پارت چهارم
پارت چهارم
یورانگ: خیله خب دیگه حالا برو دنبال کارِت منم میرم سر کلاسم الان کلاس دیگم شروع میشه. جونگ کوک: عقل کل منو تو هم کلاسییم یعنی منم الان کلاس دارم. یورانگ:عععهه راست میگی ها حواسم نبود پس راه بیوفت تا دیرمون نشده
جونگ کوک؛ باشه فقط زود بیا چون دوست ندارم روز اول به خاطر تو توبیخ بشم. یورانگ:یه جوری میگی انگار خودت خیلی سریعی ، اصلا بیا تا کلاس مسابقه بدیم اوکی؟ جونگ کوک: اوکی حالا میبینیم کی سریعه😏😏😏 یورانگ : خب حاضری؟؟ جونگ کوک : اره یورانگ: ۱......۲......۳ حرکت
از زبان جونگ کوک: شروع کردیم به دویدن با تمام سرعتم داشتم میدوییدم که یهو دیدم یو رانگ از کنارم رد شدو صورتشو برگردوند سمت منوزبونشو آورد بیرون😜😜😜😜خیلی حرسم گرفت ولی با اتفاقی که افتاد سریع وایستادم.
یکی از بچه های قلدر و کخ ریز مدرسه وقتی یورانگ روش به من بود با کتاب پونصد صفحه ایش زد به سر یورانگ و چون یورانگم داشته میدوییده شدت بر خوردضربه بیشتر شده و به قدری زیاد بوده که بیهوش شد و وسط راهرو افتاد.
با عصبانیت رفتم سمت پسر و گفتم: چوی دال پوی عوضی چرا این کا رو کردی؟ دال پو:چون داشت وسط راهرو میدویید و این اعصابمو خورد کرد. جونگ کوک:راهرو رو که نخریدی دوست داشته بدوه اصلا به تو چه مربوطه. بعدم یه مشت محکم زدم تو صورتش که پرت شد روی زمین،منم رفتم سمت دایون که بیهوش افتاده بود. یه دستمو گذاشتم زیر کمرش و دست دیگمو گذاشتم زیر زانو هاش و بلندش کردم . همه بچه هایی که اونجا بودن داشتم با تعجب بهم نگاه میکردنو تو گوش هم زمزمه میکردن منم محلشون ندادمو رومو کردم سمت دال پو و گفتم......
بچه ها لایک و کامنت فراموش نشه 😘😘😘😘😘😘
یورانگ: خیله خب دیگه حالا برو دنبال کارِت منم میرم سر کلاسم الان کلاس دیگم شروع میشه. جونگ کوک: عقل کل منو تو هم کلاسییم یعنی منم الان کلاس دارم. یورانگ:عععهه راست میگی ها حواسم نبود پس راه بیوفت تا دیرمون نشده
جونگ کوک؛ باشه فقط زود بیا چون دوست ندارم روز اول به خاطر تو توبیخ بشم. یورانگ:یه جوری میگی انگار خودت خیلی سریعی ، اصلا بیا تا کلاس مسابقه بدیم اوکی؟ جونگ کوک: اوکی حالا میبینیم کی سریعه😏😏😏 یورانگ : خب حاضری؟؟ جونگ کوک : اره یورانگ: ۱......۲......۳ حرکت
از زبان جونگ کوک: شروع کردیم به دویدن با تمام سرعتم داشتم میدوییدم که یهو دیدم یو رانگ از کنارم رد شدو صورتشو برگردوند سمت منوزبونشو آورد بیرون😜😜😜😜خیلی حرسم گرفت ولی با اتفاقی که افتاد سریع وایستادم.
یکی از بچه های قلدر و کخ ریز مدرسه وقتی یورانگ روش به من بود با کتاب پونصد صفحه ایش زد به سر یورانگ و چون یورانگم داشته میدوییده شدت بر خوردضربه بیشتر شده و به قدری زیاد بوده که بیهوش شد و وسط راهرو افتاد.
با عصبانیت رفتم سمت پسر و گفتم: چوی دال پوی عوضی چرا این کا رو کردی؟ دال پو:چون داشت وسط راهرو میدویید و این اعصابمو خورد کرد. جونگ کوک:راهرو رو که نخریدی دوست داشته بدوه اصلا به تو چه مربوطه. بعدم یه مشت محکم زدم تو صورتش که پرت شد روی زمین،منم رفتم سمت دایون که بیهوش افتاده بود. یه دستمو گذاشتم زیر کمرش و دست دیگمو گذاشتم زیر زانو هاش و بلندش کردم . همه بچه هایی که اونجا بودن داشتم با تعجب بهم نگاه میکردنو تو گوش هم زمزمه میکردن منم محلشون ندادمو رومو کردم سمت دال پو و گفتم......
بچه ها لایک و کامنت فراموش نشه 😘😘😘😘😘😘
۱۴.۴k
۲۱ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.