فیک

☆BETWEEN US☆

P♡24
__________

*هوا تو راهرو سنگین بود، انگار یه خبر مهم و ناگفته بین بچه‌ها می‌چرخید. هاری همین‌که قدم گذاشت تو مدرسه، متوجه شد. پچ‌پچ‌ها، نگاه‌های گذرا، سکوت‌های ناگهانی. چشم‌هاش که هنوز از گریه‌های شب قبل یه‌کم پف کرده بود و بی‌حال به نظر می‌رسید، سعی می‌کردن این حس غریبه رو درک کنن.
وقتی به سمت راه‌پله‌ها رفت، صداها واضح‌تر شد. صدای بچه‌های سال بالایی که از طبقه‌ی بالا می‌اومد....*

"هی شنیدی؟تهیونگ امروز صبح رفته"

"رفته؟!"

"اره مثل اینکه کار خانوادش جور شده و مهاجرت کرده آمریکا"

*با شنیدن جمله هاشون لحظه ای دلم ریخت..آمریکا؟..یعنی...واقعا رفته؟...چرا اینقدر یهویی؟بدون هیچ خداحافظی...چطور...تونست؟*

"شنیدم یه دختره از سال اول ها هم بهش اعتراف کرده"

"جدی کی؟"

*با شنیدن شایعه پخش شده گونه هام از خجالت قرمز شد..نکنه...کسی فهمیده باشه؟کسی دیده باشه؟..امکان نداشت مطمعین بود اخرین نفر از اونجا خارج شده بود...*

"نمیدونم مثل اینکه اخرای شب رفته عمارت کیم و بهش اعتراف کرده...میگن خیلی لاکچری بود"

"حالا قبولش کرده؟"

"آره"

یه نفر دیگه به جمعشون اضافه شد"دختره اسمش..ک..کانگ؟..."

"کانگ یه جین؟همون دختر معروف؟"

*..چ...چی...کانگ...کانگ یه جین به تهیونگ اعتراف کرده بود؟...یعنی...دیشب تهیونگ...دوتا اعتراف گرفته بود؟...اگه..اونو قبول کرده یعنی الان توی رابطن؟...

با اشک کوچیکی که دوباره از چشم چپم افتاد سریع به طرف کلاس رفتم و با یه جین که مغرور روی صندلی نشسته بود و به سوالای دخترایی که دورش با علاقه گوش میدادن جواب میداد مواجه شدم...دخترا سوالات مختلفی میپرسیدن که باعث میشد هر لحظه بیشتر قلبم خورد بشه و جواب اون سوالات نمک روی زخمم بود*

"جدی بهش اعتراف کردیی؟؟"

_اره...الان باهم قرار میزاریم

"وقتی اعتراف کردی چیکار کرد؟"

_خب...اولش شکه شد ولی بعد از کمرم گرفت و بغلم کرد😌

"صبر کن صبر کن...همدیگه رو بوسیدین؟؟"

_...اره...راستش...دیشبو باهم گذروندیم


*دیگه تحمل شنیدن صحبت هاشو نداشتم...اینکه هر لحظه بیشتر داشت در مورد اعترافش میگفت...آروم به سمتش رفتم که باعث شد دخترای دورش متوجه بشن و آروم دور بشن*

+...تو...به تهیونگ...اعتراف کردی؟حقیقت داره؟...

_...ها..هاری...

+باهاش تو رابطه ای؟

_(با افاده بلند شد و دستی به موهای هاری کشید)...پس..فکر کردی کیم تهیونگ...پسر خاندان کیم..پسر رئیس شرکت ZAIRON ...قراره عاشق تو بشه؟(با نیشخند)

+..م..منظورت چیه؟...

_لیم هاری...بعضی آدما برای دنیای ما ساخته نشدن...مثل تو...هر چقدر هم که بخوای بهشون نزدیک بشی...بیشتر بوی گند خاک و حیوونای روستا میدن_

+این حقیقت نداره!...تو...تو دوستم بودی

_تو زیادی ساده ای سومی...اینجا چیزی به اسم دوست وجود نداره...(با نیشخند از کنارش رد شد)....راستی...خدمتکار عمارتمون تازگیا مریض شده...به نظرم مادرت میتونه جاشو پر کنه و بتونه برات حداقل یه کیف جدید بخره

*با حرف های یه جین تمام کلاس شروع به خندیدن به هاری کردن هاری اول حتی نفهمید کی خندید.
فقط صداها را شنید؛ یکی دو نفر، بعد چند نفر، بعد کل کلاس. خنده‌ها آرام شروع شدند و بعد مثل موجی کثیف پخش شدند، از یک گوشه به گوشه‌ی دیگر، و هر بار که بالا می‌رفتند، چیزی در سینه‌اش بیشتر فرو می‌ریخت.

صورتش داغ شد، اما دست‌ها و پاهایش یخ کردند.
آن‌قدر که انگار بدنش دو تکه شده بود؛ بیرونش می‌سوخت، درونش می‌لرزید. نگاهش به میز افتاده بود، به خط‌خطی‌های روی چوب، به هیچ‌چیز. نمی‌توانست سرش را بالا بیاورد، چون می‌ترسید اگر نگاه کسی را ببیند، آخرین ذره‌ی طاقتِش هم بریزد.

بدتر از خنده‌ها، آن سکوتی بود که بعدش می‌آمد و دوباره می‌شکست.
همان لحظه‌هایی که می‌فهمید همه فهمیده‌اند، همه دیده‌اند، و حالا هیچ‌کس قرار نیست نجاتش بدهد.

گلویش بسته شده بود.
نه می‌توانست حرف بزند، نه می‌توانست نفس بکشد درست و حسابی. چشم‌هایش می‌سوختند، اما اشک‌ها هنوز نمی‌ریختند؛ انگار حتی گریه هم از او خجالت می‌کشید. دستش را محکم دور بند کیفش فشار داد تا شاید خودش را نگه دارد، اما انگشت‌هایش می‌لرزیدند.

احساس می‌کرد کوچک شده.
نه فقط جلوی کلاس، بلکه انگار جلوی خودش هم.
انگار چیزی که از ته دل گفته بود، چیزی که با تمام ترسش بیرون کشیده بود، جلوی همه له شده بود و حالا او مانده بود با قلبی که زیر خنده‌ی دیگران ترک برداشته بود.

و تلخ‌ترین بخشش این بود که هاری حتی از خنده‌ها بیشتر، از این می‌ترسید که بعد از امروز دیگر هیچ‌چیز درونش مثل قبل نماند.

_________________
دیدگاه ها (۱۵)

سناریو: وقتی یکی میاد و جلوی اونا بهت اعتراف می‌کنه :نامجون ...

پارت ۵۵╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت بعد | مربی ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.2کانگ وو:چرا بهم چ...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

𓆩♡𓆪 ریکشن BTS وقتی می‌خوان بهمون اعتراف کنن…ولی قبل از اینکه...

#ترد شده من پـــــارتـــــ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط