تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

بعد از شام باکوگو رفت توی اتاق خودش و در رو قفل کرد بعد خودشو روی تخت پرت کرد...دستش رو روی چشمام گذاشت و با عصبانیت...با خودش زمزمه کرد: احمق! چرا میخواد واسه جون من بمیره!؟ قدر جون خودشو نمیدونه!؟

انقدر این زمزمه ها ادامه پیدا کرد تا بالاخره باکوگو خوابش برد...اما ای کاش خوابش نمی‌برد!...

ذهن باکوگو: من کجام؟!...چرا دهنم باز نمیشه؟!...وایسا ببینم! این دیگه چه کوفته!؟💢

باکوگو توی یه مه غلیظ مشکی گیر افتاده بود...دقیقا مثل ایزوکو اون اوایل که با صاحبان قبلی دیدار میکرد!

؟: خوش اومدی کاتسوکی باکوگو

ذهن باکوگو: این دیگه کیه؟!💢...

؟: لابد برات سوال شده من کیم...نه؟...خب تو میتونی منو کودو صدا کنی...به هر حال...من نیومدم اینجا حرف بزنیم...تو با اسم میدوریا ایزوکا آشنایی داری، نه؟

باکوگو برای لحظه ای سر جاش خشک شد! اون اسم ایزوکا رو از کجا میدونست؟!

۲: من کاملا آگاهم که توی حرف زدن و ابراز احساسات افتضاحی...اما باید بدونی تو با اون حرفی که زدی دوباره اون حس تلخ رو توی وجود اون جاری کردی

ذهن باکوگو: حس تلخ؟ دوباره؟...این احمق داره چی زر زر میکنه!؟💢

۲: اول از اینجا شروع میکنم که...ایزوکا اون کسی که توی خاطراتت داری نیست

باکوگو: ؟!...
دیدگاه ها (۱۶)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

سناریو باکودکو

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: ...

خوب پارت ۲ :::::

عاشقان مرگ

سناریو هنتای از ریندو ..

#pain#P¹⁰⁹#Season²برای تهیونگ سوال شد که چرا صورتش رو نکشیده...

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط