Fabric of Love~
Fabric of Love~
P7
با سردرد شدید از مصرف زیاد مشروب بیدار شد
گرمای حضور کسی رو دورش حس میکرد
سرش رو بالا اورد و با دیدن دازای جیغی کشید و سیلی توی گوش آلفا زد
آلفا با گیجی و درد یهویی از خواب پرید
دازای:چ..چیشد؟!
چویا با صورتی سرخ و ترسیده به آلفا نگاه میکرد
چویا:عاشغال روانیییی چرا من تو برهنه کنار هم خوابیده بودیمممم؟؟!؟!؟!؟
دازایی که هنوز خواب بود با گیجی داشت کلمات چویا رو حضم میکرد
دازای:خوب دیشب باهات خوابیدم دیگه!
چویا به محض شدین کلمه های آخر دازای با چهره سرخی به بدنش نگاه کرد انگار از تسلیم شدن بدنش جلوی یه آلفا ناراضی بود
چویا:عوضی...
*کارگاه تولید*
همه اش سعی میکرد خاطرات دیشب رو حذف کند ولی خوب کی گفته جواب میده؟
سوال های ترسناک و استرس آوری بهش الهام میشدن
جواب برادرش را چه میداد؟
اگر بلایی بد تر به سرش بیاید چه؟
چه گونه گردنش رو مخفی کند؟
به محض آمدن سوال آخر دستش روی گردنش نشست
لعنتی به آلفای دیشبی فرستاد و چسب زخمی روش گذاشت و شروع به ادامه کارش کرد
آلی:چویا!چقدر دیگه از در جیبا مونده؟
به آلی نگاهی کرد و به سبد کنارش نگاه کرد که فقط اندکی درش باقی ماده بود
چویا:فقط یکم دیگه مونده..
آلی:خیله خوب زود تمامش کن
فقط چشم آرومی گفت و شروع کرد به سریع تر کار کردن
سه ساعت بعد*
چویا:آخ!
به دستش نگاه انداخت
بخاطر بی دقتی اش دستش بخاطر سوزن چرخ زخمی شد
(هورا:نگم چه دردی داره_)
سعی کرد جلوی خون ریزی رو بگیره ولی فقط دردش بیشتر میشد
آتسوشی:چویا؟!خوبی؟!
آتسوشی نگاهی به خونی که از دست چویا سرچشمه میگرفت کرد و به سمت جعبه کمک های اولیه رفت
چسب زخم را دور انگشتش بست و زخم رو زدعفونی کرد
آتسوشی:این طوری دردش آروم میگیره..بهتری؟
چویا سری تکون داد و فقط سکوت کرد
آتسوشی به پوکر بودن دوستش نگاه کرد امروز کلا حرف نمیزد و فقط توی فکر بود
آتسوشی:چویا؟..امروز اصلا حرف نزدی و هیچی هم نخوردی...میخوای امروز تا خونه باهات بیام..؟
چویا سرش رو به نشانه نه تکان داد ولی مگر دوستش آروم میگرفت یا به حرفش گوش میداد؟
پایان کار*
آتسوشی مثل مادری که میترسه بچش گم بشه دست چویا رو گرفته بود و تا خونه باهاش می آمد
چویا:آتسوشی..واقعا نیاز نی_
آتسوشی:خیلی هم نیازه!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
P7
با سردرد شدید از مصرف زیاد مشروب بیدار شد
گرمای حضور کسی رو دورش حس میکرد
سرش رو بالا اورد و با دیدن دازای جیغی کشید و سیلی توی گوش آلفا زد
آلفا با گیجی و درد یهویی از خواب پرید
دازای:چ..چیشد؟!
چویا با صورتی سرخ و ترسیده به آلفا نگاه میکرد
چویا:عاشغال روانیییی چرا من تو برهنه کنار هم خوابیده بودیمممم؟؟!؟!؟!؟
دازایی که هنوز خواب بود با گیجی داشت کلمات چویا رو حضم میکرد
دازای:خوب دیشب باهات خوابیدم دیگه!
چویا به محض شدین کلمه های آخر دازای با چهره سرخی به بدنش نگاه کرد انگار از تسلیم شدن بدنش جلوی یه آلفا ناراضی بود
چویا:عوضی...
*کارگاه تولید*
همه اش سعی میکرد خاطرات دیشب رو حذف کند ولی خوب کی گفته جواب میده؟
سوال های ترسناک و استرس آوری بهش الهام میشدن
جواب برادرش را چه میداد؟
اگر بلایی بد تر به سرش بیاید چه؟
چه گونه گردنش رو مخفی کند؟
به محض آمدن سوال آخر دستش روی گردنش نشست
لعنتی به آلفای دیشبی فرستاد و چسب زخمی روش گذاشت و شروع به ادامه کارش کرد
آلی:چویا!چقدر دیگه از در جیبا مونده؟
به آلی نگاهی کرد و به سبد کنارش نگاه کرد که فقط اندکی درش باقی ماده بود
چویا:فقط یکم دیگه مونده..
آلی:خیله خوب زود تمامش کن
فقط چشم آرومی گفت و شروع کرد به سریع تر کار کردن
سه ساعت بعد*
چویا:آخ!
به دستش نگاه انداخت
بخاطر بی دقتی اش دستش بخاطر سوزن چرخ زخمی شد
(هورا:نگم چه دردی داره_)
سعی کرد جلوی خون ریزی رو بگیره ولی فقط دردش بیشتر میشد
آتسوشی:چویا؟!خوبی؟!
آتسوشی نگاهی به خونی که از دست چویا سرچشمه میگرفت کرد و به سمت جعبه کمک های اولیه رفت
چسب زخم را دور انگشتش بست و زخم رو زدعفونی کرد
آتسوشی:این طوری دردش آروم میگیره..بهتری؟
چویا سری تکون داد و فقط سکوت کرد
آتسوشی به پوکر بودن دوستش نگاه کرد امروز کلا حرف نمیزد و فقط توی فکر بود
آتسوشی:چویا؟..امروز اصلا حرف نزدی و هیچی هم نخوردی...میخوای امروز تا خونه باهات بیام..؟
چویا سرش رو به نشانه نه تکان داد ولی مگر دوستش آروم میگرفت یا به حرفش گوش میداد؟
پایان کار*
آتسوشی مثل مادری که میترسه بچش گم بشه دست چویا رو گرفته بود و تا خونه باهاش می آمد
چویا:آتسوشی..واقعا نیاز نی_
آتسوشی:خیلی هم نیازه!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
- ۱۰۲
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط