dark life = 38

نیم ساعت بعد، ات با یه شلوار جین و یه بلوز نازک آبی آسمانی، که تهیونگ براش خریده بود، کنار تهیونگ توی راهروی خروجی عمارت ایستاده بود. تهیونگ یه کاپشن چرمی مشکی پوشیده بود و موهاش رو با یه کش مو بسته بود. ات برای اولین بار می‌دید که تهیونگ انقدر غیررسمی به نظر می‌رسه. بدون کراوات، بدون کت و شلوار رسمی. فقط یه مرد جوون، با یه لبخند آروم.

«آماده‌ای؟» تهیونگ پرسید و دستش رو به سمتش دراز کرد.

ات یه لحظه به دستش نگاه کرد. دستی که سه ماه پیش بهش تجاوز کرده بود. دستی که شکنجه‌ش کرده بود. دستی که... ولی حالا، این دست، به جای خشونت، بهش آرامش تعارف می‌کرد. ات نفس عمیقی کشید و دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت. تهیونگ انگشت‌هاش رو دور دستش حلقه کرد. آروم. محکم. ولی نه دردناک.

از عمارت بیرون رفتن. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ات هوای آزاد رو عمیقاً توی ریه‌هاش کشید. بوی چمن خیس، بوی درخت‌های کاج، بوی خاک نم‌خورده. آسمون آبی و صاف بود و خورشید ملایم می‌تابید. تهیونگ اون رو به سمت یه مسیر خاکی توی جنگل هدایت کرد. راه باریک بود، ولی تهیونگ جلوش راه می‌رفت و شاخه‌ها رو کنار می‌زد تا ات راحت‌تر رد بشه.

بعد از بیست دقیقه پیاده‌روی، به یه دریاچهٔ کوچیک و خلوت رسیدن. دریاچه توی یه گودی طبیعی وسط جنگل افتاده بود. آبش شفاف و آروم بود و تصویر آسمون توش می‌درخشید. دور تا دور دریاچه، گل‌های وحشی سفید و زرد و بنفش روییده بود. یه نیمکت چوبی قدیمی زیر یه درخت بید بزرگ کنار دریاچه بود. سکوت. فقط صدای پرنده‌ها و خش خش برگ‌ها.

ات نفسش رو حبس کرد. «این... اینجا خیلی قشنگه. چطور پیدا کردی؟»

تهیونگ دستش رو رها کرد و به سمت نیمکت رفت. نشست و به آب خیره شد. «وقتی بچه بودم، بعد از اینکه... بعد از اون شب، من از خونه فرار کردم. چند روز توی جنگل گم شدم. این دریاچه رو پیدا کردم. اینجا... اینجا تنها جایی بود که احساس امنیت می‌کردم. هیچ‌کس اینجا نبود. هیچ‌کس منو نمی‌زد. هیچ‌کس...» صداش گرفت. مکث کرد.

ات آروم به سمتش رفت و کنارش نشست. فاصله‌شون کم بود. شونه‌هاشون تقریباً به هم می‌خورد. «تهیونگ...»

تهیونگ بهش نگاه کرد. توی چشم‌هاش، برای اولین بار، ات یه چیز خیلی عمیق دید. یه زخم کهنه. یه درد قدیمی. «من اینجا رو به هیچ‌کس نشون ندادم. حتی به آدم‌های خودم. ولی تو... تو اولین کسی هستی که اینجا رو می‌بینه. چون تو... تو هم مثل منی. تو هم توی این مدت، توی این عمارت، یه جورایی گم شدی. و من می‌خواستم یه جای امن بهت نشون بدم. جایی که حتی من هم نمی‌تونم توش خشن باشم.»

ات قلبش لرزید. دستش رو دراز کرد و دست تهیونگ رو گرفت. این بار خودش. داوطلبانه. «ممنون... ممنون که بهم اعتماد کردی.»

تهیونگ به دست‌هاشون نگاه کرد. یه لبخند تلخ زد. «من به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنم، ات. ولی به تو... به تو یه چیز دیگه‌ای دارم. یه چیزی که خودم هم نمی‌دونم چیه. فقط می‌دونم که وقتی کنارتم، اون هیولای درونم آروم می‌شه. وقتی می‌خندی، وقتی حتی یه لبخند کوچیک بهم می‌زنی، من... من حس می‌کنم که شاید هنوز آدم باشم. شاید هنوز یه ذره از اون پسر هفده ساله توی من زنده باشه.»

ات بهش خیره شد. به مردی که جلوش نشسته بود. به قاتل. به شکنجه‌گر. به کسی که بهش تجاوز کرده بود. ولی همزمان، به مردی که الان داشت مثل یه بچه اعتراف می‌کرد. مردی که زخم‌هاش از زخم‌های ات عمیق‌تر بود. ات نمی‌تونست ازش متنفر باشه. نه دیگه. نه بعد از این همه.

«تهیونگ...» زمزمه کرد. «من نمی‌تونم بگم که فراموش کردم. نمی‌تونم بگم که زخم‌ها خوب شدن. ولی... ولی می‌تونم بگم که تورو می‌بینم. مردی که داره تلاش می‌کنه. مردی که می‌ترسه. و این... این برام مهمه.»

تهیونگ سرش رو خم کرد. پیشونیش رو به پیشونی ات چسبوند. چشم‌هاش رو بست. نفس‌هاش آروم و گرم بود. «دوستت دارم، ات. نمی‌دونم این عشق چقدر بیمارگونه‌ست، چقدر اشتباهه، چقدر... ولی دوستت دارم. از همون روز اول. از همون لحظه‌ای که توی اون اتاق سرد، با اون کت سفید و چشم‌های معصومت اومدی و بهم گفتی "آقای کیم". من از همون لحظه فهمیدم که تو فرق داری. تو... تو یه چیزی توی من بیدار کردی که فکر می‌کردم مرده.»

ات چشم‌هاش رو بست. یه قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد. ولی این بار، اشک تلخ نبود. اشک... یه چیز دیگه بود. شاید تسلیم. شاید پذیرش. شاید... عشق. نه، هنوز عشق نبود. ولی یه چیز شبیهش. یه چیز کوچیک. یه جوانه.

«من... من نمی‌دونم چی حس می‌کنم.» ات زمزمه کرد. «ولی می‌دونم که وقتی کنارتم، حس می‌کنم... امن. حتی با وجود همه‌چیز. حتی با وجود همه‌ی زخم‌ها. و این... این منو می‌ترسونه.»
دیدگاه ها (۳)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۱۸

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

چند پارتی تهیونگ

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

ادامه

پارت ۱۹۵

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

سناریو سانزو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط