تو به من میخندی و نمیدانستی

تو به من میخندی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب رادست تودید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا ,
خانه کوچک ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۳)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو.......به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همس...

#سیب ١تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی ه...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایه ...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

توبه مـــن خندیدی  و نمیدانستیمـــن به چه دلهره از باغـــچه ...

شعر زیبای (سیب) از حمیدمصدق:تو به من خندیدی و نمیدانستی من ب...

تو به من خندیدی.. و ندانستی..من به چه دلهره از باغچه همسایه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط