شمشیر بر تاریکی پارت ۱۶

گیو ی بدبخت قصه ما که تازه میفهمه چی گفته سریع و بدون چونه زنی پول رو میده و فلنگ رو میبنده🗿💖

ذهن گیو: این چی بود من گفتم؟!... این حس چی بود؟!🗿🍅

شینوبو: اوه! تومیوکا سان!💢

گیو: اه...پس اینجایی...(گیره رو قایم کرد)

شینوبو: تومیوکا سان کلی دنبالت گشتم! گفتم همونجا بمون!💢 کجا بودی؟!

گیو: همین اطراف...تو چرا هائوری و گیره ات رو درست نمیکنی؟

شینوبو: بیخیال...توی راه نه چان رو دیدم! نمیدونی با شینازوگاوا چیکار کرده بود🤭🤣

گیو: ؟

سانمی: برگرد نگا کن💢

کانائه هائوری خودشو پوشونده بود به سانمی و گیره هاش هم زده بود به کله اش!

گیو: اینجا چه خبره...

شینوبو: نوبت توعه تومیوکا سان!😄

سانمی: فرار کن!😨

اما دیر شده بود🗿 شینوبو هائوری رو پوشوند بهش و گیره ی خودشو زد به کلش🤣🗿💃

سانمی: این حجم از سرعت تو تغییر قیافه دیگران رو درک نمیکنم🗿💔...

گیو: مثل اینکه فعلا گیر افتادیم...

ایگورو: چه بلایی سر شما اومده؟😶

سانمی و گیو: نپرس!

میتسوری: واییی کاوایییی😍 منم میخوام امتحانش کنم!

ایگورو: ها؟

اما تا اوبانای اومد لود بشه دید زیر دست میتسوری داره موهاش بافته میشه😶🗿

سانمی: به جمع ما خوش اومدی

ذهن ایگورو: خیلی نازه خیلی نازه...داره موهامو میبافهههه😱 وای خدا امروز روز شانس منه🗿

ویو کانائو و تانجیرو ^

تانجیرو: همممم چطوره بریم یه جای مرتفع تا همه جا رو ببینیم؟

کانائو: خوبه...

تانجیرو چند لحظه مکث کرد و گفت: هنوزم صدای قلبت ضعیفه😕

کانائو: ها؟...

تانجیرو: خیلی بهتر از قبله ولی تو هنوزم کارایی رو که خودت میخوای رو انجام نمیدی!

کانائو: آخه...

تانجیرو: سکه شیر افتاد پس تو باید اون کاری که مشخص شده بود رو بکنی درسته؟😄 به صدای قلبت گوش بده

کانائو: ولی آخه...من...

تانجیرو: نگران بقیه هم نباش

کانائو: هوم؟...

تانجیرو: حرف یا کاری که تو میکنی مشکلی نداره، اون کسی مشکل داره که با حرفت یا کاری که انجام دادی مخالفه! من مطمعنم تو قلب خیلی پاکی داری کانائو 😁

کانائو: 🍅

《من میگم این بچه گوجه است اونوقت شما بگین نه🗿》

نزوکو چان: داستانتو بگو!💢

گومن گومن😅😅

تانجیرو: حالا دوباره میگم...چطوره با هم بریم یه جای مرتفع تا هم آتیش بازی رو ببینیم هم به همه جا دید داشته باشیم؟😄

کانائو کمی مکث کرد و بعد گفت: به نظرم بریم روی اون برج

تانجیرو: پس بریم!😀

اون دوتا رفتن بالای برج و منتظر آتیش بازی نشستن بعد یهو اولین فشفشه ترکید رنگ طلاییش آسمون رو نورانی کرده بود و همه با هیجان تماشاش میکردن اما اون وسط یه پسر ذهنش انقدر مشغول بود که نمی‌تونست روی آتیش بازی تمرکز کنه...ذهنش درگیر مساله ای شده بود که تازه از خاله اش شنیده بود...تولد کانائو!

ذهن تانجیرو: برای کادو چی میتونم بگیرم؟...انگشتر؟ نه...دخترا چی دوست دارن؟... وایسا...اون گل! خودشه!😀 مامانم همیشه خیلی ذوق میکرد! اما...تازه ی اون زود پلاسیده میشه...شاید یه زیور آلات شکل اون خوب باشه؟

کانائو: میگم...تانجیرو سان...

تانجیرو: هوم؟

کانائو: ممنونم بابت امروز...خیلی خوش گذشت🍅
(صورتشو با دستاش قایم کرد)

تانجیرو: خواهش میکنم...به منم خوش گذشت😄

《نزوکو چاااااان کجایی!؟ بیا بریم جاسوسی داداشت🗿😭🤧》
دیدگاه ها (۱۴)

اینو یکی از بچه ها رفته بود منم گفتم برم

دوز کانائو

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۳

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۲

زندگی دوباره

چیبگم

https://aparat.com/v/kgp50o6 لینک ویدیو در اپارات

میتسوکی نسخه ی اپدیت شدهمینسوسپینبپپنینیویپوین😭🩷🎀🩷🩷پاره ش_💔ی...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

خوب پارت ۲ :::::

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط