چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ دستور داد تا باغبان ق

چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن زنند. وزیر که مردی خردمند بود چون این بشنید، خواست تا علت را جویا شود تا شاید گره کار به دست بگشاید. پس با عجله نزد حاکم رفت و پس از عرض ارادت و بندگی گفت که ای حاکم این نگون بخت چه گناهی مرتکب شده که چنین عقوبتی بر او رواست؟
حاکم نگاهی از روی غضب به وزیر کرد و گفت این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. گمان ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.
وزیر چون این بشنید تبسمی کرد و گفت: ای حاکم نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت. چون او برای حاکم می دود و دزدان برای خود.

حاکم را این سخن خوش آمد و از خون باغبان گذشت.
دیدگاه ها (۱)

👈👈👈👈دوقلوهای افسانه ی خطرناک👉👉👉👉🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت:...

#حکایت_قدیمی باغبانی که نمی‌توانست دزدان را بگیردچنین حکایت ...

وضعیت اقتصادی مردم خوب است 🤔

👈 روزی حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش...

🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت: مسافرت‌ها افزایش پیدا کرده، وضع...

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان ان...

دختر جوانی از مادرش خواست تا او را به فاحشگی (زنا) اجازه دهد...

✅ تشکر وزیر نفت از سپاه پاسداران برای نجات نفتکش ایرانی...

قابل توجه مردان بولهوس :مرغ همسایه غاز است . حتما بخوانید زی...

درزمان های دورحاک می با لباس مبدل به برای سرکشی ودرک اوضاع ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط