بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁶
دستشو اروم وسط شلوار روی د*یکش کشید. تهیونگ چشماشو بست و کمی نفس نفس زد، این حس براش ناآشنا و تازه بود. دخترک آب دهنشو قورت داد و اروم انگشتشو روی د*یک فشرد.
پسرک چشماشو باز کرد، قرمز و خمار بود، به لبای قلوه ای دخترک خیره بود، نمیتونست چشم ازشون برداره. بدجوری تشنهٔ لباش بود. اختیارش دست خودش نبود، دستشو از روی پهلوی او تا بالا قفسه سینه اش لمس کرد و یهو دور گلوش آروم حلقه کرد، محکم اونو به شیشه ماشین تکیه داد و فشرد. پیشونیشو به پیشونیش چسبوند و دست دیگشو مچ کرد و سمت چپش روی شیشه گذاشت.
_گفتم تمومش کن...
ولی کو گوش شنوا..جسیکا به کارش ادامه داد و کم کم قلقلش داشت دستش میومد، قطر بزرگشو از روی شلوار حس کرد.
+هیششش... بابایی
دست دیگشو سمت کراوات او برد و اروم اروم شل کرد، تهیونگ کاملا شوکه شده بود، اما در عین حال شدیدا هورنی بود. نمیتونست با دختری که به فرزندی گرفته و حتی سنش هنوز به ۱۸ سال نرسیده سک*س کنه. وجدانش این اجازه رو بهش نداد پس سریعا دوتا مچ دست او را گرفت و برد بالا سرش چسبوند به شیشه، به چشماش عمیقا خیره شد.
_جسیکا... فراموش نکن من پدر توام.. پس اینکارای بی شرمو تمومش کن!
و محکم دستشو ول کرد و عقب کشید. بدون هیچ حرف دیگه ای ماشینو روشن و شروع به حرکت کرد.
جسیکا مات خشکش زده بود و انتظار همچین رفتاریو نداشت، اما وقتی کم کم به خودش اومد متوجهٔ کار احمقانه اش شد، شدیدا سرخ شد و لب پایینشو گاز گرفت. دیگه تو ماشین حرفی بینشون رد و بدل نشد.
زمانی که رسیدن خونه شب شده بود. تهیونگ تو بالکن اتاقش مشغول سیگار کشیدن بود و بدجوری ذهنش درگیره جسیکا و چیزای دیگه بود. با شنیده شدن صدای او، پک عمیقی از سیگارش کشید و سمتش برگشت.
_برو بخواب.. دیروقته
درسته درد داشت اما دیگه کم کم داشت راه رفتنو شروع میکرد، سمتش قدم برداشت و سیگارو از دستش گرفت.
+خوابم نمیبره.. میخوام همین جا پیشت بمونم.
خواست سیگارو نیمه سوخته رو به لبش نزدیک کنه اما دست تهیونگ مانع شد. اخم ریزی بین ابروهاش پیدا بود.
_کی بهت گفت از این زهرماری بکشی؟؟
انداخت زمین و زیر پاش له کرد و سرش پایین بود.
_گفتم برو بخواب..
+متاسفم...
با لحن عذرخواهیه او سرشو اورد بالا و با کنجکاوی نگاهش کرد.
_بابته؟
+امشب .. من واقعا احمقم
با یاداوری داخل ماشین، آهی کشید و اخماش از هم باز شد. دستشو دور شونه های دخترک حلقه و به خودش نزدیکتر کرد.
_اشکالی نداره.. فراموشش میکنیم دخترم اما دلیلش چی بود؟ هوم؟
+دلیلی نداشت فقط... فقط نمیدونم چه فکری با خودم کردم.
_باشه.. بهش فکر نکن
حدود یک هفته گذشت. پاهای جسیکا خوب شده بود و راحت تر از قبل میتونست راه بره.
بعد از مدتها بالاخره با جیمین تماس گرفت و باهم قرار گذاشتن برن بیرون. تقریبا عصر بود که رفتن به یه کافه. جیمین با نگرانی و عصبانیت انگشتشو رو میز تکون میداد. از این عصبی بود که چرا یک هفته، جسیکا نه جواب پیاماشو داده بود و نه زنگاشو. جسیکا دستشو اروم روی دست جیمین گذاشت و صندلیشو به طرفش کشید.
+جیمین.. من که گفتم متاسفم.. حالم خوب نبود و میخواستم بعد اینکه یکم بهتر شدم جوابتو بدم.
÷خب چرا بهم نگفتی؟ یعنی انقد یهو برات غریبه شدم؟؟
+اینطور نیست.. لطفا ازم چیزی نپرس راجبش
÷جسیکا من مسخره ی تو نیستم که یهو انقد نزدیکم شی و باهام گرم بگیری و یه کار کنی هر دقیقه دوری از تو دلتنگیمو بیشتر کنه... و بعد یهو انقد دور میشی و آخرشم یه دلیل قانع کننده برام نمیاری، راحت باش بگو اگه رو مختم یا برات تکراری ام حداقل تکلیفمو با خودم بدونم!
+انقد چرت و پرت نگو.. تکراری چیه هی گرفتی تو دهنت میگی؟ من عذر خواهی کردم دیگه! لطفا تمومش کن..
÷با یه عذر خواهی تموم شد و رفت آره دیگه از دید شما دخترا همینه.. جالبه!
دستشو از زیر دستش کشید و با عصبانیت جرعه ای از قهوه اش رو نوشید. جسیکا بدون هیچ حرفی به اطراف نگاه کرد.
÷هیچ میدونی چقد نگرانت بودم؟..
+...
÷حالا پات چطوره؟
+خوبه دیگه یه هفته گذشته..
نگاهشو به جیمین دوخت.
+چه رفیقی هستی که یه نمیگی دلم برات تنگ شده بود! هیچ بغلمم نکردی برو گمشو قهرم باهات..
جیمین نگاهش نرم شد، اما هنوز جدیت و کمی شوخ درش پیدا بود.
÷بچه پروی سرتق.. تو بی معرفتی که یه هفته نبودی.. حالا طلبکارم هستی؟
+بله! اگه از دلم در نیاری به جا یه هفته ایندفعه یه ماه کلا نمیام!
یکم خندید و چشم غره رفت. بالاخره جیمین هم خندهٔ کوتاهی سر داد و صندلیشو به صندلیه جسیکا نزدیکتر کرد. دستشو دراز کرد و موهاشو بهم ریخت.
÷واقعا نمیدونم در جوابت چی باید بگم انقد که رو داری تو.. خانوم خانوما درساتو خوندی حالا فردا که مدرسه داری؟
شرایط:
۱۱۵ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۸ تا)
۳۰ بازنشر
ᴘ²⁶
دستشو اروم وسط شلوار روی د*یکش کشید. تهیونگ چشماشو بست و کمی نفس نفس زد، این حس براش ناآشنا و تازه بود. دخترک آب دهنشو قورت داد و اروم انگشتشو روی د*یک فشرد.
پسرک چشماشو باز کرد، قرمز و خمار بود، به لبای قلوه ای دخترک خیره بود، نمیتونست چشم ازشون برداره. بدجوری تشنهٔ لباش بود. اختیارش دست خودش نبود، دستشو از روی پهلوی او تا بالا قفسه سینه اش لمس کرد و یهو دور گلوش آروم حلقه کرد، محکم اونو به شیشه ماشین تکیه داد و فشرد. پیشونیشو به پیشونیش چسبوند و دست دیگشو مچ کرد و سمت چپش روی شیشه گذاشت.
_گفتم تمومش کن...
ولی کو گوش شنوا..جسیکا به کارش ادامه داد و کم کم قلقلش داشت دستش میومد، قطر بزرگشو از روی شلوار حس کرد.
+هیششش... بابایی
دست دیگشو سمت کراوات او برد و اروم اروم شل کرد، تهیونگ کاملا شوکه شده بود، اما در عین حال شدیدا هورنی بود. نمیتونست با دختری که به فرزندی گرفته و حتی سنش هنوز به ۱۸ سال نرسیده سک*س کنه. وجدانش این اجازه رو بهش نداد پس سریعا دوتا مچ دست او را گرفت و برد بالا سرش چسبوند به شیشه، به چشماش عمیقا خیره شد.
_جسیکا... فراموش نکن من پدر توام.. پس اینکارای بی شرمو تمومش کن!
و محکم دستشو ول کرد و عقب کشید. بدون هیچ حرف دیگه ای ماشینو روشن و شروع به حرکت کرد.
جسیکا مات خشکش زده بود و انتظار همچین رفتاریو نداشت، اما وقتی کم کم به خودش اومد متوجهٔ کار احمقانه اش شد، شدیدا سرخ شد و لب پایینشو گاز گرفت. دیگه تو ماشین حرفی بینشون رد و بدل نشد.
زمانی که رسیدن خونه شب شده بود. تهیونگ تو بالکن اتاقش مشغول سیگار کشیدن بود و بدجوری ذهنش درگیره جسیکا و چیزای دیگه بود. با شنیده شدن صدای او، پک عمیقی از سیگارش کشید و سمتش برگشت.
_برو بخواب.. دیروقته
درسته درد داشت اما دیگه کم کم داشت راه رفتنو شروع میکرد، سمتش قدم برداشت و سیگارو از دستش گرفت.
+خوابم نمیبره.. میخوام همین جا پیشت بمونم.
خواست سیگارو نیمه سوخته رو به لبش نزدیک کنه اما دست تهیونگ مانع شد. اخم ریزی بین ابروهاش پیدا بود.
_کی بهت گفت از این زهرماری بکشی؟؟
انداخت زمین و زیر پاش له کرد و سرش پایین بود.
_گفتم برو بخواب..
+متاسفم...
با لحن عذرخواهیه او سرشو اورد بالا و با کنجکاوی نگاهش کرد.
_بابته؟
+امشب .. من واقعا احمقم
با یاداوری داخل ماشین، آهی کشید و اخماش از هم باز شد. دستشو دور شونه های دخترک حلقه و به خودش نزدیکتر کرد.
_اشکالی نداره.. فراموشش میکنیم دخترم اما دلیلش چی بود؟ هوم؟
+دلیلی نداشت فقط... فقط نمیدونم چه فکری با خودم کردم.
_باشه.. بهش فکر نکن
حدود یک هفته گذشت. پاهای جسیکا خوب شده بود و راحت تر از قبل میتونست راه بره.
بعد از مدتها بالاخره با جیمین تماس گرفت و باهم قرار گذاشتن برن بیرون. تقریبا عصر بود که رفتن به یه کافه. جیمین با نگرانی و عصبانیت انگشتشو رو میز تکون میداد. از این عصبی بود که چرا یک هفته، جسیکا نه جواب پیاماشو داده بود و نه زنگاشو. جسیکا دستشو اروم روی دست جیمین گذاشت و صندلیشو به طرفش کشید.
+جیمین.. من که گفتم متاسفم.. حالم خوب نبود و میخواستم بعد اینکه یکم بهتر شدم جوابتو بدم.
÷خب چرا بهم نگفتی؟ یعنی انقد یهو برات غریبه شدم؟؟
+اینطور نیست.. لطفا ازم چیزی نپرس راجبش
÷جسیکا من مسخره ی تو نیستم که یهو انقد نزدیکم شی و باهام گرم بگیری و یه کار کنی هر دقیقه دوری از تو دلتنگیمو بیشتر کنه... و بعد یهو انقد دور میشی و آخرشم یه دلیل قانع کننده برام نمیاری، راحت باش بگو اگه رو مختم یا برات تکراری ام حداقل تکلیفمو با خودم بدونم!
+انقد چرت و پرت نگو.. تکراری چیه هی گرفتی تو دهنت میگی؟ من عذر خواهی کردم دیگه! لطفا تمومش کن..
÷با یه عذر خواهی تموم شد و رفت آره دیگه از دید شما دخترا همینه.. جالبه!
دستشو از زیر دستش کشید و با عصبانیت جرعه ای از قهوه اش رو نوشید. جسیکا بدون هیچ حرفی به اطراف نگاه کرد.
÷هیچ میدونی چقد نگرانت بودم؟..
+...
÷حالا پات چطوره؟
+خوبه دیگه یه هفته گذشته..
نگاهشو به جیمین دوخت.
+چه رفیقی هستی که یه نمیگی دلم برات تنگ شده بود! هیچ بغلمم نکردی برو گمشو قهرم باهات..
جیمین نگاهش نرم شد، اما هنوز جدیت و کمی شوخ درش پیدا بود.
÷بچه پروی سرتق.. تو بی معرفتی که یه هفته نبودی.. حالا طلبکارم هستی؟
+بله! اگه از دلم در نیاری به جا یه هفته ایندفعه یه ماه کلا نمیام!
یکم خندید و چشم غره رفت. بالاخره جیمین هم خندهٔ کوتاهی سر داد و صندلیشو به صندلیه جسیکا نزدیکتر کرد. دستشو دراز کرد و موهاشو بهم ریخت.
÷واقعا نمیدونم در جوابت چی باید بگم انقد که رو داری تو.. خانوم خانوما درساتو خوندی حالا فردا که مدرسه داری؟
شرایط:
۱۱۵ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۸ تا)
۳۰ بازنشر
- ۱۵.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط