وارث
part 4
*فلش بک*
[هفته دوم شروع سال دوم در یو ای]
(از زبان جیرو):
یک هفته از شروع سال دوم میگذره و ما دوباره با آیزاوا-سنسی افتادیم. شینتو هم جای آئویاما اومده. و خوشبختانه همه سالمن.
وقتی آیزاوا-سنسی وارد کلاس شد انگار نسبت به بقیه روز ها عصبی تر و بی حوصله تر بود. همه این موضوع رو فهمیدن برای همین سریع ساکت شدن
آیزاوا "خب... به درخواست مدیر نزو قراره یک دانشآموز انتقالی به کلاستون اضافه بشه. به نفعتونه درست رفتار کنید."
همین جمله کافی بود تا بچه ها مشتاق بشن و راجب دانشآموز جدید کلی سوال بپرسن، مخصوصا مینتا و آشیدو.
آشیدو: جدی؟ از کدوم دبیرستان منتقل شده؟ اسمش چیه؟
اوروراکا: *رو به مومو* بنظر هیجان انگیز میاد
مومو: *تایید*
مینتا: دل تو دلم نیس بغلش کنم *آب از دهنش آویزون شده بود و با دستهاش حالت فشردن *گیلاس ها* رو نشون میداد*
کل کلاس همهمه شده بود که یهو آیزاوا-سنسی کوسه اش را فعال کرد (موهاش توی هوا شناور شد و چشماش اون هاله قرمز رو به خودش گرفت) و همه از ترس خفه شدن. واسه یه پیرمردی که یه پا و یه چشم رو توی جنگ از دست داده بود هنوز هم زیادی ترسناک بود و جذبه داشت.
بعد از ۵ دقیقه تقه آرومی به در خورد و فردی که پشت در بود با اجازه آیزاوا-سنسی وارد شد. نگاهم مستقیم بسمت دست هاش رفت که باندپیچی شده بود. عالیه. یه قلدر دیگه. مطمئنم قراره باکوگو کلی تو سر و کله هم بزنن. یونیفرمش خیلی شبیه به مال ما بود فقط دامنش طوسی و بلند تر بود. موهای سفیدی داشت و حالت شلخته دور صورتش ریخته بود و زمانی که برگشت رو به کلاس تا خودش رو معرفی کنه من تازه چهرش رو دیدم. تاحالا ندیده بودمش ولی یک حس آشنایی بهش داشتم. مخصوصا چشم هاش. "آکیرا هستم. خوشبختم."
صداش خیلی آروم و مخملی بود. همین؟ فکر میکردم الان میخواد کلی شاخ و شونه بکشه. بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت و پشت میز خالی ته کلاس نشست. ولی یجورایی انگار هرج و مرج عمیقی زیرش خوابیده. شاید خوابش میاد. به ظاهرش هم میخورد.
یهو صدای دنکی درومد "همین؟ نمیخوای چیزی راجب فامیلیت یا کوست بگ-" قبل از اینکه ادامه بده نرمه گوشم را داخل گوشش کردم "ساکت شو!" (دنکی پشت میز کنار جیرو میشینه) آشیدو همراهیم کرد "راست میگه. بزار هروقت راحت بود بگه."
ایدا "به کلاس ۲ای خوش اومدی آکیرا_سان."
متوجه شدم که میدوریا خیلی وقته ساکته. بهش نگاه کردم. باز داشت زیرلب پچپچ میکرد. عجیب غریب.
آکیرا سر زنگ تفریح ها خیلی حرف نمیزد و بیشتر اوقات خواب بود. اگرهم کسی میرفت سمتش با چندتا کلمه کوتاه بحث رو تموم میکرد. سر تمرین ها هم از کوسش استفاده نمیکرد. زمان کارورزی هم چندباری دیدمش. اون موقع هم هیچی. کم کم حس کنجکاویم گل کرد و سعی کردم آروم آروم نزدیکش بشم. تو مسائل درسی خیلی ازش کمک میخواستم. حتی اگر لازمش نداشتم. این دختر خیلی نابغست. اصلا انتظار نداشتم. کسی که اینقدر سر کلاس میخوابه اینقدر درسش خوب باشه. همیشه واسم جالب بود بدونم چی شد که رابطش با کیریشیما و شینسو خوب شد. هیچ وقت نفهمیدم. هیچکس نفهمید. هروقت کسی از شینسو یا کیریشیما سوال میکرد باکوگو دعوا راه مینداخت. البته همیشه با آکیرا دعوا داشت. هرچند که عادی بود. اون با همه دعوا داشت. ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم آکیرا اصلا اهل دعوا نبود.
امروز وقتی آیزاوا-سنسی گفت کل روز تمرین داریم اون اولین چیزی بود که تو ذهنم اومد. سرم رو برگردونوم تا نگاهش کنم. هیچی. خیلی عادی داشت گوش میداد. ولی وقتی داشتم از کلاس خارج میشدم دیدم داره ناخن شست دستش رو میخوره. داخل رختکن هم انگار ذهنش بدجور مشغول بود. واسه همین رفتم پیشش. از اونجایی که هروقت سر کلاس میخواستم مقدمه بچینم میگفت سریع حرفم رو بزنم بدون مقدمه درحالی که لباس عوض میکردیم گفتم "میدونی... خب... واست یه پیشنهاد دارم. تو این مدت کوتاه متوجه شدم که نمیخوای از کوست استفاده کنی. و موقع اومدن از یکی از معلم ها شنیدم اولین تمرینمون یه مسابقه گروهی-" بدون اینکه منتظر بمونه که حرفم رو تموم کنم با لحن خسته و آرومی گفت "هستم." و درحالی که دکمه لباس تمرینی مخصوص UA رو میبست زودتر از همه از رختکن خارج شد. اون حتی صبر نکرد ببینه من چی میگم. کم کم دارم فکر میکنم کوسش پیشگویی چیزیه. بگذریم...
منم سریع لباسم رو عوض کردم و همراه دخترا رفتم زمین تمرین
*زمین تمرین*
...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #سناریو #فن_فیک #باکوگو #جیرو #ایدا #آشیدو #میدوریا #شیگاراکی #آیزاوا #مدرسه_قهرمانانه_من #شینسو #کیریشیما #اوروراکا
*فلش بک*
[هفته دوم شروع سال دوم در یو ای]
(از زبان جیرو):
یک هفته از شروع سال دوم میگذره و ما دوباره با آیزاوا-سنسی افتادیم. شینتو هم جای آئویاما اومده. و خوشبختانه همه سالمن.
وقتی آیزاوا-سنسی وارد کلاس شد انگار نسبت به بقیه روز ها عصبی تر و بی حوصله تر بود. همه این موضوع رو فهمیدن برای همین سریع ساکت شدن
آیزاوا "خب... به درخواست مدیر نزو قراره یک دانشآموز انتقالی به کلاستون اضافه بشه. به نفعتونه درست رفتار کنید."
همین جمله کافی بود تا بچه ها مشتاق بشن و راجب دانشآموز جدید کلی سوال بپرسن، مخصوصا مینتا و آشیدو.
آشیدو: جدی؟ از کدوم دبیرستان منتقل شده؟ اسمش چیه؟
اوروراکا: *رو به مومو* بنظر هیجان انگیز میاد
مومو: *تایید*
مینتا: دل تو دلم نیس بغلش کنم *آب از دهنش آویزون شده بود و با دستهاش حالت فشردن *گیلاس ها* رو نشون میداد*
کل کلاس همهمه شده بود که یهو آیزاوا-سنسی کوسه اش را فعال کرد (موهاش توی هوا شناور شد و چشماش اون هاله قرمز رو به خودش گرفت) و همه از ترس خفه شدن. واسه یه پیرمردی که یه پا و یه چشم رو توی جنگ از دست داده بود هنوز هم زیادی ترسناک بود و جذبه داشت.
بعد از ۵ دقیقه تقه آرومی به در خورد و فردی که پشت در بود با اجازه آیزاوا-سنسی وارد شد. نگاهم مستقیم بسمت دست هاش رفت که باندپیچی شده بود. عالیه. یه قلدر دیگه. مطمئنم قراره باکوگو کلی تو سر و کله هم بزنن. یونیفرمش خیلی شبیه به مال ما بود فقط دامنش طوسی و بلند تر بود. موهای سفیدی داشت و حالت شلخته دور صورتش ریخته بود و زمانی که برگشت رو به کلاس تا خودش رو معرفی کنه من تازه چهرش رو دیدم. تاحالا ندیده بودمش ولی یک حس آشنایی بهش داشتم. مخصوصا چشم هاش. "آکیرا هستم. خوشبختم."
صداش خیلی آروم و مخملی بود. همین؟ فکر میکردم الان میخواد کلی شاخ و شونه بکشه. بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت و پشت میز خالی ته کلاس نشست. ولی یجورایی انگار هرج و مرج عمیقی زیرش خوابیده. شاید خوابش میاد. به ظاهرش هم میخورد.
یهو صدای دنکی درومد "همین؟ نمیخوای چیزی راجب فامیلیت یا کوست بگ-" قبل از اینکه ادامه بده نرمه گوشم را داخل گوشش کردم "ساکت شو!" (دنکی پشت میز کنار جیرو میشینه) آشیدو همراهیم کرد "راست میگه. بزار هروقت راحت بود بگه."
ایدا "به کلاس ۲ای خوش اومدی آکیرا_سان."
متوجه شدم که میدوریا خیلی وقته ساکته. بهش نگاه کردم. باز داشت زیرلب پچپچ میکرد. عجیب غریب.
آکیرا سر زنگ تفریح ها خیلی حرف نمیزد و بیشتر اوقات خواب بود. اگرهم کسی میرفت سمتش با چندتا کلمه کوتاه بحث رو تموم میکرد. سر تمرین ها هم از کوسش استفاده نمیکرد. زمان کارورزی هم چندباری دیدمش. اون موقع هم هیچی. کم کم حس کنجکاویم گل کرد و سعی کردم آروم آروم نزدیکش بشم. تو مسائل درسی خیلی ازش کمک میخواستم. حتی اگر لازمش نداشتم. این دختر خیلی نابغست. اصلا انتظار نداشتم. کسی که اینقدر سر کلاس میخوابه اینقدر درسش خوب باشه. همیشه واسم جالب بود بدونم چی شد که رابطش با کیریشیما و شینسو خوب شد. هیچ وقت نفهمیدم. هیچکس نفهمید. هروقت کسی از شینسو یا کیریشیما سوال میکرد باکوگو دعوا راه مینداخت. البته همیشه با آکیرا دعوا داشت. هرچند که عادی بود. اون با همه دعوا داشت. ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم آکیرا اصلا اهل دعوا نبود.
امروز وقتی آیزاوا-سنسی گفت کل روز تمرین داریم اون اولین چیزی بود که تو ذهنم اومد. سرم رو برگردونوم تا نگاهش کنم. هیچی. خیلی عادی داشت گوش میداد. ولی وقتی داشتم از کلاس خارج میشدم دیدم داره ناخن شست دستش رو میخوره. داخل رختکن هم انگار ذهنش بدجور مشغول بود. واسه همین رفتم پیشش. از اونجایی که هروقت سر کلاس میخواستم مقدمه بچینم میگفت سریع حرفم رو بزنم بدون مقدمه درحالی که لباس عوض میکردیم گفتم "میدونی... خب... واست یه پیشنهاد دارم. تو این مدت کوتاه متوجه شدم که نمیخوای از کوست استفاده کنی. و موقع اومدن از یکی از معلم ها شنیدم اولین تمرینمون یه مسابقه گروهی-" بدون اینکه منتظر بمونه که حرفم رو تموم کنم با لحن خسته و آرومی گفت "هستم." و درحالی که دکمه لباس تمرینی مخصوص UA رو میبست زودتر از همه از رختکن خارج شد. اون حتی صبر نکرد ببینه من چی میگم. کم کم دارم فکر میکنم کوسش پیشگویی چیزیه. بگذریم...
منم سریع لباسم رو عوض کردم و همراه دخترا رفتم زمین تمرین
*زمین تمرین*
...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #سناریو #فن_فیک #باکوگو #جیرو #ایدا #آشیدو #میدوریا #شیگاراکی #آیزاوا #مدرسه_قهرمانانه_من #شینسو #کیریشیما #اوروراکا
- ۵.۷k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط