داستان کودکانه «دوستِ پنهان در میان گلها و ستارهها» به
داستان کودکانه «دوستِ پنهان در میان گلها و ستارهها» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
یک روز، دختر کوچولویی به نام «نورا» در باغچه نشسته بود. نورا همیشه فکر میکرد که اگر میخواست با خداوند صحبت کند، باید خیلی بزرگ باشد یا حتماً در یک جای خیلی ساکت و جدی بایستد. او میپرسید: «خداوند کجاست؟ آیا او را میتوان دید؟»
آن روز، خورشید مثل یک پدری مهربان، با گرمای ملایمش گونههای نورا را نوازش داد. نورا زیر لب گفت: «سلام خدا! ممنونم که امروز هوا اینقدر گرم و خوب است.»
ناگهان، یک پروانهی آبیِ زیبا روی بینی نورا نشست. نورا خندید و گفت: «وای! چقدر این پروانه زیباست! آیا تو هم دوستِ خدا هستی؟» انگار پروانه با تکان دادن بالهایش پاسخ داد.
نورا به یاد آورد که مامان همیشه میگوید: «خداوند مثل یک دوستِ پنهان است که در تمام زیباییهای دنیا حضور دارد.» او تصمیم گرفت این دوست را در چیزهای مختلف پیدا کند.
او به آسمان نگاه کرد؛ به ابرهایی که شبیه پشمکهای سفید بودند و گفت: «خداوند، تو چقدر نقاش خوبی هستی!»
او به صدای آواز پرندگان گوش داد و گفت: «تو چقدر آهنگساز مهربانی!»
و وقتی شب شد و ستارهها مثل چراغهای کوچک در آسمان روشن شدند، نورا از پنجره به بالا نگاه کرد و با لبخندی آرام گفت: «خداوند، از اینکه مرا تنها نمیگذاری و همیشه با زیباییهای دنیا به من لبخند میزنی، ممنونم. من دوستت دارم.»
آن شب، نورا با قلبی پر از آرامش خوابید، چون میدانست حتی وقتی چشمهایش بسته است، آن دوستِ مهربان، همیشه در کنار اوست؛ در قلبش، در نفسهایش و در تمام زیباییهای دنیا.
یک روز، دختر کوچولویی به نام «نورا» در باغچه نشسته بود. نورا همیشه فکر میکرد که اگر میخواست با خداوند صحبت کند، باید خیلی بزرگ باشد یا حتماً در یک جای خیلی ساکت و جدی بایستد. او میپرسید: «خداوند کجاست؟ آیا او را میتوان دید؟»
آن روز، خورشید مثل یک پدری مهربان، با گرمای ملایمش گونههای نورا را نوازش داد. نورا زیر لب گفت: «سلام خدا! ممنونم که امروز هوا اینقدر گرم و خوب است.»
ناگهان، یک پروانهی آبیِ زیبا روی بینی نورا نشست. نورا خندید و گفت: «وای! چقدر این پروانه زیباست! آیا تو هم دوستِ خدا هستی؟» انگار پروانه با تکان دادن بالهایش پاسخ داد.
نورا به یاد آورد که مامان همیشه میگوید: «خداوند مثل یک دوستِ پنهان است که در تمام زیباییهای دنیا حضور دارد.» او تصمیم گرفت این دوست را در چیزهای مختلف پیدا کند.
او به آسمان نگاه کرد؛ به ابرهایی که شبیه پشمکهای سفید بودند و گفت: «خداوند، تو چقدر نقاش خوبی هستی!»
او به صدای آواز پرندگان گوش داد و گفت: «تو چقدر آهنگساز مهربانی!»
و وقتی شب شد و ستارهها مثل چراغهای کوچک در آسمان روشن شدند، نورا از پنجره به بالا نگاه کرد و با لبخندی آرام گفت: «خداوند، از اینکه مرا تنها نمیگذاری و همیشه با زیباییهای دنیا به من لبخند میزنی، ممنونم. من دوستت دارم.»
آن شب، نورا با قلبی پر از آرامش خوابید، چون میدانست حتی وقتی چشمهایش بسته است، آن دوستِ مهربان، همیشه در کنار اوست؛ در قلبش، در نفسهایش و در تمام زیباییهای دنیا.
- ۳۳۱
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط