آن روزهـا هر ســایه رنگـش ارغـوانی بود در گـاری ِ هر دوره
آن روزهـا هر ســایه رنگـش ارغـوانی بود در گـاری ِ هر دوره گردی مهـــربانی بودپشت ِ تمـام ِ بامـــها باران که نخ میداد هر بــادبـادک بـاله اش رنگین کمانی بوددر شُرشُر ِ فــوّاره اش پروانه میرقصیـــد آن حوض ِ کاشی که به دورش شمعدانی بودشبهای ِ برفی دور ِ کرسی، قصـه و چـایی مادربـــزرگ و عینــکی ته استـــکانی بوددر روزهــای ِ آخـــر ِ اسفنــد، پشت ِ ابر خورشیــد هم آماده ی ِ خــانه تکانی بود
با پول ِ آن ژاکت برای ِ عیــدمان می بافت مـادر که سهمش یک النگو از جوانی بودبابا که نان میداد و مشـق ِ شب ورق میخورد هر پینــه ی ِ دستش سوال ِامتحـانی بودهمبـازیان ِ پابرهـنه: پرهیـاهو، شــاد هر کـوچه ی ِ خاکی هوایش آسـمانی بوددعوایمان میشد به شوخی قهــــــر میکردیم یک توپ کـارش آن وسـط پادرمیــانی بودقلّک شـ کـ ســ تـ ن را بلد بودیم و دل را نه گاهی تمـام ِ دلخوشی یک ده قرانی بودتا چشم را بستیم خوشـبختی از اینجا رفت این گم شدن چون برق و بادی ناگهـانی بودای کــاش کفش ِ کوچک ِ ما باز برمیـگشت ای کـــاش میشد کـودکی ها جاودانی بود
با پول ِ آن ژاکت برای ِ عیــدمان می بافت مـادر که سهمش یک النگو از جوانی بودبابا که نان میداد و مشـق ِ شب ورق میخورد هر پینــه ی ِ دستش سوال ِامتحـانی بودهمبـازیان ِ پابرهـنه: پرهیـاهو، شــاد هر کـوچه ی ِ خاکی هوایش آسـمانی بوددعوایمان میشد به شوخی قهــــــر میکردیم یک توپ کـارش آن وسـط پادرمیــانی بودقلّک شـ کـ ســ تـ ن را بلد بودیم و دل را نه گاهی تمـام ِ دلخوشی یک ده قرانی بودتا چشم را بستیم خوشـبختی از اینجا رفت این گم شدن چون برق و بادی ناگهـانی بودای کــاش کفش ِ کوچک ِ ما باز برمیـگشت ای کـــاش میشد کـودکی ها جاودانی بود
- ۷۷۲
- ۱۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط