و چه زیبا بود آغازو چه تلخ بود پایان من....

و چه زیبا بود آغازو چه تلخ بود پایان من....
خود بودمو خود وهیچ رهگذری در میان امواج دریایم نبود...

میتاختمو پیش میرفتم بدون هیچ ترسی از زمان و تاریخ عبرتم...

بودم تاکه آزاد کنم وهمی که نه تارش معلوم بود نه پودش....

میرفتمو میرفتم...

شاد در کنار عشق به خود...

عشق به او...

اما نمیدانستم که یک روز دریای شوق شن های زیر پایم را خالی میکند و مرا در کنار صخره های سخت زمان تنها میگذارد...

کاش میدانستم که شن ها هیچ وقت با ما نیستند...

امروز مینگرم که شیرینی دیروز کجا و تلخی امروز کجا...

باشد که من دیگر بر روی هیچ شنی قدم نگذارمو و بر آسمانش پرواز نکنم....
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط