{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیت

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
دیدگاه ها (۱)

تو چای مینوشی...غــــــــــــــافل از اینکه....کسی اینجاست.....

این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است قبل تر ها وقتی میگفت...

....

دوام نمی آورم سردی پاییز امسال را باید کوچ کنم به قشلاق آغوش...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان...

بعضی وقتها باید یقه‌ ی احساست را بگیری ......با تموم قدرت سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط