پارت ۴ آوای عشق
#رکسانا
داشتم آواز میخوندم... نمیدونم چرا انقدر این آهنگ بهم آرامش میده... واقعا دوسش دارم. احساس کردم یکی پشت سرمه با شک و تردید برگشتم و به پشتم نگاه کردم. کسی نبود...
من:« آی... رکسانا خیالاتی شدیا!... آخه میخواد وایسه ترو نگاه کنه...
#کوک
وای خدا این دختر فوق العادس... باید ببینم قبول میشه یا نه... رفتم سمت اتاق مدیر... در زدم.
مدیر:« بفرمایید.
رفتم داخل.
من:« آه.. سلام.
مدیر:« سلام جونگ کوک.
من:« آم... چیزه میخواستم ببینم این دختری که تازه اومده کمپانی قبول میشه یا نه؟.
مدیر:« منظورت رکساناست؟ آه... آره قبول میشه... اون فوق العادس... تا بحال فکرشم نمیکردم یه دختر خارجی انقدر استعداد داشته باشه.
من:« پس اسمش رکساناست... آم اهل کدوم کشوره؟.
مدیر:« ایران.
من:« ایران!.
باورم نمیشد که اون اهل ایران باشه...
مدیر:« بله... میخوای عکساش و ببینی؟.
من:« بله میتونم ببینم؟.
مدیر:« البته...
رفتم نزدیک. موبایلش و در آورد. عکسارو یکی یکی جلو میزد و بهم نشون میداد. باورم نمیشد اون حتا جلوم دوربینم فوق العاده بود.
من:« ممنون... من دیگه میرم.
مدیر:« باشه... میتونی بری.
از اتاق مدیر اومدم بیرون... خیلی خوشحال بودم... واقعا خوشحال بودم که دیدمش. بهش چیزی نمیگم باید خودش بفهمه..............
ادامه پارت بعد
لایک و کامنت فراموش نشه عشقا💕
داشتم آواز میخوندم... نمیدونم چرا انقدر این آهنگ بهم آرامش میده... واقعا دوسش دارم. احساس کردم یکی پشت سرمه با شک و تردید برگشتم و به پشتم نگاه کردم. کسی نبود...
من:« آی... رکسانا خیالاتی شدیا!... آخه میخواد وایسه ترو نگاه کنه...
#کوک
وای خدا این دختر فوق العادس... باید ببینم قبول میشه یا نه... رفتم سمت اتاق مدیر... در زدم.
مدیر:« بفرمایید.
رفتم داخل.
من:« آه.. سلام.
مدیر:« سلام جونگ کوک.
من:« آم... چیزه میخواستم ببینم این دختری که تازه اومده کمپانی قبول میشه یا نه؟.
مدیر:« منظورت رکساناست؟ آه... آره قبول میشه... اون فوق العادس... تا بحال فکرشم نمیکردم یه دختر خارجی انقدر استعداد داشته باشه.
من:« پس اسمش رکساناست... آم اهل کدوم کشوره؟.
مدیر:« ایران.
من:« ایران!.
باورم نمیشد که اون اهل ایران باشه...
مدیر:« بله... میخوای عکساش و ببینی؟.
من:« بله میتونم ببینم؟.
مدیر:« البته...
رفتم نزدیک. موبایلش و در آورد. عکسارو یکی یکی جلو میزد و بهم نشون میداد. باورم نمیشد اون حتا جلوم دوربینم فوق العاده بود.
من:« ممنون... من دیگه میرم.
مدیر:« باشه... میتونی بری.
از اتاق مدیر اومدم بیرون... خیلی خوشحال بودم... واقعا خوشحال بودم که دیدمش. بهش چیزی نمیگم باید خودش بفهمه..............
ادامه پارت بعد
لایک و کامنت فراموش نشه عشقا💕
۱۲.۶k
۱۱ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.