فیک هرمِس " پارت ۹ "
توی راهرو دنبال دوستش میگشت که یوری بالاخره با دامن کوتاه چهارخونه و نیم تنه ی سفید جلوش ظاهر شد .
یوری : هوسوکاا صورتت چی شده ؟
دستمال سفید رنگ رو به سمت صورت هوسوک برد که هوسوک با عصبانیت دستش رو پس زد .
هوسوک : ولش کن .. بیا بریم حرف بزنیم !
یوری از دوران کودکی با هوسوک دوست بود و خیلی خوب میدونست که به این راحتیا عصبی نمیشه
براش تعجب اور بود که هوسوک رو انقدر عصبی میدید ..
دست یوری رو گرفت و باهم وارد حیاط مدرسه شدن .
یوری : میشنوم ..
هوسوک تمام ماجراهای امروز رو برای یوری بازگو کرد .
یوری : باورم نمیشه دعوا کردی ..
هوسوک داد زد : اما اول اون بهم حمله کرد .
یوری : آروم باش هوسوکا ..
دستهاش رو بین موهای هوسوک برد و نوازش وار روی موهاش کشید .
میدونست که هوسوک با انجام دادن اینکار آروم میشه .
هوسوک لبخندی زد و دستهای یوری رو بین دستهاش گرفت .
هوسوک : راستی شنیدم تو و جونگکوک باهم دوستید ؟
یوری : آره راستش از روز اولی که به دانشگاه اومدم باهم دوست شدیم .
هوسوک یوری رو بغل کرد و زمزمه کرد : ممنون که هروقت ناراحتم آرومم میکنی یوری .. دوستت دارم .
* ۲ ماه بعد *
امشب جشن فارغ التحصیلی بزرگی توی مرکز شهر گرفته شده بود که جونگکوک و تمام هم دانشگاهی هاش به این جشن دعوت بودن .
نگاهی به خودش توی کت شلوار مشکی انداخت و لبخند زد ..
با خوشحالی از پنتهاوس خارج شد و ماشین لامبورگینی رو جلوی در دید ..
در رو باز کرد و داخل ماشین نشست و با سرعت به سمت کمپانی پدرش حرکت کرد .
وقتی به کمپانی رسید ، بادیگاردها جونگکوک رو به سمت اتاق پدرش راهنمایی کردن .
بدون در زدن وارد اتاق شد و پدرش رو دید درحالی که مشغول حرف زدن با کسی بود .
آقای جئون : میتونیم بعدا حرف بزنیم .. میشه ما رو تنها بزارید ؟
مرد تعظیم کرد و از اتاق خارج شد .
جئون : بیا بشین پسرم .
جونگکوک : هه .. پسرم ؟
روی صندلی چرمی لم داد و گفت : ازت یه خواسته دارم میتونی انجامش بدی ؟
جئون : دقیقا از وقتی من و مادرت از هم جدا شدیم ندیدمت .. حالا که بعد از چند سال به پدرت یه سری زدی دلیلش این بوده ؟
جونگکوک : پدری که باعث شد حداقل 10 مادر ناتنی داشته باشم .. و اگر یه مافیا عوضی نبودی شاید میتونستی چندسال دیگه کنار مادرم بمونی ..
جئون : بگو ببینم چی میخوای ؟
جونگکوک یه عکس روی میز پرتاب کرد و گفت : آدرس پشت عکس نوشته شده . این پسره رو امشب توی این مهمونی سر به نیست کن ..
جئون : مطمئنی که ...
جونگکوک : نمیخوام بمیره فقط چون زیادی رو مخمه به دست یا پاش شلیک کن که نَمیره. و یکم گوشمالیش بده
جئون : پس .. امشب وقتی صدای شلیک شنیدی نگران نشو .
- هوسوک -
یوری دستش رو دور بازوی هوسوک حلقه کرد و باهم وارد کلاب شدن .
یوری : اوو باورم نمیشه .. دانشگاهمون انقدر دانشجو داشت؟
هوسوک : دانشگاه سئول خیلی بزرگه بهخاطر همین نمیتونی متوجه تعداد دانشجوهاش بشی .
یوری : درسته .
پشت یه میز ایستادن و مشغول نگاه کردن به دختر پسرهای که میرقصیدن شدن ..
یوری : میای بریم برقصیم ؟
هوسوک با اخم گفت : البته که نه . خودت تنهایی برو .
یوری باشه ای گفت و به سمت دوستهاش حرکت کرد .
هوسوک با لبخند ریزی مشغول نگاه کردن به دیوونه بازی های یوری بود تا اینکه دستی روی شونه اش نشست .
-میگم چه پارتی بزرگیه نه ؟
هوسوک : آره خیلی ... چه خبر ؟
یونگی لیوان مارگاریتا رو به دست هوسوک داد .
یونگی : خوبم هوسوکا ..
لیوان هاشون رو به هم کوبیدن و نوشیدنی داخل لیوان رو سر کشیدن ..
جونگکوک از دور مشغول نگاه کردن به یونگی و هوسوک بود ..
نیم ساعت گذشت و یونگی و هوسوک همچنان مشغول حرف زدن بودن .
یونگی : جونگکوک کجاست ؟ نمیبینمش ..
هوسوک : شاید هنوز نرسیده .
یونگی نگاهی به طبقه ی بالا انداخت که متوجه مرد سیاه پوش شد .
خط نگاه مرد رو دنبال کرد و به هوسوک رسید ..
با تعجب به مرد سیاهپوشی که با اسلحه هوسوک رو نشونه گرفته بود خیره شد .
ناگهان با صدای شلیک همه جا ساکت شد ..
یونگی تو کسری از ثانیه هوسوک رو بغل کرد و خودش رو سپر هوسوک قرار داد ..
بالاخره صدای وحشتناک شلیک قطع شد و یونگی شل شدن دست و پاهاش رو حس کرد .
همه ی افراد داخل کلاب جیغ زدن و به جز یوری و جونگکوک همه از کلاب خارج شدن .
جونگکوک با دیدن یونگی که لباس سفید رنگش حالا قرمز شده بود گلاس نوشیدنی از دستش افتاد و شکست ..
دست و پاهاش یخ زده بود .. با تمام توانش به سمت یونگی دویید و همچنان که اشک میریخت اسم یونگی رو صدا زد ..
جونگکوک : هی..هیونگ..هیونگ عزیزم .. هیونگ چشم هات رو باز کن.. خواهش میکنم ..
هوسوک هنوز هم شوکه بود . یوری به سمت هوسوک دویید و به پیراهن خونی نگاهی انداخت .
یوری : هوسوک .. خوبی ؟
هوسوک : خ .. خو..خوبم ..
هوسوک سنگینی پلک هاش رو احساس کرد و توی بغل یوری از حال رفت .
یوری : هوسوکاا صورتت چی شده ؟
دستمال سفید رنگ رو به سمت صورت هوسوک برد که هوسوک با عصبانیت دستش رو پس زد .
هوسوک : ولش کن .. بیا بریم حرف بزنیم !
یوری از دوران کودکی با هوسوک دوست بود و خیلی خوب میدونست که به این راحتیا عصبی نمیشه
براش تعجب اور بود که هوسوک رو انقدر عصبی میدید ..
دست یوری رو گرفت و باهم وارد حیاط مدرسه شدن .
یوری : میشنوم ..
هوسوک تمام ماجراهای امروز رو برای یوری بازگو کرد .
یوری : باورم نمیشه دعوا کردی ..
هوسوک داد زد : اما اول اون بهم حمله کرد .
یوری : آروم باش هوسوکا ..
دستهاش رو بین موهای هوسوک برد و نوازش وار روی موهاش کشید .
میدونست که هوسوک با انجام دادن اینکار آروم میشه .
هوسوک لبخندی زد و دستهای یوری رو بین دستهاش گرفت .
هوسوک : راستی شنیدم تو و جونگکوک باهم دوستید ؟
یوری : آره راستش از روز اولی که به دانشگاه اومدم باهم دوست شدیم .
هوسوک یوری رو بغل کرد و زمزمه کرد : ممنون که هروقت ناراحتم آرومم میکنی یوری .. دوستت دارم .
* ۲ ماه بعد *
امشب جشن فارغ التحصیلی بزرگی توی مرکز شهر گرفته شده بود که جونگکوک و تمام هم دانشگاهی هاش به این جشن دعوت بودن .
نگاهی به خودش توی کت شلوار مشکی انداخت و لبخند زد ..
با خوشحالی از پنتهاوس خارج شد و ماشین لامبورگینی رو جلوی در دید ..
در رو باز کرد و داخل ماشین نشست و با سرعت به سمت کمپانی پدرش حرکت کرد .
وقتی به کمپانی رسید ، بادیگاردها جونگکوک رو به سمت اتاق پدرش راهنمایی کردن .
بدون در زدن وارد اتاق شد و پدرش رو دید درحالی که مشغول حرف زدن با کسی بود .
آقای جئون : میتونیم بعدا حرف بزنیم .. میشه ما رو تنها بزارید ؟
مرد تعظیم کرد و از اتاق خارج شد .
جئون : بیا بشین پسرم .
جونگکوک : هه .. پسرم ؟
روی صندلی چرمی لم داد و گفت : ازت یه خواسته دارم میتونی انجامش بدی ؟
جئون : دقیقا از وقتی من و مادرت از هم جدا شدیم ندیدمت .. حالا که بعد از چند سال به پدرت یه سری زدی دلیلش این بوده ؟
جونگکوک : پدری که باعث شد حداقل 10 مادر ناتنی داشته باشم .. و اگر یه مافیا عوضی نبودی شاید میتونستی چندسال دیگه کنار مادرم بمونی ..
جئون : بگو ببینم چی میخوای ؟
جونگکوک یه عکس روی میز پرتاب کرد و گفت : آدرس پشت عکس نوشته شده . این پسره رو امشب توی این مهمونی سر به نیست کن ..
جئون : مطمئنی که ...
جونگکوک : نمیخوام بمیره فقط چون زیادی رو مخمه به دست یا پاش شلیک کن که نَمیره. و یکم گوشمالیش بده
جئون : پس .. امشب وقتی صدای شلیک شنیدی نگران نشو .
- هوسوک -
یوری دستش رو دور بازوی هوسوک حلقه کرد و باهم وارد کلاب شدن .
یوری : اوو باورم نمیشه .. دانشگاهمون انقدر دانشجو داشت؟
هوسوک : دانشگاه سئول خیلی بزرگه بهخاطر همین نمیتونی متوجه تعداد دانشجوهاش بشی .
یوری : درسته .
پشت یه میز ایستادن و مشغول نگاه کردن به دختر پسرهای که میرقصیدن شدن ..
یوری : میای بریم برقصیم ؟
هوسوک با اخم گفت : البته که نه . خودت تنهایی برو .
یوری باشه ای گفت و به سمت دوستهاش حرکت کرد .
هوسوک با لبخند ریزی مشغول نگاه کردن به دیوونه بازی های یوری بود تا اینکه دستی روی شونه اش نشست .
-میگم چه پارتی بزرگیه نه ؟
هوسوک : آره خیلی ... چه خبر ؟
یونگی لیوان مارگاریتا رو به دست هوسوک داد .
یونگی : خوبم هوسوکا ..
لیوان هاشون رو به هم کوبیدن و نوشیدنی داخل لیوان رو سر کشیدن ..
جونگکوک از دور مشغول نگاه کردن به یونگی و هوسوک بود ..
نیم ساعت گذشت و یونگی و هوسوک همچنان مشغول حرف زدن بودن .
یونگی : جونگکوک کجاست ؟ نمیبینمش ..
هوسوک : شاید هنوز نرسیده .
یونگی نگاهی به طبقه ی بالا انداخت که متوجه مرد سیاه پوش شد .
خط نگاه مرد رو دنبال کرد و به هوسوک رسید ..
با تعجب به مرد سیاهپوشی که با اسلحه هوسوک رو نشونه گرفته بود خیره شد .
ناگهان با صدای شلیک همه جا ساکت شد ..
یونگی تو کسری از ثانیه هوسوک رو بغل کرد و خودش رو سپر هوسوک قرار داد ..
بالاخره صدای وحشتناک شلیک قطع شد و یونگی شل شدن دست و پاهاش رو حس کرد .
همه ی افراد داخل کلاب جیغ زدن و به جز یوری و جونگکوک همه از کلاب خارج شدن .
جونگکوک با دیدن یونگی که لباس سفید رنگش حالا قرمز شده بود گلاس نوشیدنی از دستش افتاد و شکست ..
دست و پاهاش یخ زده بود .. با تمام توانش به سمت یونگی دویید و همچنان که اشک میریخت اسم یونگی رو صدا زد ..
جونگکوک : هی..هیونگ..هیونگ عزیزم .. هیونگ چشم هات رو باز کن.. خواهش میکنم ..
هوسوک هنوز هم شوکه بود . یوری به سمت هوسوک دویید و به پیراهن خونی نگاهی انداخت .
یوری : هوسوک .. خوبی ؟
هوسوک : خ .. خو..خوبم ..
هوسوک سنگینی پلک هاش رو احساس کرد و توی بغل یوری از حال رفت .
۸۹.۴k
۱۸ فروردین ۱۴۰۰