{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«سه حقیقت؟»
ریگیلوس جواب داد:
«نه.»
نگاهش روی نوشته ثابت ماند.
«سه حقیقت نیست.»
لورنزو پرسید:
«پس چی؟»
ریگیلوس آهسته گفت:
«سه دروغ.»
سکوت.
ناگهان از پشت در اول صدای وال‌بورگا آمد:
«ریگیلوس...»
ریگیلوس سرش را بلند کرد.
صدا دوباره گفت:
«پسرت رو نجات بده.»
چهره‌ی ریگیلوس تغییر کرد.
پاندورا متوجه شد.
«ریگیلوس؟»
او هیچ جوابی نداد.
دستش آرام به سمت دستگیره‌ی در اول رفت.
اما درست قبل از اینکه لمسش کند، صدای دیگری از پشت در دوم آمد.
صدای مارلین.
«ریگیلوس، به حرفش گوش نده.»
ریگیلوس دستش را متوقف کرد.
و از پشت در سوم...
صدای جنا دوباره شنیده شد:
«من می‌دونم درِ سیزدهم کجاست.»
ساعت جادویی کوچکی که روی دیوار بود روشن شد.
۱۱:۴۵
فقط پانزده دقیقه مانده بود.
و برای اولین بار، هر چهار نفر فهمیدند که شاید مسئله این نباشد که کدام در را باز کنند.
مسئله این بود که:
کدام صدا را باور کنند؟
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط