ولی کمی مکث کردم و فهمیدم بوی خون نسبت به قبل بدتر شده . صبح در قفل بود اما دلم گفت بازش کن ولی ای کاش به حرف گوش نمیکردم،در دیگر قفل نبود و راز این خونه برام فاش شده بود. آن لحظه با چیزی رو به رو شدم که برایم هنجاراور و ترسناک بود به حدی که هرگز دوست دوباره آن را ببینم .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
- ۱۰.۱k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط